❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 206♡。)
يکي از اون لبخندهاي شيرين و نابش رو نثارم کرد
و اومد جلوم. روبروم وایستاد
و خیلی هنرمندانه یه پاش رو عقب تر گذاشت
و خيلي حرفه اي بهم احترام گذاشت و خم شد.
نحوه فوق العاده تعظيمش توجه بعضی از نزدیکا رو جلب کرد و بهش زل زدن
نگاهی به اطراف کردم و خندیدم و
گفتم : امشب حالتون چطوره فرمانده؟
دستاش رو پشتش قفل کرد و چشماش رو تنگ کرد و گفت : بستگي داره
-به چي؟
جونگکوک : اینکه بانوي زيباي امشب افتخار یه دور رقص رو بهم بدن یا نه
با خباثت گفتم : حالا این بانوي زيباي امشب کي هست؟
نمیبینمش..
و شیطون به دور و برنگاه کردم
جونگکوک : متاسفانه آینه ندارم که کمکتون کنم ببینینش بانوي من...
خندیدم دستش رو جلوم گرفت.
شیطون گفتم : تو که نمیخوای همه بفهمن بین فرمانده و بانوي زيباي امشب یه چیزایی هست؟
میخواي مثلا پدرم؟
با خباثت چشماش رو تنگ کرد و گفت : بین من و شما مگه چيزي هست؟
دندونامو به هم فشار دادم و با غیض نگاش کردم
و گفتم : بله.. مثلا اینکه چندین بار خیلی شدید بوسیدیم و بهم ابراز علاقه کردي
خندید و گفت : و تو نکردي؟
سرم رو کج کردم و خشن نگاش کردم
بلند خندید و دستشو تکون داد
و گفت: دستم خسته شدا بانو..
پشت چشمي براش نازک کردم
و نگاه ازش گرفتم مهربون گفت : فداي قهر شما بانو.. خيلي چيزا بين ما هست
ولي از افشاش نمیترسم.. حتي اگه پدرتون باز برام از اون امتحان سختا بذاره. من باز توش موفق میشم و راهم رو توي اغوش شما پیدا میکنم
لبخندي از شيرين زبونيش روي لبم اومد و با عشق نگاش کردم.
دستش رو تکون داد. با لبخند دست توی دستش گذاشتم.
منو برد وسط سالن دستم رو گرفت
و گذاشت روی شونه اش و دست دیگه ام رو توي دست گرفت و با دست دیگه اش کمرمو گرفت نرم شروع به هدایتم کرد.
(。♡part 206♡。)
يکي از اون لبخندهاي شيرين و نابش رو نثارم کرد
و اومد جلوم. روبروم وایستاد
و خیلی هنرمندانه یه پاش رو عقب تر گذاشت
و خيلي حرفه اي بهم احترام گذاشت و خم شد.
نحوه فوق العاده تعظيمش توجه بعضی از نزدیکا رو جلب کرد و بهش زل زدن
نگاهی به اطراف کردم و خندیدم و
گفتم : امشب حالتون چطوره فرمانده؟
دستاش رو پشتش قفل کرد و چشماش رو تنگ کرد و گفت : بستگي داره
-به چي؟
جونگکوک : اینکه بانوي زيباي امشب افتخار یه دور رقص رو بهم بدن یا نه
با خباثت گفتم : حالا این بانوي زيباي امشب کي هست؟
نمیبینمش..
و شیطون به دور و برنگاه کردم
جونگکوک : متاسفانه آینه ندارم که کمکتون کنم ببینینش بانوي من...
خندیدم دستش رو جلوم گرفت.
شیطون گفتم : تو که نمیخوای همه بفهمن بین فرمانده و بانوي زيباي امشب یه چیزایی هست؟
میخواي مثلا پدرم؟
با خباثت چشماش رو تنگ کرد و گفت : بین من و شما مگه چيزي هست؟
دندونامو به هم فشار دادم و با غیض نگاش کردم
و گفتم : بله.. مثلا اینکه چندین بار خیلی شدید بوسیدیم و بهم ابراز علاقه کردي
خندید و گفت : و تو نکردي؟
سرم رو کج کردم و خشن نگاش کردم
بلند خندید و دستشو تکون داد
و گفت: دستم خسته شدا بانو..
پشت چشمي براش نازک کردم
و نگاه ازش گرفتم مهربون گفت : فداي قهر شما بانو.. خيلي چيزا بين ما هست
ولي از افشاش نمیترسم.. حتي اگه پدرتون باز برام از اون امتحان سختا بذاره. من باز توش موفق میشم و راهم رو توي اغوش شما پیدا میکنم
لبخندي از شيرين زبونيش روي لبم اومد و با عشق نگاش کردم.
دستش رو تکون داد. با لبخند دست توی دستش گذاشتم.
منو برد وسط سالن دستم رو گرفت
و گذاشت روی شونه اش و دست دیگه ام رو توي دست گرفت و با دست دیگه اش کمرمو گرفت نرم شروع به هدایتم کرد.
- ۴۰۷
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط