Why Did I Fall in Love with You?

Why Did I Fall in Love with You?

P¹⁶ | چند روز بعد | ویو خونه

چند روز از اون اتفاق گذشته بود. دوهی و جونگکوک هنوز مثل قبل با هم کل‌کل می‌کردن، ولی هر دو می‌دونستن یه چیزی بینشون عوض شده.

اون شب دوهی توی بالکن نشسته بود که جونگکوک کنارش اومد.

_چرا اینجا تنهایی؟

+به تو ربطی نداره.

_دوهی، میشه یه بارم که شده درست جوابمو بدی؟

+خب بگو چی می‌خوای!

جونگکوک کنارش نشست و چند لحظه سکوت کرد.

_این چند روز خیلی به یه چیزی فکر کردم.

+وای، بالاخره مغزت به کار افتاد؟

_میشه جدی باشی؟

دوهی لبخندش رو جمع کرد.

+باشه، گوش می‌دم.

جونگکوک بهش نگاه کرد.

_من نمی‌دونم از کی شروع شد... ولی دیگه نمی‌تونم وانمود کنم که تو برام مهم نیستی.

دوهی خشکش زد.

_وقتی ناراحتی، اعصابم به هم می‌ریزه. وقتی باهام حرف نمی‌زنی، دلم می‌خواد بدونم چی شده. وقتی می‌خندی... لعنتی، نمی‌تونم چشم ازت بردارم.

+جونگکوک...

_بذار حرفم تموم شه.

جونگکوک نفس عمیقی کشید.

_من که هیچ‌وقت به هیچ‌کس اهمیت نمی‌دادم، حالا تمام فکرم شده تو. فکر کنم... نه، مطمئنم که دوستت دارم.

دوهی سرش رو پایین انداخت. لبخند کوچیکی روی لب‌هاش نشست، اما چشم‌هاش خیس شده بودن.

_حالا نوبت توئه. اگه تو همچین حسی نداری، مجبور نیستی جوابمو بدی.

+احمق!

جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.

_چی؟

+چطور تونستی این‌همه مدت منو عذاب بدی؟! هر بار نگام می‌کردی، قلبم تند می‌زد! وقتی باهام سرد می‌شدی، کل روزم خراب می‌شد! منم دوستت دارم، احمق!

جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

_دوباره بگو.

+نخیر!

_دوهی، یه بار دیگه بگو.

+گفتم دوستت دارم! حالا راضی شدی؟!

جونگکوک لبخند زد؛ لبخندی که دوهی تا اون روز روی صورتش ندیده بود.

_بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی.

دوهی سرش رو روی شونهٔ جونگکوک گذاشت.

+ولی یه شرط دارم.

_چی؟

+دیگه باهام مثل یه غریبه رفتار نکنی.

جونگکوک دستش رو گرفت.

_قول نمی‌دم آدم کاملی بشم... ولی قول می‌دم برای تو تلاش کنم.

دوهی لبخند زد.

برای اولین بار، هیچ‌کدومشون نخواستن با یه تیکه انداختن اون لحظه رو خراب کنن.

اما وقتی دوهی سرش رو بلند کرد، نگاهشون دوباره به هم گره خورد...

و این بار، هیچ‌کدوم عجله‌ای برای فاصله گرفتن نداشت.
دیدگاه ها (۳)

Why Did I Fall in Love with You?P⁷صدای بلندی توی سالن پیچید....

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

پارت سیزدهم شب کنار ساحل نشستیم.سرم رو روی شانه‌ی جونگکوک گذ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

پارت ۱۰روز بعد، نیلسو زودتر از همیشه وارد کلاس شد.کیفش را رو...

جانانِ بزرگمهرم:🫀🫂زندگی با همه شلوغی و سختی‌هاش، وقتی تو کنا...

چندپارتی نامجون

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 7 | من دوستت دارم، پری! ❤️‍🔥بعد...

وینی... ما هنوز دوستت داریم 🤍فقط دلمون برای اون وینیِ همیشگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط