ابلیس
part 88
تیر به کتفش خورد و فریاد بلندی از درد سر دادو نگاه بدی به چویا انداخت و ردی زخمش رو فشار داد
با صدای لویی فئودور و رئیس و هیرو پدر فئودور جمع شدن و لویی نیشخندی زد اما زخمش خیلی درد داشت
رئیس نگاهی به چویا انداخت و گفت
" به چه جرعتی اسلحه رو عروس من میکشی؟ چویا دیگه داری از حدت فراتر میری بهتره خودم شخصا یه درس حسابی بهت بدم "
اسلحه شو سمت چویا گرفت که دازای با بی حالی و کسالتی سمتشون قدم برمیداشت و گفت
_ اونو بیار پایین
رئیس هیچ گوشش بدهکار نبود و دازای اخم کرد
_ رئیس...لطفا اون اسلحه رو بیار پایین
" دازای!! "
صدای لویی بلند شد اما دازای توجهی بهش نکرد
_ پدر شما برید...من خودم این اوضاع رو درست میکنم
" امیدوارم که اون دختره هر&زه رو آدم کنی "
دازای چشماشو روهم فشرد و سرش رو ماساژ داد...اون لایق همچین عنوانی نبود
_ لویی پاشو
" نمیبینی زخمیم؟؟ "
_ فکر کنم دستت آسیب دیده! پات هم مشکلی داره؟
لویی بلند شد و دازای گوشه لباس لویی رو پاره کرد و دور زخمش بست و گفت
_ برو پیش دکتر عمارت تا تیرو در بیاره
لویی از خونسردی دازای متعجب شد و بی هیچ حرفی رفت و امیدوار بود تنبیه درستی برای چویا درنظر گرفته باشه
_ دلیل این کارت چیه ؟
+ من...من نمیخواستم...
_ تو چیو نمیخواستی؟ نمیخواستی شلیک کنی ولی کردی...چون نمیخواستی شلیک کردی؟
+ همیشه سعی میکنه اذیتم کنه...خودشو بالا میگیره حرفایی راجب تو میزنه که منو دیوونه میکنه...دازای تو تا شنیدی من به عنوان دوست دختر فئودور اینجام عصبی شدی...اونوقت اون زنیکه به ظاهر نامزدت میاد به من میگه تو از لحاظ محبت و احتیاج چیزی براش کم نمیزاری
_ دلیل قانع کننده ای نیست و من مجبورم تورو مجازات کنم
+ ن...نه من از قصد این کارو نکردم فقط یه لحظه...
درد زیادی تو قسمت بازوش حس کرد و روی زمین نشست.
دازای بهش شلیک کرده بود؟ بخاطر لویی؟
چویا فهمید و هیچی نگفت به نرده پشتش تکیه داد و دستشو محکم گرفت تا خونریزی کمتر بشه اما نمیشد
_ میری و میگی که اون اول بهت تیراندازی کرده و تو بخاطر دفاع از خودت متقابلا تیراندازی کردی...
+ اونا اینجا بودن
_ دست چپت رو پشتت قایم کرده بودی اونا متوجه نشدن که دست تو سالمه
چویا سرشو پایین انداخت و گفت
+ این کارا...بخاطر لوییه؟
_ بخاطر توعه
چویا سرشو بالا آورد و دید که دازای رو به روش زانو زده
_ نمیخوام رئیس بلایی سرت بیاره...این کارو بخاطر تو میکنم
چویا سرشو دوباره انداخت پایین و دازای جسمش رو به آغوش کشید
_ نگران نباش تا من هستم نمیزارم کسی بهت آسیب برسونه
+ ممنونم!!
دست سالمش رو دور گردنش حلقه کرد و محکم بغلش کرد و حالا احساس امنیت میکرد...آغوش دازای امن بود...حداقل برای چویا!
..........................
سر میز صبحانه نشسته بودنو همه در حال بگو مگو بودن و لویی با اخم عمیقی داشت صبحونه شو میخورد و دازای هم کلافه بود...انگار که دعوا کردن
رئیس بیخیال از ماجرای دیشب با پدر لویی داشت با خنده صحبت میکرد و گاهی لا به لاشون هیرو سان هم باهاشون صحبت میکرد.
سر اون میز بزرگ تنها کسی که ساکت بود چویا بود و داشت با غذاش آروم بازی میکرد. از جاش بلند شد و با عذرخواهی میز رو ترک کرد و دازای رو به لویی گفت
_ برو دنبالش...ولی شر درست نکن
لویی بلند شد و دنبال چویا حرکت کرد و دازای نگاهی به بقیه انداخت و دنبال لویی رفت و گفت
_ پشیمون شدم برو سر میز
لویی اخم کرد و گفت
" میخوای بری پیشش؟ دازای یادت نره نامزد تو کیه "
_ برو سر میز...میخوام برم سرویس
" اگه با چویا ببینمت...تردید نمیکنم به رئیس میگم...تو قراره با من ازدواج کنی دازای من!!! "
دازای خنده ای کرد و گفت
_ الان داری منو تهدید میکنی؟ من با خانم ها ملایم رفتار میکنمو اهل اینجور...
موهاشو محکم تو دستش گرفت و جلو صورتش قرار داد
_ کارا نیستم...ولی تو داری از حدت میگذری جایگاهتو بدون لویی رئیس بعدی منم...و در هر صورت این منم که تورو له میکنه پس فعلا خوش بگذرون. بازی با دم شیر برای یه موش خطرناکه
موهاشو با شتاب ول کرد و از کنارش رد شد که لویی بغض کرد
" چطور باید بهت بفهمونم که دوست دارم؟؟ "
________________________________________________________
ادامه دارد...
تیر به کتفش خورد و فریاد بلندی از درد سر دادو نگاه بدی به چویا انداخت و ردی زخمش رو فشار داد
با صدای لویی فئودور و رئیس و هیرو پدر فئودور جمع شدن و لویی نیشخندی زد اما زخمش خیلی درد داشت
رئیس نگاهی به چویا انداخت و گفت
" به چه جرعتی اسلحه رو عروس من میکشی؟ چویا دیگه داری از حدت فراتر میری بهتره خودم شخصا یه درس حسابی بهت بدم "
اسلحه شو سمت چویا گرفت که دازای با بی حالی و کسالتی سمتشون قدم برمیداشت و گفت
_ اونو بیار پایین
رئیس هیچ گوشش بدهکار نبود و دازای اخم کرد
_ رئیس...لطفا اون اسلحه رو بیار پایین
" دازای!! "
صدای لویی بلند شد اما دازای توجهی بهش نکرد
_ پدر شما برید...من خودم این اوضاع رو درست میکنم
" امیدوارم که اون دختره هر&زه رو آدم کنی "
دازای چشماشو روهم فشرد و سرش رو ماساژ داد...اون لایق همچین عنوانی نبود
_ لویی پاشو
" نمیبینی زخمیم؟؟ "
_ فکر کنم دستت آسیب دیده! پات هم مشکلی داره؟
لویی بلند شد و دازای گوشه لباس لویی رو پاره کرد و دور زخمش بست و گفت
_ برو پیش دکتر عمارت تا تیرو در بیاره
لویی از خونسردی دازای متعجب شد و بی هیچ حرفی رفت و امیدوار بود تنبیه درستی برای چویا درنظر گرفته باشه
_ دلیل این کارت چیه ؟
+ من...من نمیخواستم...
_ تو چیو نمیخواستی؟ نمیخواستی شلیک کنی ولی کردی...چون نمیخواستی شلیک کردی؟
+ همیشه سعی میکنه اذیتم کنه...خودشو بالا میگیره حرفایی راجب تو میزنه که منو دیوونه میکنه...دازای تو تا شنیدی من به عنوان دوست دختر فئودور اینجام عصبی شدی...اونوقت اون زنیکه به ظاهر نامزدت میاد به من میگه تو از لحاظ محبت و احتیاج چیزی براش کم نمیزاری
_ دلیل قانع کننده ای نیست و من مجبورم تورو مجازات کنم
+ ن...نه من از قصد این کارو نکردم فقط یه لحظه...
درد زیادی تو قسمت بازوش حس کرد و روی زمین نشست.
دازای بهش شلیک کرده بود؟ بخاطر لویی؟
چویا فهمید و هیچی نگفت به نرده پشتش تکیه داد و دستشو محکم گرفت تا خونریزی کمتر بشه اما نمیشد
_ میری و میگی که اون اول بهت تیراندازی کرده و تو بخاطر دفاع از خودت متقابلا تیراندازی کردی...
+ اونا اینجا بودن
_ دست چپت رو پشتت قایم کرده بودی اونا متوجه نشدن که دست تو سالمه
چویا سرشو پایین انداخت و گفت
+ این کارا...بخاطر لوییه؟
_ بخاطر توعه
چویا سرشو بالا آورد و دید که دازای رو به روش زانو زده
_ نمیخوام رئیس بلایی سرت بیاره...این کارو بخاطر تو میکنم
چویا سرشو دوباره انداخت پایین و دازای جسمش رو به آغوش کشید
_ نگران نباش تا من هستم نمیزارم کسی بهت آسیب برسونه
+ ممنونم!!
دست سالمش رو دور گردنش حلقه کرد و محکم بغلش کرد و حالا احساس امنیت میکرد...آغوش دازای امن بود...حداقل برای چویا!
..........................
سر میز صبحانه نشسته بودنو همه در حال بگو مگو بودن و لویی با اخم عمیقی داشت صبحونه شو میخورد و دازای هم کلافه بود...انگار که دعوا کردن
رئیس بیخیال از ماجرای دیشب با پدر لویی داشت با خنده صحبت میکرد و گاهی لا به لاشون هیرو سان هم باهاشون صحبت میکرد.
سر اون میز بزرگ تنها کسی که ساکت بود چویا بود و داشت با غذاش آروم بازی میکرد. از جاش بلند شد و با عذرخواهی میز رو ترک کرد و دازای رو به لویی گفت
_ برو دنبالش...ولی شر درست نکن
لویی بلند شد و دنبال چویا حرکت کرد و دازای نگاهی به بقیه انداخت و دنبال لویی رفت و گفت
_ پشیمون شدم برو سر میز
لویی اخم کرد و گفت
" میخوای بری پیشش؟ دازای یادت نره نامزد تو کیه "
_ برو سر میز...میخوام برم سرویس
" اگه با چویا ببینمت...تردید نمیکنم به رئیس میگم...تو قراره با من ازدواج کنی دازای من!!! "
دازای خنده ای کرد و گفت
_ الان داری منو تهدید میکنی؟ من با خانم ها ملایم رفتار میکنمو اهل اینجور...
موهاشو محکم تو دستش گرفت و جلو صورتش قرار داد
_ کارا نیستم...ولی تو داری از حدت میگذری جایگاهتو بدون لویی رئیس بعدی منم...و در هر صورت این منم که تورو له میکنه پس فعلا خوش بگذرون. بازی با دم شیر برای یه موش خطرناکه
موهاشو با شتاب ول کرد و از کنارش رد شد که لویی بغض کرد
" چطور باید بهت بفهمونم که دوست دارم؟؟ "
________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۲.۲k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط