P³
با اینکه تهیونگ و پدر و مادرم حرف همدیگه رو متوجه نمیشدند، اما لابلای ترجمههای من، با نگاههاشون، با لبخندها و اشارههای دستشون، یه ارتباط خیلی قشنگ و صمیمی بینشون برقرار شده بود.
وقتی سورا شروع کرد به بازی کردن با قاشقش و ماست چکیده روی صورتش مالید، تهیونگ آروم دستمال برداشت و دور دهنش رو پاک کرد، بعد نگام کرد و چشمک زد. آروم به کرهای زمزمه کرد: «همسر قشنگم… مرسی که منو اوردی اینجا. دیدن تو تو خونهی مادریت، کنار دخترمون… بهترین حس دنیاست.»
دستشو زیر سفره آروم فشار دادم و زدم زیر خنده، چون مامان همون لحظه یه بشقاب دیگه املت گذاشت جلوی تهیونگ و گفت: «ترجمه کن بره که تا تهش رو نخوره نمیذارم از سر سفره بلند شه!»
تهیونگ به بشقاب پر نگاه کرد، به من نگاه کرد و با قیافهی مظلومی گفت: «چی گفت؟ چرا احساس میکنم قراره از شدت خوشمزه بودن غذاهای مادرت منفجر بشم؟» و کل سفره زدیم زیر خنده…
ادامه دارد...
🥺لطفا فالو کنید قشنگا 🥺
نظرتون قشنگام ؟✨
وقتی سورا شروع کرد به بازی کردن با قاشقش و ماست چکیده روی صورتش مالید، تهیونگ آروم دستمال برداشت و دور دهنش رو پاک کرد، بعد نگام کرد و چشمک زد. آروم به کرهای زمزمه کرد: «همسر قشنگم… مرسی که منو اوردی اینجا. دیدن تو تو خونهی مادریت، کنار دخترمون… بهترین حس دنیاست.»
دستشو زیر سفره آروم فشار دادم و زدم زیر خنده، چون مامان همون لحظه یه بشقاب دیگه املت گذاشت جلوی تهیونگ و گفت: «ترجمه کن بره که تا تهش رو نخوره نمیذارم از سر سفره بلند شه!»
تهیونگ به بشقاب پر نگاه کرد، به من نگاه کرد و با قیافهی مظلومی گفت: «چی گفت؟ چرا احساس میکنم قراره از شدت خوشمزه بودن غذاهای مادرت منفجر بشم؟» و کل سفره زدیم زیر خنده…
ادامه دارد...
🥺لطفا فالو کنید قشنگا 🥺
نظرتون قشنگام ؟✨
- ۹.۴k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط