𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی
...⛓️💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟓
پدرم کمی جلو اومد و در رو بیشتر باز کرد.
چشمش که به جونگ کوک و پدر و مادرش افتاد، حالت صورتش کاملاً تغییر کرد.
پدر کوک جلو اومد و با احترام سلام کرد.
پدر کوک:
اومدیم برای امر خیر...
چشمهای پدرم از تعجب باز مونده بود.
انگار اصلاً انتظار چنین چیزی رو نداشت.
ولی با این حال، چارهای نداشت.
با اینکه با کوک مشکل داشت ولی هیچوقت اجازه نمیداد مهمون پشت در بمونه
برای همین کمی کنار رفت.
پدر لیانا: بفرمایید داخل.
جونگ کوک لبخندی زد و همراه پدر و مادرش وارد خونه شدن.
مامانم هم با دیدن مهمونها سریع از جاش بلند شد.
به سمتشون رفت و بعد از سلام و احوالپرسی، همه رو به سمت مبل راهنمایی کرد.
خوشبختانه از بابت خونه نگرانی نداشتم.
خونه همیشه تمیز و مرتب بود.
پدر و مادر جونگ کوک روی یک طرف مبل نشستن و پدرم روبهروشون نشست.
مامانم هم برای آماده کردن پذیرایی به آشپزخونه رفت.
چند لحظه بعد، از داخل آشپزخونه با دست اشاره کرد که برم پیشش.
به سمتش رفتم.
همین که رسیدم، مامانم با دست به لباسم اشاره کرد.
مادر لیانا: برو اینو عوض کن و بیا اینا رو ببر.
سری تکون دادم.
+ باشه مامان.
سریع از پلهها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم.
لباسم رو عوض کردم.
جلوی آینه ایستادم و کمی آرایش کردم.
ولی نه اونقدر زیاد.
چون همیشه کوک میگفت:
- تو بدون آرایش خیلی قشنگتری... مخصوصاً اون موهات
با یادآوری حرفش، لبخندی روی صورتم نشست.
موهام رو شونه کردم و باز گذاشتم.
یک بار دیگه خودمو توی آینه نگاه کردم و بعد از اتاق بیرون اومدم.
به سمت آشپزخونه رفتم و روبهروی مامانم ایستادم.
+ خوبه مامان؟
مامانم با لبخند نگاهم کرد.
مادر لیانا:
عالیه دخترم... بیا اینا رو ببر و از مهمونا پذیرایی کن.
سینی قهوه رو از دستش گرفتم.
+ باشه.
سینی رو با دو دستم گرفتم و به سمت حال رفتم.
هر قدمی که به مبل نزدیکتر میشدم، ضربان قلبم بیشتر میشد.
مدام توی ذهنم تکرار میکردم:
امیدوارم گند نزنم...
بهشون نزدیک شدم.
اول برای پدر جونگ کوک قهوه گذاشتم.
بعد مادرش.
بعد پدرم
تا رسیدم به نفر آخر...
جونگ کوک.
سینی رو کمی جلو بردم.
جونگ کوک لبخندی بهم زد و خیلی آروم، طوری که فقط خودم ببینم، بوسهای برام فرستاد.
از خجالت لبم رو گاز گرفتم.
همون موقع صدای پدرم بلند شد.
پدر لیانا: دخترم، بیا بشین.
سری تکون دادم و سینی رو کنار گذاشتم و کنار پدرم نشستم.
مامانم هم اون طرف پدرم نشست.
همه شروع به حرف زدن کردن.
همه به جز من.
من فقط ساکت نشسته بودم و به حرفهاشون گوش میدادم.
استرس جواب پدرم باعث شده بود دلشوره داشته باشم.
جونگ کوک خودش هزار بار تنها اومده بود خونهمون تا با پدرم حرف بزنه.
اما این بار فرق داشت.
این بار پدر و مادرش رو هم با خودش آورده بود.
بعد از چند دقیقه، پدرم رو به من کرد.
پدر لیانا:
دخترم، با جونگ کوک به اتاق برو و اگر حرفی دارید، بزنید.
سری تکون دادم.
از جام بلند شدم.
جونگ کوک هم با ذوق از جاش بلند شد و به سمتم اومد.
میدونستم نگاههای خانوادههامون رومونه، برای همین سعی کردم کمی ازش فاصله بگیرم.
دوتامون به سمت اتاقم رفتیم.
در اتاق رو باز کردم و وارد شدیم.
هنوز درست در رو نبسته بودم که جونگ کوک سری در رو بست و منو به سمت خودش کشید.
- دلم برات تنگ شده بود، بیب...
+ کوک، چرا خبر ندادی میخوای بیای؟
- چون میخواستم سورپرایز باشه ..
دستش رو لای موهام برد و آروم نوازشم کرد.
- بهت گفته بودم همیشه این لعنتیها رو ببند...
با نگاه به موهام اشاره کرد.
- ولی الان چون خانوادهشوهرت اینجان، عیبی نداره.
+ کوک...
هنوز حرفم کامل نشده بود که لبهاش رو روی لبهام گذاشت.
چند لحظه بعد ازش فاصله گرفتم.
نگران بودم کسی بیرون اتاق متوجه بشه.
همین باعث شد صدای اعتراضش بلند بشه.
- چیکار میکنی بیب؟
+ کوک، ما اومدیم اتاق حرف بزنیم، نه اینکه تو...
از ادامهی حرفم خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم.
کوک خندید و بوسهای روی لپم کاشت.
- خجالت نکش عسلم...
بعد با لبخند ادامه داد
- ما حرفهامون رو قبلاً زدیم و حرف دیگهای نمونده.
+ پس بریم بیرون.
- قبل از بیرون رفتن، یه بوس دیگه بده.
+ نه خیر... بوس نمیدم. اگه پدرم قبول کرد، اون وقت...
کوک با اعتمادبهنفس لبخند زد.
- قبول میکنن، مطمئن باش.
هوفی از کلافگی کشیدم و دستگیرهی در رو پایین آوردم.
دوتامون از اتاق بیرون اومدیم.
به سمت خانوادهها رفتیم.
همون لحظه نگاهم به پدرم افتاد.
حالت صورتش نرمتر شده بود.
برای چند لحظه با تعجب نگاهش کردم.
یعنی چی بهش گفتن؟
...⛓️💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟓
پدرم کمی جلو اومد و در رو بیشتر باز کرد.
چشمش که به جونگ کوک و پدر و مادرش افتاد، حالت صورتش کاملاً تغییر کرد.
پدر کوک جلو اومد و با احترام سلام کرد.
پدر کوک:
اومدیم برای امر خیر...
چشمهای پدرم از تعجب باز مونده بود.
انگار اصلاً انتظار چنین چیزی رو نداشت.
ولی با این حال، چارهای نداشت.
با اینکه با کوک مشکل داشت ولی هیچوقت اجازه نمیداد مهمون پشت در بمونه
برای همین کمی کنار رفت.
پدر لیانا: بفرمایید داخل.
جونگ کوک لبخندی زد و همراه پدر و مادرش وارد خونه شدن.
مامانم هم با دیدن مهمونها سریع از جاش بلند شد.
به سمتشون رفت و بعد از سلام و احوالپرسی، همه رو به سمت مبل راهنمایی کرد.
خوشبختانه از بابت خونه نگرانی نداشتم.
خونه همیشه تمیز و مرتب بود.
پدر و مادر جونگ کوک روی یک طرف مبل نشستن و پدرم روبهروشون نشست.
مامانم هم برای آماده کردن پذیرایی به آشپزخونه رفت.
چند لحظه بعد، از داخل آشپزخونه با دست اشاره کرد که برم پیشش.
به سمتش رفتم.
همین که رسیدم، مامانم با دست به لباسم اشاره کرد.
مادر لیانا: برو اینو عوض کن و بیا اینا رو ببر.
سری تکون دادم.
+ باشه مامان.
سریع از پلهها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم.
لباسم رو عوض کردم.
جلوی آینه ایستادم و کمی آرایش کردم.
ولی نه اونقدر زیاد.
چون همیشه کوک میگفت:
- تو بدون آرایش خیلی قشنگتری... مخصوصاً اون موهات
با یادآوری حرفش، لبخندی روی صورتم نشست.
موهام رو شونه کردم و باز گذاشتم.
یک بار دیگه خودمو توی آینه نگاه کردم و بعد از اتاق بیرون اومدم.
به سمت آشپزخونه رفتم و روبهروی مامانم ایستادم.
+ خوبه مامان؟
مامانم با لبخند نگاهم کرد.
مادر لیانا:
عالیه دخترم... بیا اینا رو ببر و از مهمونا پذیرایی کن.
سینی قهوه رو از دستش گرفتم.
+ باشه.
سینی رو با دو دستم گرفتم و به سمت حال رفتم.
هر قدمی که به مبل نزدیکتر میشدم، ضربان قلبم بیشتر میشد.
مدام توی ذهنم تکرار میکردم:
امیدوارم گند نزنم...
بهشون نزدیک شدم.
اول برای پدر جونگ کوک قهوه گذاشتم.
بعد مادرش.
بعد پدرم
تا رسیدم به نفر آخر...
جونگ کوک.
سینی رو کمی جلو بردم.
جونگ کوک لبخندی بهم زد و خیلی آروم، طوری که فقط خودم ببینم، بوسهای برام فرستاد.
از خجالت لبم رو گاز گرفتم.
همون موقع صدای پدرم بلند شد.
پدر لیانا: دخترم، بیا بشین.
سری تکون دادم و سینی رو کنار گذاشتم و کنار پدرم نشستم.
مامانم هم اون طرف پدرم نشست.
همه شروع به حرف زدن کردن.
همه به جز من.
من فقط ساکت نشسته بودم و به حرفهاشون گوش میدادم.
استرس جواب پدرم باعث شده بود دلشوره داشته باشم.
جونگ کوک خودش هزار بار تنها اومده بود خونهمون تا با پدرم حرف بزنه.
اما این بار فرق داشت.
این بار پدر و مادرش رو هم با خودش آورده بود.
بعد از چند دقیقه، پدرم رو به من کرد.
پدر لیانا:
دخترم، با جونگ کوک به اتاق برو و اگر حرفی دارید، بزنید.
سری تکون دادم.
از جام بلند شدم.
جونگ کوک هم با ذوق از جاش بلند شد و به سمتم اومد.
میدونستم نگاههای خانوادههامون رومونه، برای همین سعی کردم کمی ازش فاصله بگیرم.
دوتامون به سمت اتاقم رفتیم.
در اتاق رو باز کردم و وارد شدیم.
هنوز درست در رو نبسته بودم که جونگ کوک سری در رو بست و منو به سمت خودش کشید.
- دلم برات تنگ شده بود، بیب...
+ کوک، چرا خبر ندادی میخوای بیای؟
- چون میخواستم سورپرایز باشه ..
دستش رو لای موهام برد و آروم نوازشم کرد.
- بهت گفته بودم همیشه این لعنتیها رو ببند...
با نگاه به موهام اشاره کرد.
- ولی الان چون خانوادهشوهرت اینجان، عیبی نداره.
+ کوک...
هنوز حرفم کامل نشده بود که لبهاش رو روی لبهام گذاشت.
چند لحظه بعد ازش فاصله گرفتم.
نگران بودم کسی بیرون اتاق متوجه بشه.
همین باعث شد صدای اعتراضش بلند بشه.
- چیکار میکنی بیب؟
+ کوک، ما اومدیم اتاق حرف بزنیم، نه اینکه تو...
از ادامهی حرفم خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم.
کوک خندید و بوسهای روی لپم کاشت.
- خجالت نکش عسلم...
بعد با لبخند ادامه داد
- ما حرفهامون رو قبلاً زدیم و حرف دیگهای نمونده.
+ پس بریم بیرون.
- قبل از بیرون رفتن، یه بوس دیگه بده.
+ نه خیر... بوس نمیدم. اگه پدرم قبول کرد، اون وقت...
کوک با اعتمادبهنفس لبخند زد.
- قبول میکنن، مطمئن باش.
هوفی از کلافگی کشیدم و دستگیرهی در رو پایین آوردم.
دوتامون از اتاق بیرون اومدیم.
به سمت خانوادهها رفتیم.
همون لحظه نگاهم به پدرم افتاد.
حالت صورتش نرمتر شده بود.
برای چند لحظه با تعجب نگاهش کردم.
یعنی چی بهش گفتن؟
- ۱.۴k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط