{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان های ترسناک شما پارت اول

داستان های ترسناک شما پارت اول
میدونی ترسناک ترین موقع زندگی چه زمانیه؟
یه روز تنها داخل خونه اکسپلورت هم خالیه گرسنت میشه میری در یخچال رو باز میکنی احساس میکنی یه چیزی بالاست که یک موجود دقیقا شبیه جن فیلم ها روی سقف روی تو پرت میشه از روی تختت میپری پایین میفهمی خواب بودی ولی گوشه اتاقت رو نگاه میکنی میبینی یکی لبخند زده که شکل بدی سایه مانند داره و کم کم بهت نزدیک میشه هر چی بیشتر نزدیک میشه لبخندش بزرگ تر میشه کم کم فکر میکنی الانه که جر بخوره و هعی نزدیک و نزدیک تر جیغ میکشی یهو توی خواب از خواب میپری و فکر میکنی خوابی یا بیدار بعد دوباره از خواب میپری و هنوز نمیدونی خوابی بیداری از روی تختت بلند میشی از پله ها که پایین میری یه صدایی میاد همه جا تاریک نگاه به ساعت میکنی میبینی اووووو ساعت چهار صبحه همه جا رو میگردی میبینی مامانت نیست به یک برگه بر میخوری که نوشته:
«الان از خواب بیدار شدی درسته؟ پس گاز رو روشن کن
دوست دار تو مامانی❤💋»
نگاه میکنی عه این که دست خط مامانم نیست خیلی میترسی و یک نگاهی به گاز میندازی به هر حال که روشنش میکنی ببینی چی میشه از اشپزخونه بیرون میای میخوای بری داخل اتاق طبقه بالا یهو چشم های قرمز با لبخندی درد اور و ترسناک میبینی درسته همونیه که داخل خواب دیدی ولی اینبار معلومه که بیداری چشم های از حلقه بیرون زدش و اون لبخند پلیدانه تو رو خشک میکنه ولی واقعا میترسی با تمام وجود جیغ میکشی ولی اون سایه هر بار که چشمات رو روی هم میزاری جلوتر و جلوتر میاد کنارت فقط دنبال یه چیزی میگردی باهاش بزنی اونو اره چاقو اشپزخونه برش میداری و یک دفعه سایه جلو چشمت ظاهر میشه میترسی و برای یک ثاتیه خشکت میزنه به خودت میای چشمات رو از ترس میبندی با تمام وجود اون چاقو رو میکنی داخل شیکمش کمی چشمات رو باز میکنی ولی هیچی نشده بود لبخندش کم کم داره تبدیل میشه به کل صورتش بزرگ و بزرگ تر تو از خدا التماس میکنی که ببخشه تو رو وگه اشتباهی کردی که صدای زنگ در میاد اون سایه غیب میشه و تو کم کم به خودت میای ولی اما...............   
✨✨✨
#داستان_های_ترسناک_شما
✨✨✨
#داستان
✨✨✨
#دارک
✨✨✨
#ترسناک
✨✨✨
#پارت_یک
✨✨✨
ایدی نویسنده
https://wisgoon.com/sasaki.sukuna_fan
https://wisgoon.com/aira_entp
ممنون ازتون و البته شرمنده برای تغییرات
دیدگاه ها (۲۰)

Destiny part 7

خوب خوب دوزتان گلماین فیک ازدواج اجباری بزودی قراره تموم شه ...

اینجوری هم نیست که یعدفه فراموشش کنی،مثلا اولش روزی سی بار ب...

خنده ی ممنوعه.

اعتیاد من بهت.

سناریو بلولاک وقتی وقتی یه سطل آب روشون خالی می‌کنیم (درخواس...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

The Last Shadow

« 𝓶𝓪𝓯𝓲𝔂𝓪𝔂𝓮 𝓪𝓼𝓱𝓰𝓱 »« پارت : ۲۷ » وقتی رسیدن عمارت تهیونگ سریع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط