(Part14)

15 سال دروغ
{کاری میکنم به پام بیفتی والتماس کنی}
13 سبتامبر 2029
منظورش من بودم؟.. اره من توذهنم بهش فش دادم پس تهدیداش رو عملی میکنه لبخندی خیلی شیطانی زدم پدرم دستی زد وفقط چراغ های قرمز روشن شدن صدای موزیک شروع شد رقص؟ همه دخترا به سمت شاهزاده دورگه حمله بردن در حالی که من سمت پدرم رفتم دستمو به سمتش دراز کردم "بامن میرقصید اعلا حضرت واسیلی "پدرم که انگار از نیت من با خبر شده بود با چشمان زمردی قدرتمندش بهم نگاهی کرد"البته"ودستش را پشت من قرار داد و رقصیدیم همه با یه شریک رقصیدن شاهزاده دورگه با دختر شیطانی که به نظر جز خانواده های قوی بود رقصید ولی من حتی برام مهم نبود و رقص دوم شروع شد همه شریکشون رو عوض کردن به جز من پدر درحالی که من را میچرخاند لبخنی پرافتخار زد "لتی تو کاملا شبیه منی" من حتی به شاهزاده دورگه نگاه نمی کردم ولی نگاه سنگین وپرقدرتش رو حس میکردم سومین رقص داشت شروع میشد رقص پایانی ! دوباره همه دخترا سمت شاهزاده رفتن ولی شاهزاده با قدم هایی بلند لباس سیاهی که پوشیده بود به سمت من و پدرم آمد یکم از بالای بدنش معلوم بود بدن ماهیچه ای وخوش تراشی دارد دستش را دسکش هایی سیاه پوشیده بودن وبا ان ماسک سیاه من را عصبی میکرد از چشمانش معلوم بود لبخندی زد"اوه پرنسس لتیشیا این مهمونی منه ولی انگار شما اصلا به من اهمیت نمی دهید!" یه تهدید بود ولی برایم اهمیت نداشت لبخندی زدم وبا چشمانم به هزارن دختری که پشت سرش بودن تا باهاش یک دقیقه چشم تو چشم شوند اشاره کردم"بین این همه دختر چه نیاز به من؟...من رقص پر آرامش رو دوست دارم" عاشق رقصم.پدرم که از پشت که داشت نگاهم میکرد معلوم بود که فهمیده دارم شاهزاده رو تحریک میکنم که شاهزاده دستش را بلند کرد ومیدان رقص به شکل دایره ای باز شد ای عوضی میخواد بهم بفهمونه هر کاری از دستش بر میاد دستش را به سمت جلو آورد دستم را در دستان قدرتمند گرم و قوی اش گذاشتم من کاملا میتونم بر چهرا ام مثلت باشم در حالی که دستانش را به پشتم را برد وآن را گرفت احساس گرمای دستانش رو از پشت دسکش هایش حس میکردم من را وارد رقص کرد او رقصنده بسایر خوبی بود من و اون در مرکز دایره قرار گرفتیم جوری که همه بهمون خیره شده بودن از اول هم خیره شده بودن جوری که من و او مرقصیدم سالون بزرگ را به آتیش کشیده بود .
به چشماش نگاه کردم چشمان شاهزاده دورگه شوخی میکنی ؟ اون یه کره ای هست یه دو رگه کره ای وشیطان چشمانش بادومی بودن هرچند تا حالا چشم بادومی قرمز ندیده بودم!
14 سبتامبر2029
ساعت:1:25(ظهر)
{یه دفعه به چشماش نگاه کردم وتمام دنیا برام شده بود چشمانش }
بعد از مهمونی یکم توی کاخ زمردی موندم پدرم واسیلی درمورد نامزدم بهم گفت قراره امشب ببینمش بیشتر شیاطین در صنعت سرگرمی اند(مثل خوانندگی بازیگری مدل بودن) چون ابلیس قبلا فرشته آواز بود او نیز مثل من پیش آدم ها بود قراره امشب ساعت 10 ببینمش برای شام فکر کنم اسمش(هوانگ هیونجین). هستش...........
ادامه دارد...........
اسلاید دوم :لباسی که برای قرار با هیونجین میپوشه
اسلاید سوم:لباسش تو جشن بالماسکه
دیدگاه ها (۶)

رمان :{تا وقتی که عاشقت شدم }

اخرین دعا 28

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 206♡⁠。⁠)⁩يکي از...

𝖕𝖆𝖗𝖙8جیمین او را در راهروی پشتی گیر آورد. همان راهرویی که او...

فیک کوکجنبه نداری نخون سیسی خو فصل ²پارت ⁹* اوه چه دافی پرنس...

انتخابی بی بازگشت. Part.3

Do I love him, or do I hate him?💜 P²⁸ 💜ویو جونگکوکجونگو: تا ...

چند پارتی

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم ۱۳

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط