آینه 35
#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 35:
دستمو دور کمرش گرفتم و اوردمش داخل
کمکش کردم تا روی مبل دراز بکشه و یه حوله کوچیک نم دار گذاشتم روی پیشونیش
تا چند لحظه بهش خیره شدم
- مـ.. من.. نـ.. نمی.. خوام
صورتمو بردم نزدیکتر
+ چیو نمیخوای؟
جوابی نداد.. فقط اروم زیر لب ناله میکرد..
حوله رو از روی پیشونیش برداشتم
از قبل هم داغ تر شده بود
+ تا همین امشب خوب بودی که!
رفتم توی اتاقم و چند تایی قرص و تب سنج اوردم
سی و هشت و نیم!
تبش تقریبا بالا بود و اگه بالاتر از این میرفت قطعا باید میبردمش بیمارستان
اروم دستمو زیر سرش بردم
+ هی.. بیا این قرصا رو بخور
چشماشو بزور باز کرد و نگاه گیجی به دور و بر انداخت
- چـ.. چیه..
+ قرصه.. تب کردی، زود باش بخورشون
لباشو از هم فاصله داد و خودم قرصا رو توی دهنش ریختم و سریع یه لیوان اب روی لباش گذاشتم
+ من میرم لباس بپوشم تا ببرمت بیمارستان، فهمیدی؟
صدای نامفهومی از خودش در اورد ولی بهش اهمیت ندادم و رفتم تا لباس بپوشم که..
+ لعنتی..
تازه یادم افتاد ماشینم بنزین تموم کرده بود و توی این ساعت قطعا تاکسی گیرمون نمیومد
برگشتم پیشش
دیگه هیچ فکری غیر از اون به ذهنم نمیرسید
+ هی.. میتونی بشینی؟
جوابی نداد
کلافه رفتم جلوتر و لباساشو در اوردم
از زیر زانو و گردنش بلندش کردم و بردمش توی حموم و گذاشتمش داخل وانی که از قبل پر کرده بودم
چند لحظه بهش نگاه کردم..
درست و حسابی هوش و حواس نداشت و نمیتونستم خودشو نگه داره و هرلحظه ممکن بود سر بخوره و خودشو خفه کنه
اهی کشیدم و حولم رو در اوردم
+ امیدوارم فردا هیچی یادت نمونه لعنتی
اینو گفتم و خودمم وارد وان شدم
پشت سرش نشستم و بااینکه از هر تماسی به شدت بدم میومد، کمرش رو به سینم تکیه دادم
دستامو هم دو طرفش نگهداشتم تا سر نخوره..
+ تو واقعا دردسری پسر
𝓟𝓪𝓻𝓽 35:
دستمو دور کمرش گرفتم و اوردمش داخل
کمکش کردم تا روی مبل دراز بکشه و یه حوله کوچیک نم دار گذاشتم روی پیشونیش
تا چند لحظه بهش خیره شدم
- مـ.. من.. نـ.. نمی.. خوام
صورتمو بردم نزدیکتر
+ چیو نمیخوای؟
جوابی نداد.. فقط اروم زیر لب ناله میکرد..
حوله رو از روی پیشونیش برداشتم
از قبل هم داغ تر شده بود
+ تا همین امشب خوب بودی که!
رفتم توی اتاقم و چند تایی قرص و تب سنج اوردم
سی و هشت و نیم!
تبش تقریبا بالا بود و اگه بالاتر از این میرفت قطعا باید میبردمش بیمارستان
اروم دستمو زیر سرش بردم
+ هی.. بیا این قرصا رو بخور
چشماشو بزور باز کرد و نگاه گیجی به دور و بر انداخت
- چـ.. چیه..
+ قرصه.. تب کردی، زود باش بخورشون
لباشو از هم فاصله داد و خودم قرصا رو توی دهنش ریختم و سریع یه لیوان اب روی لباش گذاشتم
+ من میرم لباس بپوشم تا ببرمت بیمارستان، فهمیدی؟
صدای نامفهومی از خودش در اورد ولی بهش اهمیت ندادم و رفتم تا لباس بپوشم که..
+ لعنتی..
تازه یادم افتاد ماشینم بنزین تموم کرده بود و توی این ساعت قطعا تاکسی گیرمون نمیومد
برگشتم پیشش
دیگه هیچ فکری غیر از اون به ذهنم نمیرسید
+ هی.. میتونی بشینی؟
جوابی نداد
کلافه رفتم جلوتر و لباساشو در اوردم
از زیر زانو و گردنش بلندش کردم و بردمش توی حموم و گذاشتمش داخل وانی که از قبل پر کرده بودم
چند لحظه بهش نگاه کردم..
درست و حسابی هوش و حواس نداشت و نمیتونستم خودشو نگه داره و هرلحظه ممکن بود سر بخوره و خودشو خفه کنه
اهی کشیدم و حولم رو در اوردم
+ امیدوارم فردا هیچی یادت نمونه لعنتی
اینو گفتم و خودمم وارد وان شدم
پشت سرش نشستم و بااینکه از هر تماسی به شدت بدم میومد، کمرش رو به سینم تکیه دادم
دستامو هم دو طرفش نگهداشتم تا سر نخوره..
+ تو واقعا دردسری پسر
- ۸.۷k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط