چند پارتی جیمین پارت هشتم

بعد از پشت مبل یه جعبه‌ی کوچیک بیرون آورد.
ـ قرار بود امشب بهت بدم. می‌خواستم یه سورپرایز درست‌وحسابی باشه، ولی ظاهراً تو تصمیم گرفتی زودتر همه‌چیز رو به هم بریزی!
هانا با ناباوری بهش نگاه کرد.
ـ یعنی... یادت بود؟
جیمین وانمود کرد که به‌شدت ناراحت شده.
ـ نه بابا! برای همسایه خریدم. فقط اسم تو رو روش نوشتم که اشتباه نشه!
هانا خندید و جیمین جعبه رو بهش داد.
داخلش یه گردنبند ظریف با یه آویز کوچیک ماه بود.
هانا با انگشت‌هاش آروم لمسش کرد.
ـ جیمین... خیلی قشنگه.
ـ می‌دونم. خودم انتخابش کردم.
بعد مکث کرد.
ـ البته دو ساعت توی مغازه سر انتخابش موندم و آخرش فروشنده گفت اگه بیشتر بمونم، خودش می‌خواد باهام ازدواج کنه!
هانا زد زیر خنده.
جیمین از خندیدنش خوشحال شد، اما این بار شوخی نکرد.
دست‌هاشو توی جیبش گذاشت و جدی گفت:
ـ هانا، من دوستت دارم.
هانا نفسش بند اومد.
ـ چی...؟
ـ دوستت دارم. نه به خاطر اینکه همیشه حواست بهم هست، نه فقط به خاطر اینکه مهربونی. دوستت دارم چون خودتی. چون حتی وقتی از دستم عصبانی می‌شی، باز هم سعی می‌کنی کسی رو ناراحت نکنی. چون وقتی می‌خندی، دلم می‌خواد دلیل خنده‌ت من باشم.
لبخند کم‌رنگی زد.
ـ و چون وقتی یه هفته ازم فاصله گرفتی، فهمیدم چقدر به حضورت عادت کردم. بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم.
هانا اشک‌هاشو پاک کرد.
ـ پس چرا هیچ‌وقت چیزی نگفتی؟
جیمین سرش رو پایین انداخت.
ـ چون می‌ترسیدم تو منو فقط به چشم پسرعموت ببینی. فکر می‌کردم اگه چیزی بگم، شاید دیگه نتونیم مثل قبل کنار هم باشیم.
بعد با یه لبخند شیطون اضافه کرد:
ـ تازه، اگه می‌دونستم تو هم دوستم داری، این‌همه وقت حرص نمی‌خوردم که چرا وقتی بهت می‌گم همستر، عصبانی می‌شی!
هانا با خنده زد به بازوش.
ـ جیمین، تو واقعاً غیرقابل‌تحملی!
ـ ولی دوستم داری.
ـ از کجا معلوم؟
جیمین دست‌به‌سینه شد.
ـ همین الان اعتراف کردی، خانوم!
هانا صورتش رو با دست‌هاش پوشوند.
ـ وای خدایا، کاش زمین دهن باز می‌کرد!
جیمین خندید.
ـ نه، نه. تازه شروع کردیم. هنوز باید درباره‌ی تمام دفعاتی که منو نادیده گرفتی، حرف بزنیم.
هانا دست‌هاشو پایین آورد.
ـ جیمین!
ـ باشه، باشه!
بعد آروم‌تر پرسید:
ـ پس... می‌خوای باهام وارد رابطه بشی؟
هانا چند لحظه نگاهش کرد.
تمام اون شب‌هایی که مخفیانه دوستش داشت، تمام وقت‌هایی که فکر می‌کرد احساسش یک‌طرفه‌ست، جلوی چشمش اومدن.
لبخند زد.
ـ آره.
جیمین برای چند ثانیه بی‌حرکت موند.
ـ واقعاً؟
ـ نه، شوخی کردم!
ـ یااااااااااااااا!
هانا از خنده دولا شد و جیمین هم بالاخره نتونست جلوی خنده‌ش رو بگیره و باهم زدن زیر خنده
دیدگاه ها (۰)

چندپارتی یونگی

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

چندپارتی جونگ کوک

چند پارتی تهیونگ

پارت ۵۰ صبح روز بعد، لینا جلوی آینه ایستاده بود و به حرف‌های...

╭─────────────── 🌊 ───────────────╮✦ پارت ۵۲ ویو آت ✦╰─────...

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

سناریو

𐙚 پارت ² | ویو نامرابالاخره زنگ تفریح خورد و من سریع کتابم ر...

🖤 پارت ۳: پیش من لازم نیست قوی باشیTokyo Revengers | Mikey ×...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط