یخ ها
آه ...
چه شبیه توهمی است که در خواب میبینم ، دنیایی را که هر روز تجربه میکنم .
گویی بیداری توهمی ست که تجربه کردنش انرژی میخواهد و خواب ، جهانی ست که تجربه کردنش انرژی میدهد .
امروز در سردترین نقطه جهان ایستاده ام و تمام انرژی ام را صرف زنده ماندن در روابط میکنم و در آخر گیج میشوم .
آنگاه که طبیعت برای زنده ماندنم همه چیز میدهد ، انسان ها اما همیشه شب ها در اندیشه هایم هرگز نتوانستند بخشی از زیبایی طبیعت باشند .
به کاج های یخ زده که نگاه کردم ، ردیفی از بلور های سبز تا انتهای افق ، با تابش انوار خورشیدی کمرنگ ، بر سطح آنها و بخاری که از ذوب شدنشان بلند میشود .
آنگاه که لب های خورشید بر یخ بوسه میزند .
این ناله از آب شدن همین یخ هاست ، کف میکند و صدای ریزی میدهد ، و ناگهانی از درون فرو میریزد .
آنگاه که به زیبایی حرکت رشته ای از ماهیان ریز و انبوه پلانگتون ها در زیر یخ رسیدم .
و به بارش های حجیم برف های نرم ، به رصد سفیدی کوه ها و به رها بودن کلاغ های طوفان زمستانی ، به آمد و شد بسیار ماهیگیران و اسکیمو ها در دوردست ها ، آن ارواح های معلق به رنگ ژاکت های سیبری شان ، به گلهٔ پنگوئنهایی که هر هفته صبح های یکشنبه از کنار خانهٔ یخی ام حرکت میکنند .
آنگاه که این زیبایی ها را با چشم دیدم و با عضلهٔ پیچیدهٔ مغزم تفسیر کردم ، با تنفس زندگی شان کردم .
آنگاه که در برف شنا کردم .
درد و لذت را در یورش سرمای خالص زمستان چشیدم ، حقیقت را دریافتم که آزادی بود .
اینکه برخی انسان ها هرچقدر هم کثیف باشند -بهم ثابت شده که هستند-در نهایت مشکل از آنها نیست ، مشکل از تفسیری است که من از آنها دارم .
زیرا زمانی که از طبیعت بکر جدا شده و به غلیظ ترین جوامع انسانی میپیوندم ، وحشتناک ترین چیزی که مرا زخمی میکند ، رفتاری ست که خودم علیه شان دارم .
و اگر من درست شوم ، به جاهای درستی خواهم رسید بی تردید ...
چه شبیه توهمی است که در خواب میبینم ، دنیایی را که هر روز تجربه میکنم .
گویی بیداری توهمی ست که تجربه کردنش انرژی میخواهد و خواب ، جهانی ست که تجربه کردنش انرژی میدهد .
امروز در سردترین نقطه جهان ایستاده ام و تمام انرژی ام را صرف زنده ماندن در روابط میکنم و در آخر گیج میشوم .
آنگاه که طبیعت برای زنده ماندنم همه چیز میدهد ، انسان ها اما همیشه شب ها در اندیشه هایم هرگز نتوانستند بخشی از زیبایی طبیعت باشند .
به کاج های یخ زده که نگاه کردم ، ردیفی از بلور های سبز تا انتهای افق ، با تابش انوار خورشیدی کمرنگ ، بر سطح آنها و بخاری که از ذوب شدنشان بلند میشود .
آنگاه که لب های خورشید بر یخ بوسه میزند .
این ناله از آب شدن همین یخ هاست ، کف میکند و صدای ریزی میدهد ، و ناگهانی از درون فرو میریزد .
آنگاه که به زیبایی حرکت رشته ای از ماهیان ریز و انبوه پلانگتون ها در زیر یخ رسیدم .
و به بارش های حجیم برف های نرم ، به رصد سفیدی کوه ها و به رها بودن کلاغ های طوفان زمستانی ، به آمد و شد بسیار ماهیگیران و اسکیمو ها در دوردست ها ، آن ارواح های معلق به رنگ ژاکت های سیبری شان ، به گلهٔ پنگوئنهایی که هر هفته صبح های یکشنبه از کنار خانهٔ یخی ام حرکت میکنند .
آنگاه که این زیبایی ها را با چشم دیدم و با عضلهٔ پیچیدهٔ مغزم تفسیر کردم ، با تنفس زندگی شان کردم .
آنگاه که در برف شنا کردم .
درد و لذت را در یورش سرمای خالص زمستان چشیدم ، حقیقت را دریافتم که آزادی بود .
اینکه برخی انسان ها هرچقدر هم کثیف باشند -بهم ثابت شده که هستند-در نهایت مشکل از آنها نیست ، مشکل از تفسیری است که من از آنها دارم .
زیرا زمانی که از طبیعت بکر جدا شده و به غلیظ ترین جوامع انسانی میپیوندم ، وحشتناک ترین چیزی که مرا زخمی میکند ، رفتاری ست که خودم علیه شان دارم .
و اگر من درست شوم ، به جاهای درستی خواهم رسید بی تردید ...
- ۱.۷k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط