𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانهی من
𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانهی من
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑
صبح روز بعد...ا/ت با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شد. چشمهاش رو مالید و با بیحوصلگی گوشی رو برداشت
_ ساعت هشت صبح؟! کی این موقع زنگ میزنه؟!
یک پیام ناشناس روی صفحه ظاهر شد(امروز تنها بیرون نرو)ا/ت چند ثانیه به پیام خیره موند.
_ باز شروع شد...
با اخم گوشی رو کنار گذاشت
_ حتماً یکی داره باهام شوخی میکنه
چند ساعت بعد، ا/ت برای خرید از خونه بیرون رفت هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای بوق ماشینی کنارش متوقف شد
شیشه پایین رفت جونگکوک پشت فرمون بود
جونگکوک: سوار شو
_ تو اینجا چی کار میکنی؟
جونگکوک: منتظرت بودم
_چرا؟!
جونگکوک چند لحظه مکث کرد
جونگکوک: چون...
از پشت سر ا/ت صدای قدمهایی شنیده شد
جونگکوک ناگهان جدی شد
جونگکوک: فقط سوار شو
ا/ت که از لحنش تعجب کرده بود، بالاخره سوار ماشین شدهمین که در رو بست، ماشین با سرعت حرکت کرد
_ آرومتر! قرار نیست فرار کنیم که!
جونگکوک: اتفاقاً داریم فرار میکنیم
_ از چی؟!
جونگکوک چیزی نگفت ا/ت به آینه نگاه کرد و متوجه شد یک ما شین سیاه چند متر عقبتر دنبالشونه
_ جونگکوک...
جونگکوک: دیدمش
_کیه؟
جونگکوک: نمیدونم
_ پس چرا انقدر آرومی؟!
برای لحظهای لبخند زد
جونگکوک: من ازشون سریعترم
_«من»؟! یعنی چی؟!
چند دقیقه بعد ماشین وارد یک خیابون خلوت شد و ناگهان متوقف شد.
_چرا وایسادی؟
جونگکوک: اینجا بمون
_کجا میری؟
جونگکوک: برمیگردم
_جونگکوک!
اما قبل از اینکه ا/ت دوباره صداش کنه، جونگکوک با سرعت عجیبی ناپدید شد
ا/ت با دهن باز به خیابون خیره موند
_ من... دارم خواب میبینم؟
چند ثانیه بعدصدای در ماشین باز شد
تهیونگ نشست روی صندلی کناری
ا/ت با تعجب نگاهش کرد
_ تو دیگه از کجا پیدات شد؟!
تهیونگ: از همون جایی که جونگکوک رفت
_ یعنی چی
تهیونگ: راستش... یه چیزی هست که باید بدونی
_چی؟
تهیونگ: جونگکوک...
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑
صبح روز بعد...ا/ت با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شد. چشمهاش رو مالید و با بیحوصلگی گوشی رو برداشت
_ ساعت هشت صبح؟! کی این موقع زنگ میزنه؟!
یک پیام ناشناس روی صفحه ظاهر شد(امروز تنها بیرون نرو)ا/ت چند ثانیه به پیام خیره موند.
_ باز شروع شد...
با اخم گوشی رو کنار گذاشت
_ حتماً یکی داره باهام شوخی میکنه
چند ساعت بعد، ا/ت برای خرید از خونه بیرون رفت هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای بوق ماشینی کنارش متوقف شد
شیشه پایین رفت جونگکوک پشت فرمون بود
جونگکوک: سوار شو
_ تو اینجا چی کار میکنی؟
جونگکوک: منتظرت بودم
_چرا؟!
جونگکوک چند لحظه مکث کرد
جونگکوک: چون...
از پشت سر ا/ت صدای قدمهایی شنیده شد
جونگکوک ناگهان جدی شد
جونگکوک: فقط سوار شو
ا/ت که از لحنش تعجب کرده بود، بالاخره سوار ماشین شدهمین که در رو بست، ماشین با سرعت حرکت کرد
_ آرومتر! قرار نیست فرار کنیم که!
جونگکوک: اتفاقاً داریم فرار میکنیم
_ از چی؟!
جونگکوک چیزی نگفت ا/ت به آینه نگاه کرد و متوجه شد یک ما شین سیاه چند متر عقبتر دنبالشونه
_ جونگکوک...
جونگکوک: دیدمش
_کیه؟
جونگکوک: نمیدونم
_ پس چرا انقدر آرومی؟!
برای لحظهای لبخند زد
جونگکوک: من ازشون سریعترم
_«من»؟! یعنی چی؟!
چند دقیقه بعد ماشین وارد یک خیابون خلوت شد و ناگهان متوقف شد.
_چرا وایسادی؟
جونگکوک: اینجا بمون
_کجا میری؟
جونگکوک: برمیگردم
_جونگکوک!
اما قبل از اینکه ا/ت دوباره صداش کنه، جونگکوک با سرعت عجیبی ناپدید شد
ا/ت با دهن باز به خیابون خیره موند
_ من... دارم خواب میبینم؟
چند ثانیه بعدصدای در ماشین باز شد
تهیونگ نشست روی صندلی کناری
ا/ت با تعجب نگاهش کرد
_ تو دیگه از کجا پیدات شد؟!
تهیونگ: از همون جایی که جونگکوک رفت
_ یعنی چی
تهیونگ: راستش... یه چیزی هست که باید بدونی
_چی؟
تهیونگ: جونگکوک...
- ۱۸.۱k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط