{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁹
ویو: ات
دست جونگ‌کوک هنوز توی دستم بود.
+ کوک...
چشم‌هاش کم‌کم سنگین شد.
چشم‌هاش بسته شد.
+ جونگ‌کوک؟!
هیچ جوابی نداد.
+ کوک؟! جونگ‌کوک!
بادیگاردها سریع خودشون رو رسوندن و کمک کردن جونگ‌کوک رو به سمت ماشین ببرن.
من هم همراهشون دویدم.
در ماشین باز شد و جونگ‌کوک رو روی صندلی عقب خوابوندن.
من سریع کنارش نشستم.
سرش رو آروم روی پاهای خودم گذاشتم و دستش رو گرفتم.
+ فقط... فقط چشماتو باز کن...
ماشین با سرعت به سمت بیمارستان حرکت کرد.
تمام مسیر فقط به صورتش نگاه می‌کردم.
اشک‌هام بی‌اختیار پایین می‌اومد.
+ تو نباید منو تنها بذاری...
چند دقیقه بعد به بیمارستان رسیدیم.
پزشک‌ها سریع جونگ‌کوک رو از ماشین بیرون آوردن و روی برانکارد گذاشتن.
من هم دنبالشون رفتم.
اما جلوی در اتاق عمل مجبور شدم وایسم.
در بسته شد.
و من...
پشت اون در تنها موندم.
چند ساعت گذشت.
هر دقیقه برای من مثل چند ساعت بود.
بالاخره در اتاق عمل باز شد و دکتر بیرون اومد.
سریع سمتش رفتم.
+ دکتر؟!
دکتر: نگران نباشید. وضعیتش وخیم نیست، اما هنوز خوب هم نیست و باید تحت نظر بمونه.
نفس حبس‌شده‌م رو بیرون دادم.
+ می‌تونم ببینمش؟
دکتر چند لحظه نگام کرد.
دکتر: باشه، ولی هنوز بیهوشه. زیاد خسته‌ش نکنید.
+ باشه.
آروم وارد اتاق شدم.
جونگ‌کوک روی تخت بود.
چند قدم جلو رفتم.
کنارش نشستم و دستش رو گرفتم.
چشم‌هام دوباره پر از اشک شد.
+ کوک...
هیچ جوابی نداد.
+ چرا این کارو کردی؟
اشکم روی دستش افتاد.
+ من اصلاً نمی‌خواستم به خاطر من این اتفاق برات بیفته...
سرم رو پایین انداختم.
+ اگه اتفاق بدی برات می‌افتاد... من...
نتونستم جمله‌م رو تموم کنم.
همون لحظه انگشت‌های جونگ‌کوک کمی تکون خورد.
سرم رو سریع بالا آوردم.
چشم‌هاش به سختی باز شد.
چند ثانیه نگام کرد.
بعد با صدای خیلی آرومی گفت:
_ ات؟
چشم‌هام از تعجب باز موند.
+ کوک؟!
سریع بلند شدم و سمت در رفتم.
+ دکتر! دکتررر!
در رو باز کردم و دکتر رو صدا زدم.
+ دکتر، بیدار شد!
دکتر سریع وارد اتاق شد.

نگاه جونگ‌کوک دوباره روی من ثابت موند.

#رمان#فیکشن#بی‌تی‌اس#فیک#رمان‌مافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jung‌kook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگ‌کوک
#بی‌تی‌ای#بنگتن#رمان‌جونگ‌کوک
دیدگاه ها (۸)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁰ویو: اتدکتر سریع خودش رو به تخت ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶¹ویو: اتفردا...دست کوک رو گرفتم و...

خب باید ی چیزی بهتون بگم💅《از اونجایی که مدرسه ها چهارشنبه‌ ب...

ایران زیبا...❤️‍🩹✨️. ...#رمان#فیکشن#بی‌تی‌اس#فیک#رمان‌م...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴²ویو: جونگ‌کوکبا عجله به سمت اتاق...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴³ویو: جونگ‌کوکماشین جلوی بیمارستا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁵ویو: اتصبح با دل‌درد شدیدی از خو...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁸ویو: اتهنری هنوز داشت آماده می‌ش...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁶ویو: اتچند دقیقه گذشت.صدای قدم‌ه...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁵ویو: اتتلفن خونه زنگ خورد.خدمتکا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط