{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Life again p15

زندگی دوباره...
P15
روز بعد ) 7am
_لیا بسکن مسخره بازیاتو واقعا تحمل کردنت سخت شده خودت ب خودت ی نگا بکن، بدت نمیاد؟ واقعا دیگه نمیشناسمت لیا. کارات رفتارات حرفات همشون مسخرست. لیا من دلم برای اون دختر ارومی ک بودی تنگ شده. من دیگه نمیشناسمت. مثل بچای چهل ساله ی تو بارا رفتار میکنی. من حرفمو زدم موندن تو هم ب ضرر منه هم تو و واقعا من دیگه ازپست برنمیام. توعم ک همیشه دوسداشتی درستو ادامه بدی و این فرصت خیلی خوبیه واست. بلیطت برای جمعه صبحه.
بعد از تموم شدن حرفش محکم در خونرو پشت سرش میبنده و سمت رستوران حرکت میکنه. دوباره باهم دعوا کرده بودن. سر اینکه لیا بیش از حد خودشو ب جین میچسبوند و این داشت اذیتش میکرد. لیا روی مبل میشینه و سرشو روی دستاش میزاره.
+ولی جمعه تولدمه... !
جین حتی تولدشو یادش رفته بود. لیام تو این چنروزی فهمیده بود ک جین بهش علاقه ای نداره و با کاراش فقط سعی داشت توجهشو جلب کنه ولی فقط همه چیو بدتر کرد. حرفای جین هرروز بدتر میشدن و لیاعم نمیتونست این شرایطو تحمل کنه. خودشم از خودش بدش اومده بود. اون تا سه چهار هفته ی پیش حتی فکرشم سمت کارایی ک الان میکنه نمیرفت ولی الان داره زندگیشون میکنه. جین راست میگفت، همه ی رفتارا و کارای لیا مثل بچا شده بود. باید تمومش میکرد. شاید رفتن ب آمریکا شروع جدیدی بود واسش، ولی فکر اینکه جین و دیگه نمیتونه داشته باشه دیوونش میکرد... ینی جین و از دست داده بود؟...
جمعه 8am
لیا با دوتا ساک بزرگ توی دستش منتظر وایساده بود، ولی انگار منتظر موندنش بی فایده بود. تا همین الانم ک منتظرش وایساده بود کلی دیرش شده بود ولی، مثل اینکه جین قرار نیس بیاد... اگ لیا قدیمی اینجا بود چیمیگفت؟ دقیقا، کی اهمیت میده؟...
اون داشت از کره میرفت آمریکا. دوست صمیمی جین، جیمین، اونجا زندگی میکرد و قرار بود تا مدتی همراهیش کنه تا ب زندگی جدیدش عادت کنه. لیا هیچکسی و تو آمریکا نداشت. درسته اونجا پرورشگاهش بود و با مادر پدرش اونجا زندگی میکرد ولی الان دیگه واقعا هیچکس و نداشت. نه مادر و پدر، نه دوستای توی پرورشگاه. بعد از هیجده سالگیش، وقتی زمانش برای زندگی توی پرورشگاه تموم شد، جین منتظرش با ماشینش وایساده بود و وقتی ماجرای مامان باباشو فهمید و برای خودش با کمک جین خونه اجاره کرد، ب طرز عجیبی پرورشگاه آتیش گرفت و دیگه هیچوقت هیچی ازش نشنید...
پروازش تقریبا چهارده ساعت طول میکشید، پس سرشو ب صندلی تکیه داد و ب خواب عمیقی رفت...
جین ویو
_لیا فقط یکم دیگه صبر کن الان میرسم
با بیشترین سرعت داشتم حرکت میکردم و هرچی بیشتر میگذشت انگار دور تر میشدم... لعنتی... من قرار بود برای اخرین بار نرم پیشش ولی کاملا یادم رفته بود امروز تولدشه... اگ خودمو نرسونم دیگه معلوم نیست کی میتونم ببینمش... خدای من...
جین ب لیا گفته بود ک جیمین توی فرودگاه منتظرشه و اون قیافه ی بچه گونه ای داره... بیست و چهار سالشه و اسمش پارک جیمینه. اون از هیجده سالگی تصمیم گرفت آمریکا زندگی کنه...
+امیدوارم حداقل بتونیم دوستای خوبی بشیم
همینطور جین گفته بود ک جیمین هیچ دوستی نداره، هیچ دوستی جز جین. خب حداقل ازین جهت مثل همدیگن. و اینکه قراره تا ی هفته خونش بمونه تا بتونه با پولایی ک جین بهش داده ی خونه پیدا کنه.
لیا توی فرودگاه، با دوتا ساک توی دستش دنبال جیمین میگشت. با چیزایی ک جین گفته بود تقریبا باید تشخیصش میداد... لبای بزرگ، چشمای کشیده ولی بزرگ، بینی کوچیک، لپای خیلی خیلی بزرگ و زاویه فک... قدشم تقریبا بلنده و موهاشم مشکیه.
همونطور ک چشماش توی فرودگاه میگشت تا جیمین و پیدا کنه یکدفعه ینفر دوتا ساکای توی دستش و میگیره و جلوش وایمیسته.
_اسم من پارک جیمینه، از آشنایی باهات خوشبختم
چ جنتلمن...!
+منم لـ
_نیازی به معرفی نیست لیا، من ب اندازه ی کافی میشناسمت.
و بعد یکی از ساکارو ول کرد و دستشو جلو اورد. من عادت نداشتم دست بدم ولیخب...
دوباره ساکارو گرفت شروع ب راه رفتن کرد.
_تا ماشینم تقریبا پنج دیقه فاصلس، خسته ک نمیشی؟
لیا ویو
سرمو ب نشونه ی نه تکون دادم و مثل بچه اردک پشتش راه افتادم. خیلی سریع راه میرفت، دقیقا برعکس جین. جین همیشه کنارم راه میرفت و تا یکم خسته میشدم و اروم راه میرفتم اونم اروم راه میرفت... اهمیتی نداره. من باید زندگی جدیدمو بدون جین شروع کنم.
_راستی، جین بهم گفت امروز تولدته. دوس داری قبل ازینکه بریم خونه بریم ی کافه همین دور و ورا؟
خیلی دلم میخواست قبول کنم ولی واقعا خسته بودم... کی اهمیت میده؟ عب نداره لیا، هرچقدم خسته باشم این فرصت خوبیه تا باهاش صمیمی بشم...
+چرا ک نه!
دیدگاه ها (۱)

.

پارت دو لیا: باشه خفه میشممامان: دخترم ما دیگه میریم مراقب خ...

سلام عزیزای دلم امیدوارم چطورتون عالی باشه!🎀بچه ها من از ی م...

کویین جنی پر‌هیت‌ترینه و برای آرامش روان و بخاطر بیماری از دیفیوزر استفاده میکنه،ویپ و مواد مخدر نیس

بچه ها ی سناریو چصی نوشتم اما نمیدونم پستش کنم یا نه چون نمی...

وقتی میاریش ایران و با پسرعمو هات گرم میگیری

تک پارتیا/ت_جینسلام من ا/ت هستم ۲۴ سالمه با جین تازه ازدواج ...

وقتی دوست صمیمی BTS هستی و میرید اسکی رو یخ

پآرت⁹نوا و یونگی مثل همیشه از خواب بیدار شدن و رفتن...توراه ...

سرنوشت خورشید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط