قصر نفرین شده!؟
قصر نفرین شده!؟
به ماه خیره بود. خاطرات اذیتش میکرد. گاهی آرزو می کرد خاطراتش پاک شود و برای همیشه فراموششان کند.
ولی زندگی اونجور که میخواست پیش نمیرفت. آرزو میکرد کاش میتوانست برگردد به آن دوران. دورانی که بهترین و بدترین لحظاتش را سپری کرده بود. اگر فرصت این را داست که در زمان سفر کند ، باز هم آن کار را انجام میداد؟ نمیدانست ... اگر قادر بود یک روز، قفط برای یک روز جادویش را پس بگیرد حاضر بود روحش را فدا کند .... دختر اطرافش را نگاه کرد. قصری زیبا،عجیب و مخوف. در جنگلی دور افتاده ،که هیچکس اجازه ورود به آنجا را نداشت... فکری به ذهنش رسید. دیوانگی بود! اما او هم دیوانه بود . بعد از مدتی کلنجار رفتن با خود ، تصمیم به انجام اون کار گرفت. وارد قصر متروکه شد . سال ها بود در این قصر زندگی میکرد، البته اگر بشه اسمش رو قصر گذاشت. به سمت در پشتی رفت. دستگیره ای که تقریبا نابود شده بود را گرفت. مکث کرد. از کارش مطمئن نبود. بلاخره تصمیمش را گرفت و در را باز کرد. چیزی جز تاریکی دیده نمیشد . قدم اول را برداشت. تیغی از کنار گلویش عبور کرد و کمی از پوست گردنش را برید. متوجه هاله ی عجیبی شد. چند لحظه فکر کرد، اینکه ری برای او تله بگذارد فکر دور از ذهنی نبود ، ولی انتظار نداشت تله ی کشنده ای بگذارد.
چند قدم عقب آمد ، چند حرکت کششی انجام داد . رو به روی در قرار گرفت ... ۱...۲...۳!
شروع به دویدن کرد ،از تیغه هایی که به سمتش پرتاب میشد جاخالی میداد.
با حس اینکه زمین میلرزد،پرید! و همین کار باعث شد تمرکزش را از دست بدهد و نتواند از تیغی که به سمتش می آمد جاخالی دهد . تیغه در شانه اش فرو رفت!! جیغ خفه ای کشید . سعی کرد تمرکزش را به دست بیاورد ، و موفق هم شد!
نوری کمرنگ دید، در خروجی بود! سرعتش را بیشتر کرد، فقط چند قدم با در فاصله داشت ... که احساس درد در وجودش پیچید .
متوجه مایه ی گرمی روی شکمش شد.
با تمام توان خود را به جلو پرتاب کرد.
بلاخره .... بلاخره از آن جای عجیب و غریب فرار کرد!
اما شادیش با احساس درد عظیمی در شکمش به اتمام رسید .
میتوانست حدس بزند چگونه بنظر میرسد ، موهایش به هم گره خورده بودند و لباس سفیدش ، تماما خونی و پاره بود! شانه و شکمش زخم های عمیقی برداشته بود و خونریزی داشت، گوشه ی لبش پاره شده بود و گونه اش خراش برداشته بود!
هوشیاریش در حال کاهش بود. تازه به اطرافش توجه کرد، در جایی شبیه به جنگل بود ، میتوانست حدس بزند کجاست.
او چند سال از زندگی اش را در این جنگل گذرانده بود.
ولی یکچیزی باعث سردرگمی اش میشد!
ادامه دارد...
بای بای خوشگلااااا~
~amy
به ماه خیره بود. خاطرات اذیتش میکرد. گاهی آرزو می کرد خاطراتش پاک شود و برای همیشه فراموششان کند.
ولی زندگی اونجور که میخواست پیش نمیرفت. آرزو میکرد کاش میتوانست برگردد به آن دوران. دورانی که بهترین و بدترین لحظاتش را سپری کرده بود. اگر فرصت این را داست که در زمان سفر کند ، باز هم آن کار را انجام میداد؟ نمیدانست ... اگر قادر بود یک روز، قفط برای یک روز جادویش را پس بگیرد حاضر بود روحش را فدا کند .... دختر اطرافش را نگاه کرد. قصری زیبا،عجیب و مخوف. در جنگلی دور افتاده ،که هیچکس اجازه ورود به آنجا را نداشت... فکری به ذهنش رسید. دیوانگی بود! اما او هم دیوانه بود . بعد از مدتی کلنجار رفتن با خود ، تصمیم به انجام اون کار گرفت. وارد قصر متروکه شد . سال ها بود در این قصر زندگی میکرد، البته اگر بشه اسمش رو قصر گذاشت. به سمت در پشتی رفت. دستگیره ای که تقریبا نابود شده بود را گرفت. مکث کرد. از کارش مطمئن نبود. بلاخره تصمیمش را گرفت و در را باز کرد. چیزی جز تاریکی دیده نمیشد . قدم اول را برداشت. تیغی از کنار گلویش عبور کرد و کمی از پوست گردنش را برید. متوجه هاله ی عجیبی شد. چند لحظه فکر کرد، اینکه ری برای او تله بگذارد فکر دور از ذهنی نبود ، ولی انتظار نداشت تله ی کشنده ای بگذارد.
چند قدم عقب آمد ، چند حرکت کششی انجام داد . رو به روی در قرار گرفت ... ۱...۲...۳!
شروع به دویدن کرد ،از تیغه هایی که به سمتش پرتاب میشد جاخالی میداد.
با حس اینکه زمین میلرزد،پرید! و همین کار باعث شد تمرکزش را از دست بدهد و نتواند از تیغی که به سمتش می آمد جاخالی دهد . تیغه در شانه اش فرو رفت!! جیغ خفه ای کشید . سعی کرد تمرکزش را به دست بیاورد ، و موفق هم شد!
نوری کمرنگ دید، در خروجی بود! سرعتش را بیشتر کرد، فقط چند قدم با در فاصله داشت ... که احساس درد در وجودش پیچید .
متوجه مایه ی گرمی روی شکمش شد.
با تمام توان خود را به جلو پرتاب کرد.
بلاخره .... بلاخره از آن جای عجیب و غریب فرار کرد!
اما شادیش با احساس درد عظیمی در شکمش به اتمام رسید .
میتوانست حدس بزند چگونه بنظر میرسد ، موهایش به هم گره خورده بودند و لباس سفیدش ، تماما خونی و پاره بود! شانه و شکمش زخم های عمیقی برداشته بود و خونریزی داشت، گوشه ی لبش پاره شده بود و گونه اش خراش برداشته بود!
هوشیاریش در حال کاهش بود. تازه به اطرافش توجه کرد، در جایی شبیه به جنگل بود ، میتوانست حدس بزند کجاست.
او چند سال از زندگی اش را در این جنگل گذرانده بود.
ولی یکچیزی باعث سردرگمی اش میشد!
ادامه دارد...
بای بای خوشگلااااا~
~amy
- ۱.۲k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط