𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۵
واقعاً همچین فکری میکنی، پسرهی احمق؟ اون فقط بهخاطر آروم کردن حس عذاب خودش نزدیکت شد. حتی یک درصد هم بهت علاقهای نداشت و با علاقه به اسمت نیومد! +
جونگکوک قطرهاشک سمجی از گوشهی چشمش پایین اومد.
دروغه... +
به سمت لیویا برگشت و قدمبهقدم بهش نزدیک شد.
بگو دروغه! معطل چی هستی؟! +
لیویا که چیزی برای گفتن نداشت و نفسش بند اومده بود، به هقهق افتاد و سرش رو بین دستهاش گرفت و روی زمین نشست.
جونگکوک هم روی زانوهاش نشست و دستهای لیویا رو با خشم گرفت و فریاد زد:
لعنتی! بگو داره دروغ میگه! چرا هیچی نمیگی؟! +
جونگسو لبخند مرموزانهای زد و آرومآروم از خونه خارج شد.
جونگکوک با چهرهی عصبی و صدای گرفته توی صورت لیویا فریاد میزد:
دهنتو باز کن و بگو دروغه! بگو نقش بازی نکردی! بگو برای دومین بار عاشق یه آدم عوضی نشدم! +
از جاش بلند شد و لگد محکمی به مبل زد که لیویا از ترس خودش رو جمع کرد.
با فریاد ادامه داد:
منه احمق دوبار عاشق یه آدم توی دو تا جلد متفاوت شدم!
منه احمق دوبار عاشق آدمی شدم که داره فریبم میده!
منه احمق دوبار به کسی اعتماد کردم که نقشهی نابودیمو میچید؟! +
لیویا که گریههاش تشدید شده بود و نمیتونست بهدرستی حرف بزنه، با صدای گرفته و هقهق بین کلماتش فریاد زد:
_ قسم میخورم دوستت دارم! قسم میخورم، جونگکوک!
_ آره، اولش دوستت نداشتم، ولی همهی قصدم این بود که کمکت کنم. من احمق نمیخواستم دوباره بهت ضربه بزنم. میخواستم دردی رو که بهت دادم، خودم درمانش کنم. قسم میخورم، باورم کن!
_ من دیوونه یهو به خودم اومدم و دیدم بیشتر از هر چیزی دوستت دارم؛ بیشتر از جونم، بیشتر از هر چیزی!
_ من به خودم اومدم و دیدم دیوونت شدم. جونگکوک، نمیتونی تصور کنی که چقدر دوستت دارم! حاضرم هر کاری برات بکنم، فقط باورم کن!
جونگکوک با صدای آرومی گفت:
کیو باور کنم؟ چیو باور کنم؟ یه آدم دروغگو رو؟ از کجا معلوم همهی اینا فیلمت نباشه؟ هان؟! +
_ چیکار کنم باورم کنی؟ همون کارو میکنم، فقط باورم کن. من دوستت دارم، بفهم!
گمشو بیرون! +
_ چ.. چی؟
گفتم گمشو بیرون از اینجا! +
_ ج.. جونگکوک...
نشنیدی؟ نمیخوام ببینمت! +
_ بدون تو کجا برم؟
همون جهنمی که قبلاً توش بودی! +
_ هیچ میفهمی چی میگی؟ جونگکوک، منم، لیویا!
لیویا؟ جدی تو لیویایی؟ من واقعاً نمیشناسمت. نمیدونم کدوم شخصیتت رو باور کنم. چند تا شخصیت دیگه داری؟ چند نفر دیگه رو بدبخت کردی؟ با چند نفر دیگه بازی کردی؟ +
لیویا با بغض گفت:
_ اینا رو داری راجع به من میگی؟
مگه کسی دیگه بهغیر از تو اینجاست؟ +
لیویا با بغض ادامه داد:
_ جونگکوک، من بدون تو نمیتونم.
منم بدون ههرا نمیتونستم، ولی دیدی که همهچیز شدنیه! +
_ نمیذارم! نمیذارم اینجوری پیش بره! نمیذارم دیگه مال من نباشی!
برو بیرون! +
بدون برداشتن هیچ وسیلهای، خونه رو ترک کرد. صدای فریاد و کوبیدن مشتهای پیدرپی جونگکوک حتی تا حیاط خونه هم میاومد.
لیویا نایی برای گریه کردن نداشت و این خنثی شدن یهوییاش ترسناک بود.
اون میدونست که بعد از سالها گوشهگیری و افسردگی، ورود جونگکوک به زندگیش بهش رنگ بخشیده بود و میدونست با نبود جونگکوک به جنون کشیده میشه.
واضح بود که دونستن این حقیقت، برای دختری که امید به زندگیش رو در پسری خلاصه کرده بود که حالا از طرفش طرد شده، چه اتفاقی میتونست رقم بزنه.
معلوم بود زندگیش به تاریکی برمیگرده.
معلوم بود که طرد شدن از طرف کسی که دیوونهوار بهش وابسته شده، برای یه فرد بیمار و افسرده چه معنایی داره.
حتی نمیدونست به کدوم طرف قدم میذاره. فقط پیادهرو رو طی میکرد، اما پاهاش بهطور ناخواسته اون رو به طرف خونهی مادرش میکشوندن.
چه چیزی میتونست به مادرش بگه؟
چه چیزی برای گفتن وجود داشت، جز سکوت؟
سکوتی که پنج سال تمام اختیار کرده بود، دوباره شروع شده بود؟
نه، قطعاً این بار خودش طاقت این سکوت رو نداشت. در واقع، طاقت دوری از اون پسر رو نداشت.
شاید احمقانه به نظر میرسید، اما اون دختر تمام زندگیش رو در جونگکوک میدید.
تمام دلخوشیش، تمام علاقهاش، تمام امیدش، تمام عشقش، تمام تنفسش.
جونگکوک براش تبدیل به اکسیژنی شده بود که نبودش باعث خفگیش میشد.
شاید برای اطرافیانش احمقانه و دیوانگی به نظر میرسید، اما اگه اینطور بود، اون در حال حاضر دیوونهترین و احمقترین فرد زمین بود.
و نمیتونست با این موقعیتش مبارزه کنه.
در واقع، درک اون دختر سخت بود؛ شاید حتی سختتر از جونگکوک.
اون دختر در عین عاشق بودن، گناهکار بود.
اون هم گناهکار برای عشقش.
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۵
واقعاً همچین فکری میکنی، پسرهی احمق؟ اون فقط بهخاطر آروم کردن حس عذاب خودش نزدیکت شد. حتی یک درصد هم بهت علاقهای نداشت و با علاقه به اسمت نیومد! +
جونگکوک قطرهاشک سمجی از گوشهی چشمش پایین اومد.
دروغه... +
به سمت لیویا برگشت و قدمبهقدم بهش نزدیک شد.
بگو دروغه! معطل چی هستی؟! +
لیویا که چیزی برای گفتن نداشت و نفسش بند اومده بود، به هقهق افتاد و سرش رو بین دستهاش گرفت و روی زمین نشست.
جونگکوک هم روی زانوهاش نشست و دستهای لیویا رو با خشم گرفت و فریاد زد:
لعنتی! بگو داره دروغ میگه! چرا هیچی نمیگی؟! +
جونگسو لبخند مرموزانهای زد و آرومآروم از خونه خارج شد.
جونگکوک با چهرهی عصبی و صدای گرفته توی صورت لیویا فریاد میزد:
دهنتو باز کن و بگو دروغه! بگو نقش بازی نکردی! بگو برای دومین بار عاشق یه آدم عوضی نشدم! +
از جاش بلند شد و لگد محکمی به مبل زد که لیویا از ترس خودش رو جمع کرد.
با فریاد ادامه داد:
منه احمق دوبار عاشق یه آدم توی دو تا جلد متفاوت شدم!
منه احمق دوبار عاشق آدمی شدم که داره فریبم میده!
منه احمق دوبار به کسی اعتماد کردم که نقشهی نابودیمو میچید؟! +
لیویا که گریههاش تشدید شده بود و نمیتونست بهدرستی حرف بزنه، با صدای گرفته و هقهق بین کلماتش فریاد زد:
_ قسم میخورم دوستت دارم! قسم میخورم، جونگکوک!
_ آره، اولش دوستت نداشتم، ولی همهی قصدم این بود که کمکت کنم. من احمق نمیخواستم دوباره بهت ضربه بزنم. میخواستم دردی رو که بهت دادم، خودم درمانش کنم. قسم میخورم، باورم کن!
_ من دیوونه یهو به خودم اومدم و دیدم بیشتر از هر چیزی دوستت دارم؛ بیشتر از جونم، بیشتر از هر چیزی!
_ من به خودم اومدم و دیدم دیوونت شدم. جونگکوک، نمیتونی تصور کنی که چقدر دوستت دارم! حاضرم هر کاری برات بکنم، فقط باورم کن!
جونگکوک با صدای آرومی گفت:
کیو باور کنم؟ چیو باور کنم؟ یه آدم دروغگو رو؟ از کجا معلوم همهی اینا فیلمت نباشه؟ هان؟! +
_ چیکار کنم باورم کنی؟ همون کارو میکنم، فقط باورم کن. من دوستت دارم، بفهم!
گمشو بیرون! +
_ چ.. چی؟
گفتم گمشو بیرون از اینجا! +
_ ج.. جونگکوک...
نشنیدی؟ نمیخوام ببینمت! +
_ بدون تو کجا برم؟
همون جهنمی که قبلاً توش بودی! +
_ هیچ میفهمی چی میگی؟ جونگکوک، منم، لیویا!
لیویا؟ جدی تو لیویایی؟ من واقعاً نمیشناسمت. نمیدونم کدوم شخصیتت رو باور کنم. چند تا شخصیت دیگه داری؟ چند نفر دیگه رو بدبخت کردی؟ با چند نفر دیگه بازی کردی؟ +
لیویا با بغض گفت:
_ اینا رو داری راجع به من میگی؟
مگه کسی دیگه بهغیر از تو اینجاست؟ +
لیویا با بغض ادامه داد:
_ جونگکوک، من بدون تو نمیتونم.
منم بدون ههرا نمیتونستم، ولی دیدی که همهچیز شدنیه! +
_ نمیذارم! نمیذارم اینجوری پیش بره! نمیذارم دیگه مال من نباشی!
برو بیرون! +
بدون برداشتن هیچ وسیلهای، خونه رو ترک کرد. صدای فریاد و کوبیدن مشتهای پیدرپی جونگکوک حتی تا حیاط خونه هم میاومد.
لیویا نایی برای گریه کردن نداشت و این خنثی شدن یهوییاش ترسناک بود.
اون میدونست که بعد از سالها گوشهگیری و افسردگی، ورود جونگکوک به زندگیش بهش رنگ بخشیده بود و میدونست با نبود جونگکوک به جنون کشیده میشه.
واضح بود که دونستن این حقیقت، برای دختری که امید به زندگیش رو در پسری خلاصه کرده بود که حالا از طرفش طرد شده، چه اتفاقی میتونست رقم بزنه.
معلوم بود زندگیش به تاریکی برمیگرده.
معلوم بود که طرد شدن از طرف کسی که دیوونهوار بهش وابسته شده، برای یه فرد بیمار و افسرده چه معنایی داره.
حتی نمیدونست به کدوم طرف قدم میذاره. فقط پیادهرو رو طی میکرد، اما پاهاش بهطور ناخواسته اون رو به طرف خونهی مادرش میکشوندن.
چه چیزی میتونست به مادرش بگه؟
چه چیزی برای گفتن وجود داشت، جز سکوت؟
سکوتی که پنج سال تمام اختیار کرده بود، دوباره شروع شده بود؟
نه، قطعاً این بار خودش طاقت این سکوت رو نداشت. در واقع، طاقت دوری از اون پسر رو نداشت.
شاید احمقانه به نظر میرسید، اما اون دختر تمام زندگیش رو در جونگکوک میدید.
تمام دلخوشیش، تمام علاقهاش، تمام امیدش، تمام عشقش، تمام تنفسش.
جونگکوک براش تبدیل به اکسیژنی شده بود که نبودش باعث خفگیش میشد.
شاید برای اطرافیانش احمقانه و دیوانگی به نظر میرسید، اما اگه اینطور بود، اون در حال حاضر دیوونهترین و احمقترین فرد زمین بود.
و نمیتونست با این موقعیتش مبارزه کنه.
در واقع، درک اون دختر سخت بود؛ شاید حتی سختتر از جونگکوک.
اون دختر در عین عاشق بودن، گناهکار بود.
اون هم گناهکار برای عشقش.
- ۱.۸k
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط