𝖕𝖆𝖗𝖙1
𝖕𝖆𝖗𝖙1
پادشاهی سلستیا، سرزمینی که اقیانوسها آن را در آغوش گرفته بودند و کوههای سپید همچون نگهبانانی خاموش، دور تا دورش ایستاده بودند. در قلب این سرزمین، قصر مروارید قد برافراشته بود؛ قصرى از سنگهای سفید و درخشان که در نور خورشید، همچون مرواریدی غولپیکر میدرخشید. دیوارهای بلندش آنقدر بالا میرفتند که ابرها گاهی به دامانشان مینشستند و درهای عظیم چوبیاش با نقشهای طلایی، هر رهگذری را به احترام وامیداشتند. سربازان با زرههای نقرهای، در دو ردیف منظم، همچون مجسمههایی زنده ایستاده بودند و هیچکس بدون اجازه، حتی جرات نمیکرد به آن درها نگاه کند.
اما امروز، در میان آن همه شکوه و جلال، دختری با موهای بلوندِ آفتابی، در حالی که دامن سادهاش را در دست گرفته بود، با چشمانی گرد از حیرت، به قصر خیره شده بود. مارال. دختری بیست و سه ساله، با موهایی که رنگشان یادآور مزارع گندم در تابستان بود و چشمانی که آبیشان، عمق دریاچههای شمالی را به یاد میآورد. او لباسهای سادهای پوشیده بود، اما زیباییاش آنقدر طبیعی و بیتکلف بود که نیازی به زرق و برق نداشت.
کنار او، مردی میانسال با ریش جوگندمی و کیسهای پر از شیشههای کوچک دارو، ایستاده بود. آرتور. پدر مارال. داروساز سادهای که سالها پیش، همسرش را از دست داده بود و از آن روز، دخترش را هم مادرانه بزرگ کرده بود. حالا دستور سلطنتی آمده بود که او باید برای درمان بیماری ملکه به قصر بیاید و مارال، به اصرار پدر، همراهش آمده بود تا در تهیه داروها کمک کند.
«مارال، دخترم، اینجا رو ببین...» آرتور با صدایی آمیخته به تحسین و کمی نگرانی گفت. «هیچوقت فکر میکردی یه روز پات به قصر مروارید برسه؟»
مارال لبخند کوچکی زد، اما چشمانش هنوز از حیرت برق میزد. «پدر، اینجا... اینجا انگار از یه قصه بیرون اومده. باور کردنش سخته.»
آرتور کیف داروهایش را محکمتر گرفت و آرام گفت: «فقط یادت باشه، ما اینجا مهمونیم. قصر پر از رازه، دخترم. حواست به خودت باشه. سربازها شوخی ندارن، و...» مکث کرد، «و شاهزادهها هم.»
مارال ابرویی بالا انداخت. «شاهزادهها؟»
«دو تا شاهزاده داره این قصر. سوهو، بزرگتره. میگن سرد و خطرناکه. و جیمین، کوچیکتر. میگن مهربونتره، ولی...» شانههایش را بالا انداخت. «هر چی باشه، شاهزادهان. با ما فرق دارن.»
مارال چیزی نگفت. فقط نگاهش را از قصر گرفت و به دروازههای عظیم دوخت که به آرامی باز میشدند. صدای غژغژ چوب و فولاد در هوا پیچید و سربازان با حرکتی هماهنگ، نیزههایشان را بالا گرفتند.
دروازه باز شد.
و مارال، برای اولین بار، وارد دنیایی شد که سرنوشتش را برای همیشه تغییر میداد. دنیایی که در آن، دو شاهزاده منتظر او بودند. یکی با قلبی مهربان، و دیگری با عشقی دیوانهوار.
اما مارال هنوز نمیدانست.
و شاید بهتر بود که نمیدانست.
پادشاهی سلستیا، سرزمینی که اقیانوسها آن را در آغوش گرفته بودند و کوههای سپید همچون نگهبانانی خاموش، دور تا دورش ایستاده بودند. در قلب این سرزمین، قصر مروارید قد برافراشته بود؛ قصرى از سنگهای سفید و درخشان که در نور خورشید، همچون مرواریدی غولپیکر میدرخشید. دیوارهای بلندش آنقدر بالا میرفتند که ابرها گاهی به دامانشان مینشستند و درهای عظیم چوبیاش با نقشهای طلایی، هر رهگذری را به احترام وامیداشتند. سربازان با زرههای نقرهای، در دو ردیف منظم، همچون مجسمههایی زنده ایستاده بودند و هیچکس بدون اجازه، حتی جرات نمیکرد به آن درها نگاه کند.
اما امروز، در میان آن همه شکوه و جلال، دختری با موهای بلوندِ آفتابی، در حالی که دامن سادهاش را در دست گرفته بود، با چشمانی گرد از حیرت، به قصر خیره شده بود. مارال. دختری بیست و سه ساله، با موهایی که رنگشان یادآور مزارع گندم در تابستان بود و چشمانی که آبیشان، عمق دریاچههای شمالی را به یاد میآورد. او لباسهای سادهای پوشیده بود، اما زیباییاش آنقدر طبیعی و بیتکلف بود که نیازی به زرق و برق نداشت.
کنار او، مردی میانسال با ریش جوگندمی و کیسهای پر از شیشههای کوچک دارو، ایستاده بود. آرتور. پدر مارال. داروساز سادهای که سالها پیش، همسرش را از دست داده بود و از آن روز، دخترش را هم مادرانه بزرگ کرده بود. حالا دستور سلطنتی آمده بود که او باید برای درمان بیماری ملکه به قصر بیاید و مارال، به اصرار پدر، همراهش آمده بود تا در تهیه داروها کمک کند.
«مارال، دخترم، اینجا رو ببین...» آرتور با صدایی آمیخته به تحسین و کمی نگرانی گفت. «هیچوقت فکر میکردی یه روز پات به قصر مروارید برسه؟»
مارال لبخند کوچکی زد، اما چشمانش هنوز از حیرت برق میزد. «پدر، اینجا... اینجا انگار از یه قصه بیرون اومده. باور کردنش سخته.»
آرتور کیف داروهایش را محکمتر گرفت و آرام گفت: «فقط یادت باشه، ما اینجا مهمونیم. قصر پر از رازه، دخترم. حواست به خودت باشه. سربازها شوخی ندارن، و...» مکث کرد، «و شاهزادهها هم.»
مارال ابرویی بالا انداخت. «شاهزادهها؟»
«دو تا شاهزاده داره این قصر. سوهو، بزرگتره. میگن سرد و خطرناکه. و جیمین، کوچیکتر. میگن مهربونتره، ولی...» شانههایش را بالا انداخت. «هر چی باشه، شاهزادهان. با ما فرق دارن.»
مارال چیزی نگفت. فقط نگاهش را از قصر گرفت و به دروازههای عظیم دوخت که به آرامی باز میشدند. صدای غژغژ چوب و فولاد در هوا پیچید و سربازان با حرکتی هماهنگ، نیزههایشان را بالا گرفتند.
دروازه باز شد.
و مارال، برای اولین بار، وارد دنیایی شد که سرنوشتش را برای همیشه تغییر میداد. دنیایی که در آن، دو شاهزاده منتظر او بودند. یکی با قلبی مهربان، و دیگری با عشقی دیوانهوار.
اما مارال هنوز نمیدانست.
و شاید بهتر بود که نمیدانست.
- ۵۷۹
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط