سفیر کبیر Grand Ambassador
فصل هشتم
دوئل نابرابر
پارت ۱۰۹
درحالیکه روی زمین به خودم می پیچیدم ، فریاد دیگری کشیدم که اتفاق عجیبی رخ داد ، انگار با هر فریادی که می زدم ، مقداری از درد بدنم کاسته می شد تا اینکه دیگر هیچ دردی را احساس نمی کردم به هر زحمتی که بود از روی زمین بلند شدم همه جا را خاکستری می دیدم ، این ها چطور جرأت کرده بودند به من که یک بچه بیشتر نبودم ، حمله کنند ، باور نمی کردم که آنها من را تا سرحد مرگ شکنجه داده باشند .
ـ حمله کن ... بُکش ... انتقام بگیر .
صدایی درون سرم می پیچید ؛ صدا ، آرام اما وسوسه کننده بود و من را ترغیب به حمله می کرد ، باید خودم را کنترل می کردم اما تمایل نداشتم در مقابل چنین افرادی این کار را انجام دهم ، افرادی که مرگ دیگران برای آنها اهمیتی نداشت .
ـ حمله کن ... قدرتشون رو بگیر ... حمله کن .
برای بار چندم بود که این صدا را می شنیدم ، شاید توهم برم داشته بود ، با این همه اتفاقات مختلف و غیر قابل باور ، اگر دچار توهم می شدم هم قادر به تشخیص آن نبودم ، اما احساس عجیبی داشتم ، احساسی که قادر به وصف آن نبودم ، گویی نیرویی در اعماق وجودم بیدار شده بود. نیرویی سرکش و عصیانگر که تنها منتظر چنین فرصتی بوده است ، صدایی که خواهان حمله من و گرفتن انتقام از افرادی بود که هنوز با لبخند از خود راضی به من نگاه می کردند . می خواستم به آنها درسی بدهم ؛ اما من مقابل آنها چه کاری از دستم بر می آمد ، آنها سه نفر بودند و اصلا مشخص نبود که چه قدرت هایی داشتند حتی نمی دانستم چقدر عمر کردهاند
ـ حمله کن ... نیروشون رو بگیر ... خودت رو قدرتمند تر کن .
صدایی از پس آن صدا به گوشم رسید صدایی که متعلق به لباس بود .
ـ پسر چی کار می کنی !؟
اما من اهمیتی به آن ندادم باید به آن ندادم باید به آنها نشان می دادم که این رفتار آنها عواقب بدی برایشان داشت . حتی برایم مهم نبود که این کار خارج از توانم باشد . باید کاری می کردم حتی اگر نتیجه آن از الان مشخص بود در حال حاضر من تنها قدرت آنها را می خواستم ، می خواستم آنها از من بترسند و آن خنده بی رحمانه را از روی لبانشان محو کنم ، اما دیگر اثری از خنده در چهره آنها وجود نداشت . آنها با نگاه هایی آمیخته با شگفتی و ناباوری به من چشم دوخته بودند
من با صدایی که اصلا مال خودم نبود ، گفتم:
- من به شما درسی می دهم تا دیگه اینطور به مرگ دیگران نخندید .
درون صدایم شومی و سردی عجیبی وجود داشت ، صدایی که از آن خودم نبود ، حتی خودم هم نمی دانستم این این قدرت شوم از کجا نشئت گرفته است. با دیدن قیافه مردد آنها لبخند مغرورانه ای زدم . می دانستم که کارم حماقت محض بود اما دلم می خواست به حرف های صدایی که درون سرم می شنیدم گوش کنم . بی اختیار دستم را به سمت مهراد گرفتم ؛ باید درسی به او می دادم .
همزمان با این کار رشته هایی سیاه از پنج انگشت دستم خارج شدند ، رشته هایی که با سرعت نسبتا زیادی به سمت او حرکت می کردند از دیدن رشته ها نترسیدم ، اما این رشته ها همگی به مانند قیر سیاه بودند .
دوئل نابرابر
پارت ۱۰۹
درحالیکه روی زمین به خودم می پیچیدم ، فریاد دیگری کشیدم که اتفاق عجیبی رخ داد ، انگار با هر فریادی که می زدم ، مقداری از درد بدنم کاسته می شد تا اینکه دیگر هیچ دردی را احساس نمی کردم به هر زحمتی که بود از روی زمین بلند شدم همه جا را خاکستری می دیدم ، این ها چطور جرأت کرده بودند به من که یک بچه بیشتر نبودم ، حمله کنند ، باور نمی کردم که آنها من را تا سرحد مرگ شکنجه داده باشند .
ـ حمله کن ... بُکش ... انتقام بگیر .
صدایی درون سرم می پیچید ؛ صدا ، آرام اما وسوسه کننده بود و من را ترغیب به حمله می کرد ، باید خودم را کنترل می کردم اما تمایل نداشتم در مقابل چنین افرادی این کار را انجام دهم ، افرادی که مرگ دیگران برای آنها اهمیتی نداشت .
ـ حمله کن ... قدرتشون رو بگیر ... حمله کن .
برای بار چندم بود که این صدا را می شنیدم ، شاید توهم برم داشته بود ، با این همه اتفاقات مختلف و غیر قابل باور ، اگر دچار توهم می شدم هم قادر به تشخیص آن نبودم ، اما احساس عجیبی داشتم ، احساسی که قادر به وصف آن نبودم ، گویی نیرویی در اعماق وجودم بیدار شده بود. نیرویی سرکش و عصیانگر که تنها منتظر چنین فرصتی بوده است ، صدایی که خواهان حمله من و گرفتن انتقام از افرادی بود که هنوز با لبخند از خود راضی به من نگاه می کردند . می خواستم به آنها درسی بدهم ؛ اما من مقابل آنها چه کاری از دستم بر می آمد ، آنها سه نفر بودند و اصلا مشخص نبود که چه قدرت هایی داشتند حتی نمی دانستم چقدر عمر کردهاند
ـ حمله کن ... نیروشون رو بگیر ... خودت رو قدرتمند تر کن .
صدایی از پس آن صدا به گوشم رسید صدایی که متعلق به لباس بود .
ـ پسر چی کار می کنی !؟
اما من اهمیتی به آن ندادم باید به آن ندادم باید به آنها نشان می دادم که این رفتار آنها عواقب بدی برایشان داشت . حتی برایم مهم نبود که این کار خارج از توانم باشد . باید کاری می کردم حتی اگر نتیجه آن از الان مشخص بود در حال حاضر من تنها قدرت آنها را می خواستم ، می خواستم آنها از من بترسند و آن خنده بی رحمانه را از روی لبانشان محو کنم ، اما دیگر اثری از خنده در چهره آنها وجود نداشت . آنها با نگاه هایی آمیخته با شگفتی و ناباوری به من چشم دوخته بودند
من با صدایی که اصلا مال خودم نبود ، گفتم:
- من به شما درسی می دهم تا دیگه اینطور به مرگ دیگران نخندید .
درون صدایم شومی و سردی عجیبی وجود داشت ، صدایی که از آن خودم نبود ، حتی خودم هم نمی دانستم این این قدرت شوم از کجا نشئت گرفته است. با دیدن قیافه مردد آنها لبخند مغرورانه ای زدم . می دانستم که کارم حماقت محض بود اما دلم می خواست به حرف های صدایی که درون سرم می شنیدم گوش کنم . بی اختیار دستم را به سمت مهراد گرفتم ؛ باید درسی به او می دادم .
همزمان با این کار رشته هایی سیاه از پنج انگشت دستم خارج شدند ، رشته هایی که با سرعت نسبتا زیادی به سمت او حرکت می کردند از دیدن رشته ها نترسیدم ، اما این رشته ها همگی به مانند قیر سیاه بودند .
- ۲.۷k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط