رز ابی من♡:)
رز ابی من♡:)
part.4.
ماشین تهیونگ آروم جلوی عمارت بزرگ خانوادگیشون ایستاد.
ساختمونی سرد، سفید، با پنجرههای بلند و پردههای سنگین.
جایی که هیچوقت حس "خونه" رو به تهیونگ نمیداد.
تهیونگ قبل از پیاده شدن، یه نگاه کوتاه به خودش توی آینه انداخت.
مرتب و بینقص مثل همیشه.
کنارش، سومین بیحرف نشسته بود.
لباس رسمی و شیکش کاملاً بیچین و چروک بود.
اما صورتش، سردتر از همیشه.
حتی اون هم از یکشنبه ها متنفر بود.
بدون اینکه به هم نگاه کنن، از ماشین پیاده شدن.
در عمارت که باز شد، خدمتکار با احترام سر خم کرد.
_خوش اومدین، آقا.
داخل خونه دقیقا برعکس آدم هاش، کاملا گرم بود.
صدای خنده از سالن نشیمن میاومد.
وقتی وارد شدن خانم کیم، اولین کسی بود که بلند شد.
لبخندی زد و به سمت پسره همسرش رفت.
_تهیونگ، اومدی عزیزم.
بعد نگاهش رفت سمت سومین.
_ سومین جان، خوش اومدی.
خواهر تهیونگ، که روی مبل لم داده بود، با ذوق بلند شد.
_اوه بالاخره تشریف آوردین!
و برادر کوچیکترش، که تقریباً همسن جونگکوک بود، با خنده گفت:
_فکر کردم این هفته رو هم پیچوندین.
سومین لبخند مودبانهای زد، رفت سمتشون و کنار خانم کیم و هانا نشست.
خیلی زود گرم صحبت شدن.
تهیونگ یه سمت مردی که با غرور روی صندلی تکیه خودش نشسته بود و حتی برای یه نگاه کوتاه به عقب برنگشته بود نگاه کرد.
قدم های محکمی به سمت مرد برداشت و زیر لب سلامی داد.
_بشین
دو-وون گفت و نگاهی از پایین به پسرش انداخت.
تهیونگ نفسش رو لرزون بیرون داد و بعد از درآوردن کتش نشست.
خیلی زود میز نهارخوری گوشه ی پذیرایی، از غذاهای لذیذ پر شد.
کم کم همه به سمت میز راهی شدن و سر جاشون نشستن.
سکوت بینشون رو فقط صدای برخورد قاشق به ظرف ها از بین میبرد، تا اینکه پدر تهیونگ، خیلی ناگهانی گفت:
_یه چیزی هست که باید دربارش صحبت کنیم.
همه ناخودآگاه ساکت شدن.
خانم کیم نگاه کوتاهی بهش انداخت، انگار حدس زده بود قراره چی بگه.
دو-وون ادامه داد:
_سه سال گذشته.
نگاه سنگینش، مستقیم روی تهیونگ بود.
-سه سال از ازدواجت.
تهیونگ حتی پلک هم نزد، فقط آرام گفت:
_خب؟
پدرش قاشق رو گذاشت پایین.
_خب اینکه من هنوز نوهای ندارم.
هوا واقعا سنگین شده بود، انگار اکسیژن کم شد.
هانا خواهر تهیونگ زیر لب گفت:
_اوه نه…
خانم کیم سریع گفت:
_دو-وون، الان وقتش نی-.
دو-وون وسط حرف همسرش پرید و گفت:
_پس کی وقتشه؟
بعد دوباره به تهیونگ نگاه کرد.
_یا مشکلی هست که من خبر ندارم؟
تهیونگ آروم لیوان آبش رو برداشت، یه جرعه خورد.
گذاشتش پایین و خیلی خونسرد گفت:
_نه.
دو-وون با چشم های باریک شده یه عقب تکیه زد و گفت:
_پس چرا خبری نیست؟
چند ثانیه سکوت طولانی بینشون افتاد.
اما بالاخره تهیونگ با همون لحن يکنواخت شکوت رو شکست و گفت:
_چون نمیخوایم.
قاشق از دست خانم کیم افتاد توی بشقاب.
پدرش آروم گفت:
_نمیخوایم؟
یه خندهی کوتاه، بیروح کرد و ادامه داد:
_تو فکر میکنی این انتخابیه؟
خانم کیم این بار جدیتر گفت:
_دو-وون، لطفاً—
اما دیر شده بود، پدرش خم شد جلو و با صدای پایینتری گفت:
_این ازدواج برای آیندهی این خانوادهست، برای ثبات، برای ادامهی اسم ما.
تهیونگ بدون تغییر حالت گفت:
_اسم شما بدون بچه هم ادامه پیدا میکنه.
دو-وون دستش رو محکم کوبید روی میز.
صدای ضربه توی فضا پیچید و باعث بالا پریدن بدن سومین از ترس شد.
_با من اینطوری حرف نزن!
هوا گرم عمارت به یکباره سرمای شدیدی به خودش گرفت.
سومین بالاخره قاشقش رو گذاشت پایین و خیلی آروم درحالی که نگاهش به تهیونگ بود، با چهره ی سردی که دیگه اون لبخند مصنوعی رو نداشت گفت:
_شاید بهتر باشه حقیقت رو بگیم.
تهیونگ بالاخره برای اولین بار از وقتی اومده بودن، بهش نگاه کرد، اما هشدارگونه.
اما سومین ادامه داد:
_مشکل این نیست که نمیخوایم.
مکثی کرد و ادامه داد
_مشکل اینه که تو نمیخوای.
سکوت سنگینتر از قبل میزی که حالا غذاهاشم داشت سرد میشد رو در بر گرفت.
خانم کیم با نگرانی گفت:
ادامه در کامنتا...
part.4.
ماشین تهیونگ آروم جلوی عمارت بزرگ خانوادگیشون ایستاد.
ساختمونی سرد، سفید، با پنجرههای بلند و پردههای سنگین.
جایی که هیچوقت حس "خونه" رو به تهیونگ نمیداد.
تهیونگ قبل از پیاده شدن، یه نگاه کوتاه به خودش توی آینه انداخت.
مرتب و بینقص مثل همیشه.
کنارش، سومین بیحرف نشسته بود.
لباس رسمی و شیکش کاملاً بیچین و چروک بود.
اما صورتش، سردتر از همیشه.
حتی اون هم از یکشنبه ها متنفر بود.
بدون اینکه به هم نگاه کنن، از ماشین پیاده شدن.
در عمارت که باز شد، خدمتکار با احترام سر خم کرد.
_خوش اومدین، آقا.
داخل خونه دقیقا برعکس آدم هاش، کاملا گرم بود.
صدای خنده از سالن نشیمن میاومد.
وقتی وارد شدن خانم کیم، اولین کسی بود که بلند شد.
لبخندی زد و به سمت پسره همسرش رفت.
_تهیونگ، اومدی عزیزم.
بعد نگاهش رفت سمت سومین.
_ سومین جان، خوش اومدی.
خواهر تهیونگ، که روی مبل لم داده بود، با ذوق بلند شد.
_اوه بالاخره تشریف آوردین!
و برادر کوچیکترش، که تقریباً همسن جونگکوک بود، با خنده گفت:
_فکر کردم این هفته رو هم پیچوندین.
سومین لبخند مودبانهای زد، رفت سمتشون و کنار خانم کیم و هانا نشست.
خیلی زود گرم صحبت شدن.
تهیونگ یه سمت مردی که با غرور روی صندلی تکیه خودش نشسته بود و حتی برای یه نگاه کوتاه به عقب برنگشته بود نگاه کرد.
قدم های محکمی به سمت مرد برداشت و زیر لب سلامی داد.
_بشین
دو-وون گفت و نگاهی از پایین به پسرش انداخت.
تهیونگ نفسش رو لرزون بیرون داد و بعد از درآوردن کتش نشست.
خیلی زود میز نهارخوری گوشه ی پذیرایی، از غذاهای لذیذ پر شد.
کم کم همه به سمت میز راهی شدن و سر جاشون نشستن.
سکوت بینشون رو فقط صدای برخورد قاشق به ظرف ها از بین میبرد، تا اینکه پدر تهیونگ، خیلی ناگهانی گفت:
_یه چیزی هست که باید دربارش صحبت کنیم.
همه ناخودآگاه ساکت شدن.
خانم کیم نگاه کوتاهی بهش انداخت، انگار حدس زده بود قراره چی بگه.
دو-وون ادامه داد:
_سه سال گذشته.
نگاه سنگینش، مستقیم روی تهیونگ بود.
-سه سال از ازدواجت.
تهیونگ حتی پلک هم نزد، فقط آرام گفت:
_خب؟
پدرش قاشق رو گذاشت پایین.
_خب اینکه من هنوز نوهای ندارم.
هوا واقعا سنگین شده بود، انگار اکسیژن کم شد.
هانا خواهر تهیونگ زیر لب گفت:
_اوه نه…
خانم کیم سریع گفت:
_دو-وون، الان وقتش نی-.
دو-وون وسط حرف همسرش پرید و گفت:
_پس کی وقتشه؟
بعد دوباره به تهیونگ نگاه کرد.
_یا مشکلی هست که من خبر ندارم؟
تهیونگ آروم لیوان آبش رو برداشت، یه جرعه خورد.
گذاشتش پایین و خیلی خونسرد گفت:
_نه.
دو-وون با چشم های باریک شده یه عقب تکیه زد و گفت:
_پس چرا خبری نیست؟
چند ثانیه سکوت طولانی بینشون افتاد.
اما بالاخره تهیونگ با همون لحن يکنواخت شکوت رو شکست و گفت:
_چون نمیخوایم.
قاشق از دست خانم کیم افتاد توی بشقاب.
پدرش آروم گفت:
_نمیخوایم؟
یه خندهی کوتاه، بیروح کرد و ادامه داد:
_تو فکر میکنی این انتخابیه؟
خانم کیم این بار جدیتر گفت:
_دو-وون، لطفاً—
اما دیر شده بود، پدرش خم شد جلو و با صدای پایینتری گفت:
_این ازدواج برای آیندهی این خانوادهست، برای ثبات، برای ادامهی اسم ما.
تهیونگ بدون تغییر حالت گفت:
_اسم شما بدون بچه هم ادامه پیدا میکنه.
دو-وون دستش رو محکم کوبید روی میز.
صدای ضربه توی فضا پیچید و باعث بالا پریدن بدن سومین از ترس شد.
_با من اینطوری حرف نزن!
هوا گرم عمارت به یکباره سرمای شدیدی به خودش گرفت.
سومین بالاخره قاشقش رو گذاشت پایین و خیلی آروم درحالی که نگاهش به تهیونگ بود، با چهره ی سردی که دیگه اون لبخند مصنوعی رو نداشت گفت:
_شاید بهتر باشه حقیقت رو بگیم.
تهیونگ بالاخره برای اولین بار از وقتی اومده بودن، بهش نگاه کرد، اما هشدارگونه.
اما سومین ادامه داد:
_مشکل این نیست که نمیخوایم.
مکثی کرد و ادامه داد
_مشکل اینه که تو نمیخوای.
سکوت سنگینتر از قبل میزی که حالا غذاهاشم داشت سرد میشد رو در بر گرفت.
خانم کیم با نگرانی گفت:
ادامه در کامنتا...
- ۳۸۶
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط