The unwanted roommate
The unwanted roommate
__________________________
ویو جئون جونگ کوک:
کوشولوم همینطوری داشت غر میزد..
+«ایش اگه بخاطر عشقه هانا به جنابعالی نبود من اینجا نبودم اصن...... اقا چقدر خاطر خواه داشته من نمیدونستم....... اصن این هانا فک کرده کیه.. کوک.... کوککککک.... نخنددددد... جیغغغغغغغغغغغغغغغ جیغغغغغغغغغغغغغغغ جیغغغغغغغغغغغغغغغ جیغغغغغغغغغغغغغغغ جیغغغغغغغغغغغغغغغ جیغغغغغغغغغغغغغغغ»
_«(سعی در نخندیدن)کوشولو حالا گه چیزی نشده اینقدر غر نزن الان میرسیم....»
+«کوک....»
_«جونه دلم..»
+«سردمه....»
_«سردته؟،،،،»
+«اوهوم»
یکم گیج شدم تو این هوا نباید سردش باشه... دستمو بردم سمت پیشونیش ولی از دغیه پیشونیش وحشت کردم.....
طبه شدیدی داشت و لرزه میکرد....
سرعته ماشینو بیشتر کردم... چون راهه عمارت دور بود و حاله اونم بد بود چاره این نبود که ببرمش بیمارستانه نزدیک.......
یه بیمارستان میانه کوه ها..... قدیمی بود... ولی به هر حال یورین سریع باید درمان میشد.....
ماشین رو پارک کردم و یورینث براید بغل کردم و وارده بیمارستان شدم.....
پرستار اونو برد تو اتاق و بهش سرم وصل کرد... وارد اتاق شدم و درو بستم... رفتم رو صندلیه کناره تخت نشستم و دستشو گرفتم و بوسیدم...
_«حالت خوبه عزیزم؟»
با بی جونی لب زد
+«اوهوم..»
_«ببخشید عزیزکم.... بخاطر من تو دردسر افتادی... قول میدم دیگه نزارم کسی نزدیکت شه....»...
شرط برا پارته بعد...
لایک؟ ۳٠
کامنت؟ 20
بازنشر؟ ۱۵
هرکی یدونه کامنت....
__________________________
ویو جئون جونگ کوک:
کوشولوم همینطوری داشت غر میزد..
+«ایش اگه بخاطر عشقه هانا به جنابعالی نبود من اینجا نبودم اصن...... اقا چقدر خاطر خواه داشته من نمیدونستم....... اصن این هانا فک کرده کیه.. کوک.... کوککککک.... نخنددددد... جیغغغغغغغغغغغغغغغ جیغغغغغغغغغغغغغغغ جیغغغغغغغغغغغغغغغ جیغغغغغغغغغغغغغغغ جیغغغغغغغغغغغغغغغ جیغغغغغغغغغغغغغغغ»
_«(سعی در نخندیدن)کوشولو حالا گه چیزی نشده اینقدر غر نزن الان میرسیم....»
+«کوک....»
_«جونه دلم..»
+«سردمه....»
_«سردته؟،،،،»
+«اوهوم»
یکم گیج شدم تو این هوا نباید سردش باشه... دستمو بردم سمت پیشونیش ولی از دغیه پیشونیش وحشت کردم.....
طبه شدیدی داشت و لرزه میکرد....
سرعته ماشینو بیشتر کردم... چون راهه عمارت دور بود و حاله اونم بد بود چاره این نبود که ببرمش بیمارستانه نزدیک.......
یه بیمارستان میانه کوه ها..... قدیمی بود... ولی به هر حال یورین سریع باید درمان میشد.....
ماشین رو پارک کردم و یورینث براید بغل کردم و وارده بیمارستان شدم.....
پرستار اونو برد تو اتاق و بهش سرم وصل کرد... وارد اتاق شدم و درو بستم... رفتم رو صندلیه کناره تخت نشستم و دستشو گرفتم و بوسیدم...
_«حالت خوبه عزیزم؟»
با بی جونی لب زد
+«اوهوم..»
_«ببخشید عزیزکم.... بخاطر من تو دردسر افتادی... قول میدم دیگه نزارم کسی نزدیکت شه....»...
شرط برا پارته بعد...
لایک؟ ۳٠
کامنت؟ 20
بازنشر؟ ۱۵
هرکی یدونه کامنت....
- ۱.۷k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط