{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( ظهور ازدواج )

( ظهور ازدواج )
پارت ۱۰۶

جیمین : اره..برادر زن داداش مرحومم دایانا..
فرد همه چیزو میدونن؟ حقیقتو؟
جیمین : دنیل اره ولي زنش..فقط چيزي رو میدونه که الا میدونه.. قسم خورده چيزي نگه...... فرد کمي شيطون گفت
فرد : اسمش الاست؟
حس کردم جیمین سر تکون داد چون صدايي ازش نیومد. فرد: حالا حرا طولش ، مبدى ؟ زودتر بچه دار شبن تموم شین
جیمین : منم همینو میخواستم. اما باید یه کم صبر کرد..هم دکتر اینو گفته و هم... حس کردم لبخند زد و گفت
جیمین : یه کم ازم ترسیده..الانم که میبینی نیست سر همین ترسه مادرشو بهونه کرد که نباشه
لبمو گاز گرفتم. فهمیده بود. فرد خندید و گفت
فرد : حیوان هزار بار نگفتم با خانوما مثل ادم برخورد کن؟ چیکار کردی با دختر مردم که اینجوري ترسیده ازت؟
جیمین : حرف مفت نزن فرد..تو منو نمیشناسي؟ حداقل سر این قضیه باهاش مهربون بودم..نمیدونم.. فقط .. یه کم به زمان نیاز داره انصافاً اون شب مهربون بود.. فرد بلند گفت
فرد : اره اره بنداز گردن اون و زمان..ولي میدونم یه غلطايي کردي دختره سنکوب کرده.. انگار شوخي دستي کرد و ضربه چيزي به جیمین زد که جفتشون رو به خنده انداخت و جیمین خندون گفت
جیمین : خفه شو بابا.. اصلا میخواستمم نمیتونستم باهاش بد برخورد
کنم.
و پووفي کرد. داغون چشمامو بستم.
جیمین : وقتي اونقدر درمونده و لرزون دیدمش..یه لحظه فك كردم..کاش این بازی رو شروع نمیکردم..کاش..کاش یه دختر دیگه..
فرد: جرا به دختر دیگه؟
جیمین : میترسم نهس عین یه طرف چيني تو دستام بشکنه..
فرد: بابات و جوزف و جنت میدونن؟
جیمین : نه فعلاً...
فرد: نميخواي بفهمن؟
جیمین کلافه گفت.... جیمین فرد من نمیخوام هیچ کس بفهمه..
فرد: اخرش چی؟ بچه به دنیا بیاد که میفهمن.. جیمین اون موقع ها خوبه..نباید چیزی تغییر کنه تا بچه به دنیا بیاد..اونوقت همه چیز درست و طبق برنامه پیش میره
اخه کدوم برنامه؟ چي میگه این؟ اي خدا... سکوتی شکل گرفت.
فرد داغون گفت
فرد : اذیت میکنه؟ بايد بگي کي اين إلا خانوم از این فضول سرك كشا
زن سالارهاست؟
جیمین : نه.. اصلا.. نه تو کارام فضولي و کنجکاوي ميکنه..نه
سوال میپرسه..روزاي اول یه کم دعوامون شد ولي.. بيشترش تقصیر اعصاب بهم ریخته من بود..الان.. اگه
یه کم شرم و ترسشو ازم ندید بگیریم تقریبا خوبیم فرد خبیث گفت
فرد : خونه تم که سر و سامون داده..هیچ وقت
خونه تو انقدر تمیز ندیده بودم. لبخند باريك و داغوني زدم. این بازي که شروع کردم اونطور که به نظر میرسه نیست.. کاش میدونستم اين حقيقت لعنتي اخ..
دیدگاه ها (۲)

( ظهور ازدواج )پارت ۱۰۷جیمین : تو نميفهمي فرد..من.. ادامه ند...

ادامه..چه خریتي کردم برگه ها رو نخونده امضا زدم.. میترسم بد ...

ظهور ازدواج )پارت ۱۰۵ همون دوستش فرد بود. همون که کلید داشت ...

( ظهور ازدواج )پارت ۱۰۴ و ملتمس و مظلوم نگاش کردم.اخم باريکي...

خب بچه ها فیک از جیمین شی مون🤩بچه ها چون شرط نرسیده من هنوز ...

آخرین اشتباهساعت ۸ شب بودا.ت شامو آماده کرده بود و منتظر جیم...

⟭𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝑠ℎ𝑖𝑝 𝑡𝑜𝑜 𝑙𝑜𝑣𝑒 ⟬𝑃𝑎𝑟𝑡 16نویسنده:«اونا بعد از کمی ص...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

پارت۸که جونگکوک با گریه از خواب بیدار شد و محکم یوری رو بغل ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P5کلید رو تو در ا...

پارت پنجم ات. آها باشه یهو در زده شد ات. بفرماید داخل کوک. ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط