ᴘᴀʀᴛ ۲۳ | خونهی جدید
ᴘᴀʀᴛ ۲۳ | خونهی جدید
ماشین جلوی یه خونهی بزرگ و شیک توقف کرد.
آرا از پنجره بیرون رو نگاه کرد و با تعجب گفت:
ـ وای... اینجا خونهست یا قصر؟!
جیمین زد زیر خنده.
ـ نه بابا، فقط خونهی آقای اخموئه.
آرا آروم از ماشین پیاده شد و دور و برش رو نگاه کرد.
ـ من... قراره اینجا زندگی کنم؟
جونگکوک کوتاه جواب داد:
ـ آره.
آرا هنوز باورش نمیشد.
وقتی وارد خونه شد، چشماش گرد شد.
ـ وای... چقدر بزرگه...
یه دفعه شروع کرد همهجا رو نگاه کردن.
از آشپزخونه تا پذیرایی...
تهیونگ با خنده گفت:
ـ آرومتر! هنوز نصف خونه مونده.
آرا خندید.
ـ ببخشید... اولین باره همچین خونهای میبینم.
جونگکوک آروم گفت:
ـ بیا، اتاقت رو نشونت بدم.
آرا دنبالش رفت.
جونگکوک درِ یکی از اتاقها رو باز کرد.
همهچیز به رنگ سفید و صورتی بود؛ یه تخت، یه میز مطالعه، یه کتابخونه و کنار پنجره هم یه صندلی راحتی.
روی تخت هم یه خرگوش پولیشی صورتی گذاشته شده بود.
آرا چند لحظه بیحرکت موند.
بعد آروم گفت:
ـ این... برای منه؟
جونگکوک سرش رو تکون داد.
ـ امیدوارم خوشت بیاد.
آرا لبخند بزرگی زد.
ـ خیلی... خیلی قشنگه.
بعد با ذوق خرگوش پولیشی رو بغل کرد.
تهیونگ با خنده زیر لب به جیمین گفت:
ـ فکر کنم از اتاقش بیشتر از ما خوشش اومد!
جیمین هم خندید.
آرا برگشت سمتشون و گفت:
ـ نه... از شما هم خوشم اومده!
همه خندیدن.
فقط جونگکوک، با همون لبخند خیلی کمرنگ، به خوشحالی آرا نگاه میکرد.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
ماشین جلوی یه خونهی بزرگ و شیک توقف کرد.
آرا از پنجره بیرون رو نگاه کرد و با تعجب گفت:
ـ وای... اینجا خونهست یا قصر؟!
جیمین زد زیر خنده.
ـ نه بابا، فقط خونهی آقای اخموئه.
آرا آروم از ماشین پیاده شد و دور و برش رو نگاه کرد.
ـ من... قراره اینجا زندگی کنم؟
جونگکوک کوتاه جواب داد:
ـ آره.
آرا هنوز باورش نمیشد.
وقتی وارد خونه شد، چشماش گرد شد.
ـ وای... چقدر بزرگه...
یه دفعه شروع کرد همهجا رو نگاه کردن.
از آشپزخونه تا پذیرایی...
تهیونگ با خنده گفت:
ـ آرومتر! هنوز نصف خونه مونده.
آرا خندید.
ـ ببخشید... اولین باره همچین خونهای میبینم.
جونگکوک آروم گفت:
ـ بیا، اتاقت رو نشونت بدم.
آرا دنبالش رفت.
جونگکوک درِ یکی از اتاقها رو باز کرد.
همهچیز به رنگ سفید و صورتی بود؛ یه تخت، یه میز مطالعه، یه کتابخونه و کنار پنجره هم یه صندلی راحتی.
روی تخت هم یه خرگوش پولیشی صورتی گذاشته شده بود.
آرا چند لحظه بیحرکت موند.
بعد آروم گفت:
ـ این... برای منه؟
جونگکوک سرش رو تکون داد.
ـ امیدوارم خوشت بیاد.
آرا لبخند بزرگی زد.
ـ خیلی... خیلی قشنگه.
بعد با ذوق خرگوش پولیشی رو بغل کرد.
تهیونگ با خنده زیر لب به جیمین گفت:
ـ فکر کنم از اتاقش بیشتر از ما خوشش اومد!
جیمین هم خندید.
آرا برگشت سمتشون و گفت:
ـ نه... از شما هم خوشم اومده!
همه خندیدن.
فقط جونگکوک، با همون لبخند خیلی کمرنگ، به خوشحالی آرا نگاه میکرد.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۳۲۸
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط