«واقعاً؟»

«واقعاً؟»

سر تکان دادی.

تهیونگ دستت را گرفت و بوسه‌ای آرام روی پشت آن نشاند.

«پس از امشب، سه‌تایی باید بیشتر مراقب قلب‌هامون باشیم.»

جونگ‌کوک دست دیگر تو را گرفت.

«و هیچ‌کس قرار نیست احساس کنه نفر دومه.»

برای اولین بار در چند روز گذشته، احساس آرامش کردی.

### یک ماه بعد؛ رابطه‌ای که هیچ‌کس از آن خبر نداشت

رابطه شما سه نفر شروع شده بود.

البته هیچ‌کس از آن خبر نداشت.

در ظاهر، تو همان عضو پرانرژی BLACKPINK بودی و تهیونگ و جونگ‌کوک همان اعضای دوست‌داشتنی BTS.

اما پشت دوربین‌ها...

تهیونگ هر صبح برایت پیام می‌فرستاد:

«صبح بخیر، شاهزاده من. صبحونه خوردی؟»

جونگ‌کوک معمولاً چند دقیقه بعد می‌نوشت:

«به پیام هیونگ اکتفا نکن. واقعاً صبحونه بخور.»

و تو جواب می‌دادی:

«شما دوتا بذارین من زندگیمو بکنم\! 😂»

گاهی تهیونگ برایت گل می‌فرستاد و گاهی جونگ‌کوک با خوراکی‌های موردعلاقه‌ات سر تمرین می‌آمد.

البته دردسر اصلی وقتی بود که هر دو هم‌زمان دلتنگت می‌شدند.

یک شب که در خوابگاه BLACKPINK بودی، گوشی‌ات پشت سر هم لرزید.

Taehyung: «دلم برات تنگ شده.»

Jungkook: «من بیشتر.»

Taehyung: «تو که امروز دیدیش.»

Jungkook: «خب؟»

You: «من هنوز زنده‌ام‌ها\!»

Taehyung: «عشق من زنده‌ست، ولی من بدون دیدنش دارم می‌میرم.»

Jungkook: «هیونگ، دراماتیک نباش.»

از خنده روی تخت افتادی.

همان لحظه جنی در اتاق را باز کرد.

«باز دارن پیام می‌دن؟»

گوشی را سریع زیر بالش پنهان کردی.

«کی؟»

جنی چشمانش را ریز کرد.

«عزیزم، من پنج ساله باهات زندگی می‌کنم. وقتی این‌جوری لبخند می‌زنی یا تهیونگه یا جونگ‌کوک.»

رزی از پشت سرش سرک کشید.

«یا هر دوتاشون\!»

لیسا با هیجان وارد شد.

«من هنوز باورم نمی‌شه تو با دو تا از خوشگل‌ترین پسرهای کره رابطه داری\!»

جیسو که روی مبل نشسته بود، بدون اینکه سرش را از گوشی بلند کند گفت:

«فقط امیدوارم این دفعه گوشی‌ات رو توی اتاق تمرین جا نذاری. دفعه قبل نزدیک بود کل دنیا بفهمه.»

تو بالش را به سمتش پرت کردی.

«جیسوووو\!»

همه شروع به خندیدن کردند.

### شب تولدت

چند هفته بعد، تولدت بود.

از صبح مشغول ضبط برنامه بودی و آن‌قدر خسته بودی که حتی حوصله جشن گرفتن هم نداشتی.

وقتی به خانه برگشتی، چراغ‌ها خاموش بودند.

«دخترا؟»

جوابی نیامد.

در را بستی و وارد شدی.

ناگهان چراغ‌ها روشن شدند.

«سوپررایز\!»

تهیونگ و جونگ‌کوک روبه‌روی کیکی ایستاده بودند که رویش نوشته شده بود:

Our favorite girl.

باور نمی‌کردی.

«شما اینجا چی کار می‌کنین؟\!»

تهیونگ جلو آمد.

«اومدیم تولد کسی رو جشن بگیریم که کل دنیامونه.»

جونگ‌کوک جعبه کوچکی را به تو داد.

«این از طرف منه.»

بازش کردی. یک دستبند ظریف نقره‌ای بود که حرف اول اسمت روی آن حک شده بود.

با لبخند گفتی:

«جونگ‌کوک... خیلی قشنگه.»

او لبخند زد.

«می‌خواستم چیزی باشه که همیشه همراهت باشه.»

بعد تهیونگ جعبه دیگری جلو آورد.

داخلش گردنبندی زیبا با یک آویز کوچک ستاره بود.

«چون تو ستاره‌ای.»

چشمانت برق زد.

«خیلی دوستتون دارم.»

تهیونگ تو را در آغوش گرفت.

«ما بیشتر.»

جونگ‌کوک هم به شما نزدیک شد و هر سه برای چند لحظه در آغوش هم ماندید.
دیدگاه ها (۰)

معامله

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد...ا/ت با صدای ز...

چندپارتی جونگ کوک

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

فیک تهکوک وارث زار

قسمت اول: روزی که آرامش برای همیشه مُرد!ساعت ۹ صبح بود. با ه...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط