THE FIRST KISS
THE FIRST KISS
PART: 9
رفتم بیرون بار به دیوار بار تکیه دادم بعد دو مین اومد
ات: چیه
تهیونگ: میخوام یچیزی بهت بگم
ات: بگو
تهیونگ: خب من.... من بزار اینطوری بهت بگم من یه ادمی بودم که به عشق باور نداشتم و حالم از عشق بهم میخوردولی من............ من عاشقت شدم ات
ات: میفهمی چی میگی احمق (گریه)
تهیونگ: ببین.......... تو با من باش قول میدم کاری کنم تمام اشکات تبدیل به اشک ذوق بشن
ات: خنگی سنمونو ببین خر بازی در نیار تو کجا من کجا تو مافیای بزرگ من کجا یه دختر بدبخت (گریه)
ویو تهیونگ:
یه حلقه تو جیب کتم همیشه همراهم بود که یادگار تنها خواهرم هستی بود اون تنها کسی بود که تو بچگیم ازم مراقبت کرد خرج منو میداد و بزرگم کرد اخرش هم برای یک مریضی ساده از پیشم رفت
(نکته: بچه پدر و مادر تهیونگ... تهیونگ و هستی رو تو بچگی میندازن از خونه بیرون چون بچه هاشونو نمیخواستن اما وقتی میفهمن تهیونگ مافیاس و قویه با کلی حرفای مسخره با تهیونگ زندگی میکنن تهیونگهم اونا رو میفرسته سر کار پولدار میشن اونا هم )
وحالا وقتش بود با ارزشترین جیزی که از با ارزشترین فرد زندگیم که از دستش داده بودم رو به ات میدادم جعبه حلقه رو در اوردم و جلو ات زانو زدم
تهیونگ: این حلقه برای خواهرم بوده هستی اون منو بزرگ کرد ولی حالا کنارم نیست پس میخوام که تو کنارم باشی
ات: تو واقعا خری(خنده همراه با اشک)
ویو ات: وقتی جعبه رو باز کرد یه حلقه خیلی خوشگل داخلش بود دستم کرد
ات: اما این به معنی قبول کردنه نیستا باید فکر کنم
تهیونگ من شده سالها صبر میکنمولی میخوام کنارم باشی
ات: نمیخوام کسی چیزی بفهمه فقط به جینا میگم
تهیونگ: باشه
ات: نمیدونم چرا نمیتونم باهات راحت باشم
تهیونگ: عادت میکنی عزیزم
ات: خب..... میشه ببوسیم(خجالت)
تهیونگ: چرا
ات: هیچی ولش کن همینجوری گفتم بیا بریم داخل من کلی کار دارم
همین که میخواستم برم داخل بار دستم کشید و دستاشو دور کمرم حلقه کرد و محکم لباشو کوبوند رو لبام باهاش همکاری کردم و اولین بوسه در رابطه اتفاق افتاد
ات: خب دیگه بسه بیا بریم داخل اول من میرم بعدا تو بیا
تهیونگ: برو قشنگم ولی من دوس ندارم اینجا برام کار کنی
ات: تهیونگ مامانم مریضه و من به پولش نیاز دارم که مادرمو درمان کنم
تهیونگ: خب باهم درمانش میکنیم پس نیاز نیست اینجا کار کنی
ات: اوف تهیونگ نمیشه
تهیونگ: کاری نکن خودم اخراجت کنما امروز قراره مدیر جدید برای بار بیاد توم باید بیای از بار بیرون نمیخوام دیگه اینجا کار کنی
ات: تهیونگ نمیشه که همه میفهمن حداقل یک یا دو هفته کار کنم اینجا بعدش میام بیرون از بار
تهیونگ: فقط یک هفته.... هروقت وقت خالی داشتی بریم مادرتو ببریم بیمارستان
ات: من هنوز پولشو ندارم
تهیونگ: بیمارستان من برام رایگان کاری انجام میده نیازی نیست
ات: مگه تو بیمارستان داری چه سوال مزخرفی معلومه که داری
تهیونگ: برو داخل جوجه
رفتم داخل پیش جینا و بعد از یکم تهیونگ اومد و رفت داخل اتاقش همه پچ پچ میکردن شروع کردم به کار کردن
جینا: چیشد
ات: جینا(دستشو نشون میده)
جینا: ایول من میدونستم که ازت خوشش اومده
ات: اروم باش
...: چیشده ات خوشحالی
ات: ناراحت باشم
...: نه همینجوری گفتم رفتی بیرون رئیس بهت چی گفت
ات: هیچی نگفت
...: ببین ات تو خیلی سنت کمه بهتره ازش فاصله بگیری و راه رو دست ماها بدی هرچند که به عشق باور نداره اما بازم یه درصد ممکنه عاشقم بشه
ات: عا چه جالب
جینا من با رئیس کار دارم تو اینو انجام بده میام الان
جینا: اوکی برو
رفتم داخل اتاق وی ای پی اون خانم هم پشت سرم با یک شات قهوه داخل دستش اومد
ات: رئیس
تهیونگ: جانم چیشده.(مهربون).. مرسی میتونی بری (سرد)
ات: نه وایسا
...: باش
تهیونگ: چشم (با تن صدای بالا)
...: چشم
ات: من با شما رابطه ای ندارم وهمه فکر میکنن که شما از من خوشتون میاد و الانم ازتون میخوام که با این خانم وارد رابطه بشید
PART: 9
رفتم بیرون بار به دیوار بار تکیه دادم بعد دو مین اومد
ات: چیه
تهیونگ: میخوام یچیزی بهت بگم
ات: بگو
تهیونگ: خب من.... من بزار اینطوری بهت بگم من یه ادمی بودم که به عشق باور نداشتم و حالم از عشق بهم میخوردولی من............ من عاشقت شدم ات
ات: میفهمی چی میگی احمق (گریه)
تهیونگ: ببین.......... تو با من باش قول میدم کاری کنم تمام اشکات تبدیل به اشک ذوق بشن
ات: خنگی سنمونو ببین خر بازی در نیار تو کجا من کجا تو مافیای بزرگ من کجا یه دختر بدبخت (گریه)
ویو تهیونگ:
یه حلقه تو جیب کتم همیشه همراهم بود که یادگار تنها خواهرم هستی بود اون تنها کسی بود که تو بچگیم ازم مراقبت کرد خرج منو میداد و بزرگم کرد اخرش هم برای یک مریضی ساده از پیشم رفت
(نکته: بچه پدر و مادر تهیونگ... تهیونگ و هستی رو تو بچگی میندازن از خونه بیرون چون بچه هاشونو نمیخواستن اما وقتی میفهمن تهیونگ مافیاس و قویه با کلی حرفای مسخره با تهیونگ زندگی میکنن تهیونگهم اونا رو میفرسته سر کار پولدار میشن اونا هم )
وحالا وقتش بود با ارزشترین جیزی که از با ارزشترین فرد زندگیم که از دستش داده بودم رو به ات میدادم جعبه حلقه رو در اوردم و جلو ات زانو زدم
تهیونگ: این حلقه برای خواهرم بوده هستی اون منو بزرگ کرد ولی حالا کنارم نیست پس میخوام که تو کنارم باشی
ات: تو واقعا خری(خنده همراه با اشک)
ویو ات: وقتی جعبه رو باز کرد یه حلقه خیلی خوشگل داخلش بود دستم کرد
ات: اما این به معنی قبول کردنه نیستا باید فکر کنم
تهیونگ من شده سالها صبر میکنمولی میخوام کنارم باشی
ات: نمیخوام کسی چیزی بفهمه فقط به جینا میگم
تهیونگ: باشه
ات: نمیدونم چرا نمیتونم باهات راحت باشم
تهیونگ: عادت میکنی عزیزم
ات: خب..... میشه ببوسیم(خجالت)
تهیونگ: چرا
ات: هیچی ولش کن همینجوری گفتم بیا بریم داخل من کلی کار دارم
همین که میخواستم برم داخل بار دستم کشید و دستاشو دور کمرم حلقه کرد و محکم لباشو کوبوند رو لبام باهاش همکاری کردم و اولین بوسه در رابطه اتفاق افتاد
ات: خب دیگه بسه بیا بریم داخل اول من میرم بعدا تو بیا
تهیونگ: برو قشنگم ولی من دوس ندارم اینجا برام کار کنی
ات: تهیونگ مامانم مریضه و من به پولش نیاز دارم که مادرمو درمان کنم
تهیونگ: خب باهم درمانش میکنیم پس نیاز نیست اینجا کار کنی
ات: اوف تهیونگ نمیشه
تهیونگ: کاری نکن خودم اخراجت کنما امروز قراره مدیر جدید برای بار بیاد توم باید بیای از بار بیرون نمیخوام دیگه اینجا کار کنی
ات: تهیونگ نمیشه که همه میفهمن حداقل یک یا دو هفته کار کنم اینجا بعدش میام بیرون از بار
تهیونگ: فقط یک هفته.... هروقت وقت خالی داشتی بریم مادرتو ببریم بیمارستان
ات: من هنوز پولشو ندارم
تهیونگ: بیمارستان من برام رایگان کاری انجام میده نیازی نیست
ات: مگه تو بیمارستان داری چه سوال مزخرفی معلومه که داری
تهیونگ: برو داخل جوجه
رفتم داخل پیش جینا و بعد از یکم تهیونگ اومد و رفت داخل اتاقش همه پچ پچ میکردن شروع کردم به کار کردن
جینا: چیشد
ات: جینا(دستشو نشون میده)
جینا: ایول من میدونستم که ازت خوشش اومده
ات: اروم باش
...: چیشده ات خوشحالی
ات: ناراحت باشم
...: نه همینجوری گفتم رفتی بیرون رئیس بهت چی گفت
ات: هیچی نگفت
...: ببین ات تو خیلی سنت کمه بهتره ازش فاصله بگیری و راه رو دست ماها بدی هرچند که به عشق باور نداره اما بازم یه درصد ممکنه عاشقم بشه
ات: عا چه جالب
جینا من با رئیس کار دارم تو اینو انجام بده میام الان
جینا: اوکی برو
رفتم داخل اتاق وی ای پی اون خانم هم پشت سرم با یک شات قهوه داخل دستش اومد
ات: رئیس
تهیونگ: جانم چیشده.(مهربون).. مرسی میتونی بری (سرد)
ات: نه وایسا
...: باش
تهیونگ: چشم (با تن صدای بالا)
...: چشم
ات: من با شما رابطه ای ندارم وهمه فکر میکنن که شما از من خوشتون میاد و الانم ازتون میخوام که با این خانم وارد رابطه بشید
- ۵۰۳
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط