{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفت دانایی که گرگی خیره سر

گفت دانایی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر

... لاجرم جاری است پیکاری بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

ای بسا زور آفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته می‌شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا می‌کند
خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند

هرکه از گرگش خورد دائم شکست
گرچه انسان می‌نماید، گرگ هست

در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری گرکه باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را می‌درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایی می‌کنند

این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب
دیدگاه ها (۴)

اوفتاد یا بندازمش؟؟....هاهاها؟

من نه آسم..نه سینگلم..نه شاخم...نه دافم...نه خاصم..من یه ارا...

خدایی اینا دوستن ما داریم؟؟...لایک نکنین

هرکی بوده خیلیی بیمزه و چرت بوووده....یکم شعور هم خوب چیزیه

درسهایی که باید از این اشعار گرفت و فهمید و درک کرد...

گفت دانایى که گرگى خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشر... لاجرم ...

گفت دانایى که گرگى خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشرلاجرم جارى...

گفت دانایى که گرگى خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشر... لاجرم ...

گفت دانایی که گرگی خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشر... لاجرم ...

گفت دانایى که گرگى خیره سر هست پنهان در نهاد هر بشر ... لاج...

گفت دانایی که گرگی خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشر لاجرم جار...

#انسان_و_گرگ #فریدون_مشیری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط