همسلولی خطرناک (پارت آخر)
همسلولی خطرناک (پارت آخر)
× برو، قبل از اینکه پلیس پیدات کنه.
جونگین برای آخرین بار نگاهش کرد
ـ یه روز جبران میکنم
×تو هیچوقت مدیون من نبودی
و این بار، جونگین چیزی نگفت
فقط سرش را تکان داد و به سمت ماشین رفت
مرز بوی اضطراب میداد
مأمور پاسپورتها را گرفت و با دقت بررسی کرد نگاهش روی عکسها و چهرههای مقابلش حرکت میکرد؛ نگاهی که برای ا/ت، طولانیتر از تمام شبهای زندان بود.
دختر نفسش را حبس کرد
جونگین دست ا/ت را فشرد
ـ آروم باش.
صدایش آنقدر آهسته بود که فقط خودش شنید
چند ثانیه گذشت
مأمور سرش را بالا آورد
نگاهی به آنها انداخت و سپس پاسپورتها را پس داد
مأمور: برید.
ا/ت نفسش را بیرون داد؛ انگار تازه از زیر آوار بیرون آمده باشد
ماشین حرکت کرد
و برای نخستین بار گذشته پشت سرشان جا ماند
ژاپن، شهری کوچک در کنار دریا
خانهای ساده با پنجرههایی رو به حیاط و درختی که شاخههایش زیر وزش باد خم میشدند
نه خبری از دیوارهای بلند بود، نه از قفلهای سنگین و نه از صدای قدمهایی که هر شب خواب را از چشمشان میگرفت
ا/ت پردههای خانه را مرتب کرد. جونگین هم با پولی که جینوو به آنها داده بود، شرکتی کوچک راه انداخت
زندگی آرامآرام شکل گرفت
روزها گذشتند
و برای نخستین بار، آینده چیزی نبود که از آن بترسند
یک شب بارانی، ا/ت کنار پنجره نشسته بود و به قطرههایی نگاه میکرد که روی شیشه میلغزیدند
جونگین کنارش نشست
ـ به چی فکر میکنی؟
دختر لبخند محوی زد
+ به اینکه هیچوقت فکر نمیکردم یه روز اینجا باشم
ـ چرا؟
چون فکر میکردم تمام عمرم توی یه سلول میمونم فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیتونم زندگی کنم...
نگاهش را به او دوخت
+بعد تو اومدی
جونگین برای لحظهای ساکت ماند
بعد دستش را گرفت و انگشتانش را میان انگشتان خودش قفل کرد
ـ ا/ت...
+ هوم؟
ـ عاشقتم
دختر لبخند زد
+میدونم
جونگین خندید
ـ چه اعتمادبهنفسی!
+ خب، مگه دروغ میگم؟
پسر سرش را نزدیکتر برد
ـ نه. ولی یه چیزی هست که هنوز بهت نگفتم
ا/ت نگاهش کرد
+چی؟
جونگین پیشانیاش را به پیشانی دختر تکیه داد
ـ من تمام عمرم فکر میکردم عشق، یه نقطهضعفه. چیزی که آدم رو از پا درمیاره
مکث کرد
ـ تا وقتی که تو رو دیدم
لبخند دختر آرامتر شد
+ و حالا؟
جونگین دستش را بالا آورد و گونهی او را نوازش کرد
ـ حالا میدونم بعضی آدمها، دلیل زنده موندنت میشن
ا/ت چشمهایش را بست
لبهای جونگین روی پیشانیاش نشستند بوسهای آرام، شبیه قولی که قرار نبود هیچوقت شکسته شود
ـ دوستت دارم، کوچولوی من
دختر سرش را روی شانهی او گذاشت
بیرون باران آرامآرام بند میآمد و آسمان پس از مدتها رنگ روشنی به خود میگرفت
شاید گذشته هنوز جایی در تاریکی منتظرشان بود
شاید زخمهایشان هیچوقت بهطور کامل التیام پیدا نمیکردند
اما دیگر تنها نبودند
و گاهی، برای شروع دوبارهی یک زندگی، همین کافیست.
And that,s it.
× برو، قبل از اینکه پلیس پیدات کنه.
جونگین برای آخرین بار نگاهش کرد
ـ یه روز جبران میکنم
×تو هیچوقت مدیون من نبودی
و این بار، جونگین چیزی نگفت
فقط سرش را تکان داد و به سمت ماشین رفت
مرز بوی اضطراب میداد
مأمور پاسپورتها را گرفت و با دقت بررسی کرد نگاهش روی عکسها و چهرههای مقابلش حرکت میکرد؛ نگاهی که برای ا/ت، طولانیتر از تمام شبهای زندان بود.
دختر نفسش را حبس کرد
جونگین دست ا/ت را فشرد
ـ آروم باش.
صدایش آنقدر آهسته بود که فقط خودش شنید
چند ثانیه گذشت
مأمور سرش را بالا آورد
نگاهی به آنها انداخت و سپس پاسپورتها را پس داد
مأمور: برید.
ا/ت نفسش را بیرون داد؛ انگار تازه از زیر آوار بیرون آمده باشد
ماشین حرکت کرد
و برای نخستین بار گذشته پشت سرشان جا ماند
ژاپن، شهری کوچک در کنار دریا
خانهای ساده با پنجرههایی رو به حیاط و درختی که شاخههایش زیر وزش باد خم میشدند
نه خبری از دیوارهای بلند بود، نه از قفلهای سنگین و نه از صدای قدمهایی که هر شب خواب را از چشمشان میگرفت
ا/ت پردههای خانه را مرتب کرد. جونگین هم با پولی که جینوو به آنها داده بود، شرکتی کوچک راه انداخت
زندگی آرامآرام شکل گرفت
روزها گذشتند
و برای نخستین بار، آینده چیزی نبود که از آن بترسند
یک شب بارانی، ا/ت کنار پنجره نشسته بود و به قطرههایی نگاه میکرد که روی شیشه میلغزیدند
جونگین کنارش نشست
ـ به چی فکر میکنی؟
دختر لبخند محوی زد
+ به اینکه هیچوقت فکر نمیکردم یه روز اینجا باشم
ـ چرا؟
چون فکر میکردم تمام عمرم توی یه سلول میمونم فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیتونم زندگی کنم...
نگاهش را به او دوخت
+بعد تو اومدی
جونگین برای لحظهای ساکت ماند
بعد دستش را گرفت و انگشتانش را میان انگشتان خودش قفل کرد
ـ ا/ت...
+ هوم؟
ـ عاشقتم
دختر لبخند زد
+میدونم
جونگین خندید
ـ چه اعتمادبهنفسی!
+ خب، مگه دروغ میگم؟
پسر سرش را نزدیکتر برد
ـ نه. ولی یه چیزی هست که هنوز بهت نگفتم
ا/ت نگاهش کرد
+چی؟
جونگین پیشانیاش را به پیشانی دختر تکیه داد
ـ من تمام عمرم فکر میکردم عشق، یه نقطهضعفه. چیزی که آدم رو از پا درمیاره
مکث کرد
ـ تا وقتی که تو رو دیدم
لبخند دختر آرامتر شد
+ و حالا؟
جونگین دستش را بالا آورد و گونهی او را نوازش کرد
ـ حالا میدونم بعضی آدمها، دلیل زنده موندنت میشن
ا/ت چشمهایش را بست
لبهای جونگین روی پیشانیاش نشستند بوسهای آرام، شبیه قولی که قرار نبود هیچوقت شکسته شود
ـ دوستت دارم، کوچولوی من
دختر سرش را روی شانهی او گذاشت
بیرون باران آرامآرام بند میآمد و آسمان پس از مدتها رنگ روشنی به خود میگرفت
شاید گذشته هنوز جایی در تاریکی منتظرشان بود
شاید زخمهایشان هیچوقت بهطور کامل التیام پیدا نمیکردند
اما دیگر تنها نبودند
و گاهی، برای شروع دوبارهی یک زندگی، همین کافیست.
And that,s it.
- ۱۶۵
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط