{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
*┅═✧❁﷽❁✧═┅*

#خاطره
#ارسالی_مخاطبین

دوستم مشاور هست، با هم رفته بودیم بیرون لباس محرمی بگیرم ...

بهش گفتم : نمیدونم چرا وقتی محرم‌ها میرم عزاداری، مردم یه جوری نگام میکنن👀

خیلی بهم برمی‌خوره ناراحت میشم، انگار امام حسین علیه السلام فقط مال اونهاست...❗️

➕ یه نگاهی به سر و وضعم کرد و پرسید: وقتی میری عزاداری لباس کوتاه میپوشی؟🤔

➖️ گفتم : آره خب، من از لباس بلند بدم میاد😖

➕ گفت : موهاتم بیرونه؟!😕
➖ گفتم : بابا دکتر هر کی یه عقیده‌ای داره ...! منم اینجوری دوست دارم دیگه

➕ گفت : آرایش هم میکنی؟؟😳
➖ گفتم : بدون آرایش میرم بیرون انگار یه چیزی کم دارم😌

➕ باز پرسید عطرم میزنی لابد؟؟🤦‍♀
➖ گفتم آره خب... چرا اینا رو می‌پرسید؟🤔

➕ گفت : چون اونجوری تو برای مجلس عروسی آماده میشی، نه عزا ‼️
اونم عروسی غیر مختلط ...❗️

بعد توقع داری مردمی که عزادار امامشون هستن ازت تشکر کنن، بابت این طرز همراهی⁉️😳

دیدم حق با اونه ...😔
دیدگاه ها (۰)

عرررررر سلام خوبید اومممم میخوام خودمو معرفی کنم😐 خیلی خب بگ...

پارت۴:نمیدونم چقدر گذشته بود ولی با صدای مینهو پشت در اتاق ب...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

پارت ۶= چرا نیام صد درصد میام÷ خبب پاشو بریم = کجا بریم ؟ + ...

رمان عشق ممنوع

من عاشق دشمنم شدم پارت دوم

داستان

#تکپارتی_چانگبینموضوع :وقتی میاد خونه و می بینه داریم از تب ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۸۵قبله..توي انبار بود.. سرشو ...

وقتی مریض بودی ولی …

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط