{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

((جوانه عشق در قلبی سنگی))

((جوانه عشق در قلبی سنگی))

part:ادامه پارت ۲۴

[دید جونگکوک]

از اونجایی که به فکر انتقام بودم و خون جلوی چشمام رو گرفته بدون توجه به حرکاتم دستم رو مشت کردم و به بالا بردم اون مشت رو تویه صورت تهیونگ خوابوندم...‌

روی زمین افتاد و گوشه لبش بخاطر مشتی که بهش زدم پاره شد و شروع به خون اومدن کرد ....

بدون اینکه به من یا گوشه لبش که داشت خون میومد توجه کنه بلند شد رفت طبقه بالا لباس هاش رو پوشید و از خونه بیرون رفت....


با خودم که داشتم فکر میکردم از کارام پشیمون شدم بالاخره تهیونگ جای برادر نداشته ام رو برام پُر کرده بود...

موقعی که کسی رو نداشتم همیشه همراهم بود ...

[دید تهیونگ]

وقتی که جونگکوک بهم مشت زد یاد قدیما افتادم که چطوری اون درد میکشید و من حامیش بودم.....


و الان باعث شدم که جونگکوک از من کینه به دل بگیره و از این به بعد من رو به عنوان یک دشمن ببینه...‌

با فکر اینکه چه حرفایی به جونگکوک زدم قلبم تیر میکشید، اونقدری قلبم تیر میکشید که دلم میخواست آسیبی به خودم بزنم....‌

لباسام رو پوشیدم و از خونه زدم چون داخل خونه اگه کاری میکردم جونگکوک حتما متوجه میشد و زود جلوم رو میگرفت ...

[ویو روای]


زمانی که تهیونگ بچه بود عادت بدی را داشت اگر کسی را ناراحت میکرد به خودش آسیب های جدی میزد و بیشتر اوقات لب دریا این کار رو انجام میداد ،جونگکوک هم از این قضیه کامل با خبر بود ولی چون عصبانی بود این موضوع را کاملا از یاد برده بود ......


تقریبا نیم ساعتی میشد که رسیده بودم لب دریا خیلی خلوت بود قبل از اینکه بیام لب دریا ۶تا بطری سوجو گرفته بودم .......

۶ تا بطری و کامل سر کشیده بودم و تعادلم دست خودم نبود کامل مست شده بودم یکی از شیشه های سوجو رو برداشتم و تویه سرم خورد کردم........



یکی از تکه های شکسته ی شیشه رو برداشتم و روی شاه رگم قرار دادم خواستم شیشه رو روی رگم بکشم که دیدم ....

یک ماشین با. سرعت بالا متوقف شد شکی نداشتم که جونگکوک بود متوجه این قضیه که شدم سریع میخواستم شیشه رو روی شاه رگم بکشم...

ولی پایی به زیر دستم خورد و شیشه از دستم افتاد و داخل بغل جونگکوک فرو رفتم ...

(جونگکوک): تهیونگ داداش داری چه غلطی میکنی ...(با نگرانی و عصبانیت)

(تهیونگ): ببخشید که باهات اون طوری حرف زدم رفتارم خوب نبود ...(با گریه)

(جونگکوک): چرا میخواستی به خودت آسیب بزنی (گریه)

(تهیونگ): بعد از اون دعوایی که باهم داشتیم حس کردم دیگه من رو به عنوان یک دشمن میبینی و من این رو نمیخوام...(گریه)

(جونگکوک): چرا اینجوری فکر میکنی(گریه)

[(تهیونگ]گریه های جونگکوک و دیدم کل تعجب بدنمو فرا گرفته بود جونگکوک تویه مواقع سخت زندگی اش گریه نمیکرد اما الان برای یک دعوای کوچیک داره گریه میکنه....


(تهیونگ): جونگکوک لطفا گریه نکن تو حق داشتی من هم با یونسو نامزد کردم و به تو چیزی نگفتم پس توهم مجبور به گفتن چیزی نبودی‌‌‌...

بعد از این ماجرا جونگکوک آروم شد و به سمت خونه حرکت کردیم بعد از یک شی طولانی که داشتیم هردمون گرفتیم خوابیدیم‌.....

با همکاری
https://wisgoon.com/989111_7855

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۶)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 169♡⁠。⁠)⁩اشكم ب...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ناخوداگاه دوییدم ...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:20فقط به ا.ت صدمه زدم فق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط