{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت هشتم 😐

قسمت هشتم 😐

بالاخره مدرسه هم تموم شد و من حتی یه ذره هم به میوسا نزدیک نشدم😐
توی اتاق تنها بودم به برگه ای که عکسه همه ی بچه ها روش بود نگاه کردم با ماژیک قرمزی که دستم بود دور عکسه میوسا خط کشیدم زیر لب گفتم:باید از فردا جدی شروع کنم😓
برگرو جمع کردمو زیر بالشتم گذاشتم دیگه وقت خواب بود ...چشمامو بستم و طولی نکشید که خوابم برد😐

صبح

با صدای آروم دختری از جام پاشدم چشمامو مالوندمو به دختره نگاه کردم خودش بود جودی
دیانا: بفرما 😐
جودی:پاشو پاشو حوصله ندارم 😐
دیانا:برا چی بیدارم کردی خوب 😐
جودی:😑 پاشو
دیانا:تا نگی برا چی پا نمیشم😐
جودی مکثی کردو خواست به حرفش ادامه بده... در اتاقم باز شد اوستاد فاطیما بود نگاهی بم انداختو زود گفت پاشو پاشو!! اینا چشون بود😐 دستمو کشید و به طرف حیاط بردتم‌😐 به جنازه ای که تغریبا همه دورش جمع شده بودند اشاره کردو تو گوشم گفت:دیانا کاره توعه!
با ترس گفتم:ن ...نه رییس
اوستاد فاطیما:اگه کاره تو باشه..
حرفشو قطع کردمو گفتم:نه رییس کاره من نیست😐
به جنازه دقت کردم و زیر لب گفتم:آره آره این همون دخترس که سوسول بود وای خودشه ولی کار کیه؟
آدریانا که معلوم بود داشت رو جنازه کار میکرد پاشد و رو به فرمانده یوچان گفت:فرمانده متاسفانه قتله😑
فرمانده با شنیدن صدای قتل لرزیدو گفت :قتللل... هنوز دوروزم نشده وارده ویسگون شدیم...
ادامه دارد 😐
پ ن:این کسی که مرده جزو شماها نیست فقط یه نفره که نشون بدم کسی مرده 😐
امضا مورخ مورخی زاده دیانا کینگ 😀
دیدگاه ها (۱۳)

قسمت یازدهم.😀 با ترس به جنازه ای که رو زمین افتاده بود نگاه...

قسمت چهارم😆 دیانا:خیلی ذوق زده بودم بالاخره ..بالاخره میرسید...

قسمت نهمآدریانا عینکشو جا به جا کرد و سرشو به علامت تاسف تکو...

قسمت سوم 😀 علی:توی راه روه های قطار قدم میزدم و مشغول شمردن...

قسمت پنجم😐 دیانا: از کنار اوستاد فاطیما کم کم گذشتم و به راه...

قسمت دهم😐 ✋ به راهم ادامه دادم حرفای اوستاد فاطیما تو گوشم پ...

قسمت ششم 😐 ✌ پسره به اسم خوندن ادامه داد...میوسا و علی😐 رضا ...

قسمت دوم 😀 دیانا...واقعا خسته کننده بود که بشینی و به قیافه ...

قسمت اول:😀 میوسا..........وارد کوپه ی قطار شدم فقط یه نفر تو...

قسمت هفتم😐 یه نکته:برای اینکه داستانمون جذاب بشه نمی‌تونستم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط