𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②②
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②②
_بخش دوم_
چوبدستی ها دست ری است و من فقط مال خودم را دارم و وقتی مرد زمینم میزند و خلع سلاحم میکند هیچ چیز جز دست هایم برای دفاع از خودم ندارم.مشت هایش را به سمت صورتم پرتاب میکند و تنها کاری که میتوانم بکنم این است که گردنم را بچرخانم تا جاخالی بدهم پاهایش را دو طرف بدنم گذاشته و به سمتم مشت میفرستد اما من هم میتوانم به او مشت بزنم.به صورت غیر منتظره با تمام قدرتی که برایم مانده مشتی به صورتش میزنم به سمت دیگری پرت میشود و چون غیر منتظره بود فرصت میکنم چوبدستی ام را پس بگیرم اما محض محکم کاری بعد قفل کردن بدنش چند لگد هم توی شکمش میزنم.این یکی تمام شد.ری کجاست؟دود طلسم هنوز توی هواست و دیدن اطراف را تقریباً غیر ممکن کرده.پس بلند صدایش میزنم"ری!"
چند لحظه هیچ صدایی نمیآید.آماده ام که تمام این سیرک را آتش بزنم که یک دفعه میگوید"خوبم"
"کجایی؟!"
"نور قرمز رو دنبال کن"
کاری که میگوید را میکنم اما صبر کن چه؟!دارم توی تله میافتم.ری آنجا نیست.ری اینطوری آدرس نمیدهد.ری خیلی وقت است که هیچ حرفی نزده.چند دقیقه ای هست که ندیدمش.که هیچ صدایی از او نشنیدم.چه بلایی سرش آمده؟!وردی میخوانم و مه هوا را از بین میبرم و آن موقع است که میبینمش.دست و پا هایش با طناب نامرئی بسته شده اند و بیهوش است.چه بلایی دارد سرم میآید؟چرا قلبم اینقدر تند میزند؟چرا با این سرعت به سمتش کشیده میشوم.همه مهاجمان به سمتم هجوم میآورند.به جز آن یکدانه ای که زنجیرش کردم.این بار چوبدستی استفاده نمیکنم.زیر لب وردی میخوانم.آنها همانجا که هستند متوقف میشوند بعد با ورد دیگری دست و پاهایشان را میبندم و ناگهان...معجزه ام به کمکم میآید.از پشت سر طلسم هایی برای شان میفرستد.ری آنجاست.حالش خوب است.پس چرا من هنوز دارم اینطور به سمتش کشیده میشوم؟به سمتش میروم و کنارش میایستم.
"خوبی؟"
نگاهم میکند و لبخند میزند و قلبم الان است که بترکد.لعنتیِ خیلی خیلی خوشگل!داشتی از دستم میرفتی!دستش را میگیرم "ری...کافیه دیگه خب؟بیا بریم بیرون"
صدای زنانه ای از پشت سر میگوید"کجا با این عجله؟"
چقدر آشنا بود...این صدای کیست؟جلو میروم و یقه اش را میگیرم تا خلع سلاحش کنم که ناگهان...آن چشمها...
"مامان؟"
"سلام سوروس"
_بخش دوم_
چوبدستی ها دست ری است و من فقط مال خودم را دارم و وقتی مرد زمینم میزند و خلع سلاحم میکند هیچ چیز جز دست هایم برای دفاع از خودم ندارم.مشت هایش را به سمت صورتم پرتاب میکند و تنها کاری که میتوانم بکنم این است که گردنم را بچرخانم تا جاخالی بدهم پاهایش را دو طرف بدنم گذاشته و به سمتم مشت میفرستد اما من هم میتوانم به او مشت بزنم.به صورت غیر منتظره با تمام قدرتی که برایم مانده مشتی به صورتش میزنم به سمت دیگری پرت میشود و چون غیر منتظره بود فرصت میکنم چوبدستی ام را پس بگیرم اما محض محکم کاری بعد قفل کردن بدنش چند لگد هم توی شکمش میزنم.این یکی تمام شد.ری کجاست؟دود طلسم هنوز توی هواست و دیدن اطراف را تقریباً غیر ممکن کرده.پس بلند صدایش میزنم"ری!"
چند لحظه هیچ صدایی نمیآید.آماده ام که تمام این سیرک را آتش بزنم که یک دفعه میگوید"خوبم"
"کجایی؟!"
"نور قرمز رو دنبال کن"
کاری که میگوید را میکنم اما صبر کن چه؟!دارم توی تله میافتم.ری آنجا نیست.ری اینطوری آدرس نمیدهد.ری خیلی وقت است که هیچ حرفی نزده.چند دقیقه ای هست که ندیدمش.که هیچ صدایی از او نشنیدم.چه بلایی سرش آمده؟!وردی میخوانم و مه هوا را از بین میبرم و آن موقع است که میبینمش.دست و پا هایش با طناب نامرئی بسته شده اند و بیهوش است.چه بلایی دارد سرم میآید؟چرا قلبم اینقدر تند میزند؟چرا با این سرعت به سمتش کشیده میشوم.همه مهاجمان به سمتم هجوم میآورند.به جز آن یکدانه ای که زنجیرش کردم.این بار چوبدستی استفاده نمیکنم.زیر لب وردی میخوانم.آنها همانجا که هستند متوقف میشوند بعد با ورد دیگری دست و پاهایشان را میبندم و ناگهان...معجزه ام به کمکم میآید.از پشت سر طلسم هایی برای شان میفرستد.ری آنجاست.حالش خوب است.پس چرا من هنوز دارم اینطور به سمتش کشیده میشوم؟به سمتش میروم و کنارش میایستم.
"خوبی؟"
نگاهم میکند و لبخند میزند و قلبم الان است که بترکد.لعنتیِ خیلی خیلی خوشگل!داشتی از دستم میرفتی!دستش را میگیرم "ری...کافیه دیگه خب؟بیا بریم بیرون"
صدای زنانه ای از پشت سر میگوید"کجا با این عجله؟"
چقدر آشنا بود...این صدای کیست؟جلو میروم و یقه اش را میگیرم تا خلع سلاحش کنم که ناگهان...آن چشمها...
"مامان؟"
"سلام سوروس"
- ۴۶۹
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط