زندگی آن دو پارت ۱/۵
اگه خوشتون اومده و پارت ۲ رو میخواین بهم بگین، یا لایک کنین تا بدونم یه سریا هستن که داستانم رو بخونن.
(چون ویسگون محدودیت داره داخل گذاشتن متن، مجبور شدم پارت یک رو دو قسمت کنم. پارت های بعدی هم احتمالا مجبور شم این کار رو بکنم.)
...
این همان ری اکشنی بود که میخواست. سمت راشل خم شد تا چهره زخمی اش را بهتر در دید او بگذارد. سپس با لب های غنچه شده مثل پسر بچه ها گفت:«یه دعوای کوچیک بود.»
یه حقیقت که انتظار داشت راشل بیشتر پیگیرش شود. ولی این اتفاق نیوفتاد. راشل فقط آهی کشید و سپس دستانش را در جیب هودی اش فرو برد و کمی بدنش را سمت مخالف کج کرد:«خب...بهتره کم تر بری سراغ این چیزا.»
سپس چهره اش دوباره خونسردی اش را به دست آورد. چشمان آرسن با این واکنش کمی تنگ شد، ولی زود آن را پس زد و در کنار راشل که به حرکت افتاده بود قدم گذاشت و گفت:«هرچی ملکه جونم بگه.»
راشل آرام چشمانش را پشت عینکش چرخواند و وقتی به کمدی رسید ایستاد:«از این لقبی که بهم دادی خوشت میاد، مگه نه؟»
سپس در کمد را باز کرد و کیفش را از درون آن بیرون کشید. درونش را گشت تا چندین چسب زخم بیرون آورد. آرسن با دیدن آنها شانه هایش از کاهش تنش افتاد. لبخندش دوباره پهن تر شد و به کمد کناری تکیه داد:«خوشم میاد؟ عاشقشم.»
سپس نگاه کرد که راشل آن چسب زخم ها را در مچشت خود نگهداشت و در کمد را دوباره بست. سمتش برگشت و آرام به بازویش زد:«زود باش. بریم یه کم هوای تازه بخوریم.»
خنده ای در سینه آرسن پیچید، خنده ای واقعی. نگاهش فقط روی دختر مورد علاقه اش بود. بهترین دوست بچگی اش.
آرسن حتی نمیخواست عشق وسواسی اش را به راشل اعتراف کند. میخواست تا ابد تماشا گر او باشد و بس؛ اما چه شد که کار به جاهای باریک کشید؟ به شبی که با دستان خون آلودش بدن راشل را تصاحب کرد.
.پایان مقدمه.
🔪کپی ممنوع🔪
پیگیری قانونی میشه.
نویسنده:آدنا
#رمان#سناریو#فنفیکشن#داستان#نویسندگی#عاشقانه#آبی#روانشناسی#دارک#رومنس
#وبتون#وایب#بنر#فن#فیکشن#کتاب
(چون ویسگون محدودیت داره داخل گذاشتن متن، مجبور شدم پارت یک رو دو قسمت کنم. پارت های بعدی هم احتمالا مجبور شم این کار رو بکنم.)
...
این همان ری اکشنی بود که میخواست. سمت راشل خم شد تا چهره زخمی اش را بهتر در دید او بگذارد. سپس با لب های غنچه شده مثل پسر بچه ها گفت:«یه دعوای کوچیک بود.»
یه حقیقت که انتظار داشت راشل بیشتر پیگیرش شود. ولی این اتفاق نیوفتاد. راشل فقط آهی کشید و سپس دستانش را در جیب هودی اش فرو برد و کمی بدنش را سمت مخالف کج کرد:«خب...بهتره کم تر بری سراغ این چیزا.»
سپس چهره اش دوباره خونسردی اش را به دست آورد. چشمان آرسن با این واکنش کمی تنگ شد، ولی زود آن را پس زد و در کنار راشل که به حرکت افتاده بود قدم گذاشت و گفت:«هرچی ملکه جونم بگه.»
راشل آرام چشمانش را پشت عینکش چرخواند و وقتی به کمدی رسید ایستاد:«از این لقبی که بهم دادی خوشت میاد، مگه نه؟»
سپس در کمد را باز کرد و کیفش را از درون آن بیرون کشید. درونش را گشت تا چندین چسب زخم بیرون آورد. آرسن با دیدن آنها شانه هایش از کاهش تنش افتاد. لبخندش دوباره پهن تر شد و به کمد کناری تکیه داد:«خوشم میاد؟ عاشقشم.»
سپس نگاه کرد که راشل آن چسب زخم ها را در مچشت خود نگهداشت و در کمد را دوباره بست. سمتش برگشت و آرام به بازویش زد:«زود باش. بریم یه کم هوای تازه بخوریم.»
خنده ای در سینه آرسن پیچید، خنده ای واقعی. نگاهش فقط روی دختر مورد علاقه اش بود. بهترین دوست بچگی اش.
آرسن حتی نمیخواست عشق وسواسی اش را به راشل اعتراف کند. میخواست تا ابد تماشا گر او باشد و بس؛ اما چه شد که کار به جاهای باریک کشید؟ به شبی که با دستان خون آلودش بدن راشل را تصاحب کرد.
.پایان مقدمه.
🔪کپی ممنوع🔪
پیگیری قانونی میشه.
نویسنده:آدنا
#رمان#سناریو#فنفیکشن#داستان#نویسندگی#عاشقانه#آبی#روانشناسی#دارک#رومنس
#وبتون#وایب#بنر#فن#فیکشن#کتاب
- ۴.۴k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط