Why Did I Fall in Love with You?

Why Did I Fall in Love with You?

P²⁷ | Truth or Dare

View: Home

ساعت ۹ شب بود و هر چهار نفر توی خونه جونگکوک جمع شده بودن.

نامجون و هانا روی مبل نشسته بودن و دوهی مشغول آماده کردن خوراکی‌ها بود.

جونگکوک: خب، حوصله‌م سر رفت!

+خب برو بخواب!

جونگکوک: خیلی بامزه‌ای!

نامجون: یه بازی کنیم؟

جونگکوک: حقیقت یا جرئت چطوره؟

هانا: من موافقم!

+منم هستم.

جونگکوک بطری نوشابه رو وسط میز گذاشت.

جونگکوک: خب، شروع کنیم!

چرخوندن بطری...

بطری به سمت نامجون ایستاد.

جونگکوک: اوه! آقای عاشق‌پیشه! حقیقت یا جرئت؟

نامجون: حقیقت.

جونگکوک: اولین چیزی که درباره هانا توجهت رو جلب کرد چی بود؟

نامجون نگاهی به هانا انداخت.

نامجون: چشم‌هاش... و لبخندش.

هانا خندید و سرش رو پایین انداخت.

دوهی: وای، چه رمانتیک!

نوبت بعدی...

بطری به سمت دوهی ایستاد.

هانا: حقیقت یا جرئت؟

+حقیقت.

هانا: تا حالا شده از جونگکوک چیزی رو مخفی کنی؟

دوهی چند لحظه سکوت کرد.

+آره.

جونگکوک ابروش رو بالا انداخت.

_چی رو؟

+قرار نیست الان بهت بگم!

همه خندیدن.

این بار بطری به سمت جونگکوک چرخید.

نامجون: حقیقت یا جرئت؟

_جرئت.

نامجون لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

نامجون: باید جلوی همه به دوهی بگی سه تا از چیزهایی که توش دوست داری چیه.

جونگکوک: این که کاری نداره!

رو به دوهی کرد.

_اول اینکه خیلی لجبازی.

+این تعریف بود؟

_دوم اینکه وقتی می‌خندی، نمی‌تونی جلوی خنده‌ت رو بگیری.

دوهی لبخند زد.

_سوم اینکه...

چند لحظه مکث کرد.

_اینکه تویی. همین.

هانا: اووووه!

نامجون: بالاخره یه جمله درست از دهنت اومد!

دوهی با خجالت صورتش رو برگردوند.

+خفه شین دیگه!

و بازی همچنان ادامه داشت...

Why Did I Fall in Love with You?

P²⁸ | A Little Secret

View: Home

حدود نیم ساعت بعد...

هانا نگاهی به ساعتش انداخت.

هانا: نامجون، فکر کنم دیگه باید بریم.

نامجون: باشه، عزیزم.

جونگکوک: بالاخره رفتین؟!

نامجون: حسودیت می‌شه؟

_برو بیرون!

هانا و نامجون خندیدن و بعد از خداحافظی از خونه خارج شدن.

چند دقیقه سکوت...

جونگکوک روی مبل نشست و رو به دوهی کرد.

_خب خانم، حالا که مهمونا رفتن، نمی‌خوای بگی چی رو ازم مخفی کردی؟

+هنوز یادت مونده؟

_مگه می‌شه چیزی که تو مخفی کردی یادم بره؟

دوهی لبخند زد و کنارش نشست.

+باشه، می‌گم...

جونگکوک: گوشم با توئه.

+یادته اوایل آشناییمون چقدر باهات سرد برخورد می‌کردم؟

_متأسفانه آره!

+خب... اون موقع‌ها هر وقت ازت دور می‌شدم، می‌رفتم صفحه‌ات رو چک می‌کردم.

جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.

_چی؟

+حتی عکس‌هات رو هم نگاه می‌کردم!

جونگکوک لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

_یعنی از همون اول کراشم بودی؟

+جونگکوک!

_جانم؟

+خفه شو!

جونگکوک خندید و دستش رو دور شونه‌های دوهی انداخت.

_پس اعتراف می‌کنی از اول دوستم داشتی؟

+نه دیگه شورشو درنیار!

_باشه، ولی من از این به بعد هر وقت باهام دعوا کنی، یادم می‌مونه که یه زمانی مخفیانه عکسامو نگاه می‌کردی!

دوهی یه کوسن برداشت و بهش زد.

+از دستت خسته شدم!

جونگکوک: منم عاشق همین اخلاقتم!

پایان پارت ۲۸
دیدگاه ها (۱)

Why Did I Fall in Love with You?P¹⁴ | ویو خونهچند ثانیه بعد،...

پارت: 21 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*قلبم یه ضربان رو جا انداخت...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑼𝑹P⁵جمعه شب ، سولین دقیقاً سر ساعت هشت زنگ در رو زد....

BTS Reaction | جرئت حقیقت وقتی جرئت می‌کنی بهشون بگی «اگه جر...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۴ — نقشه‌ی رهاجونگکوک از صبح یک لحظه هم ...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁶. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.(دوشنبه__ ۱۰:۲۳ د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط