فیک کوک
فیک کوک
جنبه نداری نخون سیسی خو
فصل ²
پارت ⁹
* اوه چه دافی پرنسس میای یه شب رو خوشگذرونیم؟
ویو ا.ت
وقتی حرفشو شنیدم مو به تنم سیخ شد از ترس یه قدم به عقب رفتم که مرد اومد جلو و تا خواستم جیغ بزنم لب هاشو محکم کوبید به لبم و هولم داد تا به دیوار بچسبم حس میکردم این همون لحظه هست که من نابود شدم
با دست هام هی تقلا میکردم بهم دست نزنه ولی مرد هی دست هاش رو میبرد پایین تر و پایین تر که دستش رو از زیر لباسم فرو برد و به با ...سنم چنگی زد که جیغ خفیفی کشیدم ...
ویو کوک
نیم ساعت گذشت ولی خبری از ا.ت نبود فک کردم چیزی لازم داره به لنا گفتم زود برمیگردم و رفتم به سمت سرویس که یه مردی رو دیدم که به یه دختر تج...اوز میکرد، کمی دقت کردم و با کسی که دیدم خون به مغزم نرسید زود خودم رو رسوندم و بدون اینکه حرفی بزنم فقط مرد رو میزدم
ویو ا.ت
خیلی درد داشت ... داشتم از درد میمردم که کسی از پشت یقه ی مرد گرفت و شروع کرد به زدنش اشک هام بی اختیار از خودم شروع کرد به ریختن که کوک از روی مرد بلند شد و با چشم های عصبی داشت خیره بهم نگاه میکرد رک های گردنش از عصبانیت معلوم شده بود دستش مشت شده بود که زود به سمت من اومد و با عربده گفت
- مگه من بهت نگفتم از پیشم جم نخوری لعنتی ؟
بغضم اجازه حرف زدن نمیداد که کوک از بازوم گرفت و منو کشون کشون برد سمت خروجی ، همه خیره به ما نگاه میکردن که ...
جنبه نداری نخون سیسی خو
فصل ²
پارت ⁹
* اوه چه دافی پرنسس میای یه شب رو خوشگذرونیم؟
ویو ا.ت
وقتی حرفشو شنیدم مو به تنم سیخ شد از ترس یه قدم به عقب رفتم که مرد اومد جلو و تا خواستم جیغ بزنم لب هاشو محکم کوبید به لبم و هولم داد تا به دیوار بچسبم حس میکردم این همون لحظه هست که من نابود شدم
با دست هام هی تقلا میکردم بهم دست نزنه ولی مرد هی دست هاش رو میبرد پایین تر و پایین تر که دستش رو از زیر لباسم فرو برد و به با ...سنم چنگی زد که جیغ خفیفی کشیدم ...
ویو کوک
نیم ساعت گذشت ولی خبری از ا.ت نبود فک کردم چیزی لازم داره به لنا گفتم زود برمیگردم و رفتم به سمت سرویس که یه مردی رو دیدم که به یه دختر تج...اوز میکرد، کمی دقت کردم و با کسی که دیدم خون به مغزم نرسید زود خودم رو رسوندم و بدون اینکه حرفی بزنم فقط مرد رو میزدم
ویو ا.ت
خیلی درد داشت ... داشتم از درد میمردم که کسی از پشت یقه ی مرد گرفت و شروع کرد به زدنش اشک هام بی اختیار از خودم شروع کرد به ریختن که کوک از روی مرد بلند شد و با چشم های عصبی داشت خیره بهم نگاه میکرد رک های گردنش از عصبانیت معلوم شده بود دستش مشت شده بود که زود به سمت من اومد و با عربده گفت
- مگه من بهت نگفتم از پیشم جم نخوری لعنتی ؟
بغضم اجازه حرف زدن نمیداد که کوک از بازوم گرفت و منو کشون کشون برد سمت خروجی ، همه خیره به ما نگاه میکردن که ...
- ۱.۱k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط