{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدرم‌...

پدرم‌...
رفتی ، به همین سادگی.....
من ماندم و حجم بزرگی از ماتم و اندوه نبودنت در دل.....
من ماندم و همه ی آن حسرت هایی که تنها با یک در آغوش کشیدن ، میریخت....
من ماندم‌و یک اندوه بزرگ....
پدر کاش میتوانستم،
جمله ای که دستت را برای آخرین بار فشردم ،
به یاد آورم...
کاش میتوانستم درک کنم
که دیگر در کنارم نیستی...
کاش اینجا بودی
تا بار دیگر
با سینه ای که نفس دارد
در آغوشت کشم
و ببوسمت....
کاش میدانستم
بار دیگر که میبینمت
مرا نمیبینی...‌
کاش نبودم آن لحظه که پیکرت را
بر میداشتند...
چقدر پیر شدم
تا خزیدی به آخرین خانه ات...
یادت هست پدر؟
تو همانی بودی که با یک تکان
بیدار میشدی
چقدر تکانت دادند و صدایت کردند...
وقتی برایت تلقین میخواندند....
و صدایت در نیامد....
ولی من
صدای استخوان هایت را شنیدم....

حیف .....
و من اینجا
میان جمع ، تنهایم
بی تو ....
میان تنهاییم نشسته ام
مات و مبهوت....
هنوز باور ندارم
که ندارمت....
باور ندارم
که تو رفته ای
و من ماندم و غم بزرگ بی پدری....
مانده ام‌از درد بنویسم یا از غم...
تو آرام بخواب
و من بی آغوش گرمت
همیشه بیدارم....
و بدان که تا هستم و نیست
دوستت دارم⚘
--------------------------------------
#دلنوشته_برای_پدر
دیدگاه ها (۹)

آسمان ابریست از آفاق چشمانم بپرسابر بارانیست از اشک چو باران...

مَعبودِ خَاموشِ مَن،مَن دیوانه‌وار دلباخته‌ی آن لَحظه‌هایی ب...

چهار روز از تولدت میگذرد..ولی تصمیم بر آن شد که در کنار خانو...

من چجوری میتونم باور کنم که انقد زود ۲۹ سالت شد؟؟ چجوری باور...

«دیروز، دوباره عاشقت شدم. آن‌قدر زیبا بودی که بارها خواستم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط