{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت هفتم😐

قسمت هفتم😐
یه نکته:برای اینکه داستانمون جذاب بشه نمی‌تونستم هر کودمتونو تو مدرسه تو یه کلاس بزارم به همین علت هممون هم کلاسی و هم سن هستیم جزو فرمانده یوچان و اوستاد فاطیما 😐

سانی دستشو بالا برد و بلند گفت:آقای ریکادو میشه من ادامه درسو بخونم😆
رضا پوزخندی زدو گفت:تو...تو میخوای بخونی😂 تو اول برو توله سگاتو از تو اتاق ور دار بعد بیا از رو درس بخون😂
سانی:😐 😐 😐 😐 😐
آقای ریکادو به رضا اشاره کردو گفت:خودت از رو درس بخون😐
رضا:من کتاب نیووردم😐
سانی دستی زد و گفت:باریکلاااا:neutral_face:👏
آقای ریکادو سرشو به علامت تاسف تکون داد و گفت:بسه..بسه لطفا😐
به بهاره اشاره کردو گفت:تو بخون😐
بهاره لبخندی زدو شروع به خوندن کرد خیلی خوب و روون از رو درس خوند 😊
آقای ریکادو: ممنونننننن 😊
بهاره:😊
صدای جیغه آدریانا از تهه کلاس اومد هممون تغریبا سرمونو به طرفش چرخوندیم😐
آقای ریکادو:مشکل چیه آدریانا 😐
آدریانا:من درسو متوجه نشدم😭
آقای ریکادو،: این گریه کردن داره‌😒
آدریانا:بعله چون اون موقع نمیتونم دکتر شم😭
آقای ریکادو زیر لب گفت:😓 😓 😓 😓 😓 😓 خدا رحم کنه چند تا از این دیوونه ها سره کلاس داریم
آدریانا عینکشو در آوردو با جدیت گفت:آقای ریکادو شما معلم هستین اصلا از طرزه حرف زدنتون خوشم نیومد 😐
آقای ریکادو:معذرت می‌خوام 😓
آدریانا:😒
بعدع مکثی آقای ریکادو باز زد رو میزو بلند گفتتتتت دیاناااا😬
کمرمو صاف کردم و گفتم:بله‌:face_with_cold_sweat:
آقای ریکادو:در بیار آددامستوووو😬
. دیانا:😒
آقای ریکادو محکم زد تو سرشو زیر لب گفت:خدایا از دسته اینا چیکار کنم😭
صدای زنگ اومدو آقای ریکادو از کلاس بیرون رفت...
در حاله جمع کردنه وسایلام بودم که میوسا اومد بالا سرمو گفت:باهم بریم بیرون😊
میخواستم جوابشو بدم که جناب آقای علی پیداش شد😐 دسته میوسا رو گرفت و گفت:بریم بیرون😀
میوسا نگاهی بم انداختو گفت بعدا میبینمت😀
درحالی که بهشون نگاه میکردم زیر لب گفتم:لعنت بهت گند زد به نقشم قبل میوسا خودتو میکشم😐
سرمو گذاشتم رو میزو حرفی نزدم بعد چند دیقه دسته کسیو رو کمرم احساس کردم بلند شدم و نگاهی به دو تا دختری که بقلم ایستاده بودن کردم😀
یکیش که بهاره بود ولی اون ..اون یکی
بهاره بلند گفت: دیاناااا این عارفس
مکثی کردمو گفتم:,ع..عارفه:neutral_face:
عارفه با چشمای سیاهو بزرگش بهم زل زد😀
بغضمو غورت دادم و زیر لب گفتم:نه نمیتونم بت وابسته بشم اون موقع کشتنت سخت میشه..
عارفه دستمو گرفت و گفت:بریم بیرون😐
آروم گفتم:ن ...نه ممنون کلاسو ترجیح میدم 😐
عارفه:خوببب باشه ما بریم فعلا😀
بهاره دستی تکون داد و رفتن...
ادامه دارد 😐
همانا کسانی که کامنت نذاشتن به چپم😐


...
دیدگاه ها (۱۲۲)

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

صدای مهیب p16

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۰ *سانیار*گذاشتمش زمین که گفت : ا...

صدای مهیب p9

فیک تهیونگ

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_76+ چیشد باز رفتی تو فاز چصن...

اورلورا

#عشق در نگاه او part 2خلاصه بعد چند دقیقه سوزا اومد و بهم زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط