چند پارتی

[وقتی مربی بوکست بود و....]


______________________________


لبخند زدم و دستمو سمت دست گیره در ماشین بردم که یهو صدای جونگکوک اومد

"_ا/ت...

دستمو از دست گیره برداشتم و چرخیدم سمت جونگکوک

" +بله...

جونگکوک هیچی نگفت و پالتویی از صندلی پشت ماشین برداشت و گرفت سمتم

"_بگیر

" +نیازی نیست

"_داره بارون میاد اینو بپوش از این خیس تر نشی
" _بعدشم...... لباست مناسب نیست

با حرفش خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین

"_خب.... بگیر دیگه

سرمو بالا اوردم و ازش پالتو رو گرفتم و پوشیدم
پالتو مشکی و بلندی بود که تا بالای زانوهام میرسید و آستیناش یکم برام بلند بود وقتی دکمه هاشو بستم گرمای پارچه‌ش رو تنم حس کردم پارچه‌ش نرم و ضخیم بود و بوی عطر جونگکوک ازش میومد یه بوی ملایم و مردونه که باعث شد ناخودآگاه صورتمو توی یقه‌ش جمع کنم
پالتو روی تنم گشاد بود و آستیناش تا روی انگشتام میومد دستامو توی جیباش فرو بردم و بیشتر خودمو توی گرماش جمع کردم

"+ وای چقدر گرمه.....
" _ممنونم.... جونگکوک....

در ماشین باز کردم و پیاده شدم

"+فعلا...

" _فعلا...... بیبی...

با سرعت دویدم سمت ساختمون و زیر ستون وایسادم
نفس نفس میزدم دستو گذاشتم روی قلبم تند تند میزد

"+الان اون بهم گفت بیبی
" +ولی چرا؟

چند ثانیه همونجا زیر ستون وایسادم تا ماشین جونگکوک از جلوی ساختمون دور شد
بعد پالتو رو مرتب کردم و رفتم سمت آسانسور
هنوز بارون با شدت میبارید و صدای برخوردش به زمین از پشت شیشه های ساختمون میومد
وارد خونه شدم و کیفمو روی مبل گذاشتم بعد پالتو رو درآوردم و بهش نگاه کردم
لبخند کوچیکی زدم و پالتو رو با دقت روی تخت گذاشتم

رفتم سمت کمد و یه تیشرت مشکی پوشیدم که تا بالای زانوهام میرسید و آستیناش تا نزدیک آرنجم بود موهای بلوندمو با حوله خشک کردم و بعد با یه کش شل پشت سرم بستم و روی تختم نشستم

نگاهم به پالتوی جونگکوک افتاد که روی تخت گذاشته بودمش
چند ثانیه بهش خیره شدم و بعد گوشیمو برداشتم
هنوز نمیدونستم چرا اون حرفو بهم زده بود
بیبی
با یادآوریش لبخند کوچیکی زدم و صورتمو توی بالش فرو بردم

وای بس کن دیگه
پالتو رو مرتب کردم و روی صندلی گذاشتم تا فردا بهش برگردونم
بعد چراغ اتاقو خاموش کردم و زیر پتو رفت چشمامو بستم و شروع کردم به رویا پردازی

⋆。°✩ فلش بک به چند روز بعد... ✩°。⋆


𓂃 ࣪˖ ویو جونگکوک... 𓂃 ࣪˖


گوشه ای نشسته بودم و به ا/ت نگاه میکردم مست بدنش اخلاقش صورتش و اون لبای غنچه صورتیش شده بودم
از وقتی که اومده این باشگاه و تمرین میکنه حسی بهش داشتم
اون کیوت بودنش در همین حال جذابیت و خوشگلیش دیوونم کرده بود

"_ا/ت...

با اون دستکش هاش برگشت و بهم نگاه کرد چشماش خیلی جذاب کیوته

" +بله استاد...

"_بیا

بعد حرفم اومدم طرفم و روبه روم وایساد


𓂃 ࣪˖ ویو ا/ت... 𓂃 ࣪˖


" +بله.....

________________________

اسلا بعدی لباس ا/ت
هدیه 💞🍓🎀
دیدگاه ها (۲۸)

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

True Love③⓪فرداتهیونگتهیونگ: دیشب خوب خوابیدی؟ ا/ت: آره خوب ...

چند پارتی (درخواستی)

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

طراحی برای انتقام part 9

مافیای من

رمان هکر کوچولوی من پارت ششم

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت ⁴ویو ا/تکه یهو معلم برگشت...

تک پارتی از سانزو هاروچیو🖤🤞یاندره و هنتای داره و لطفا گذارش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط