{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت چهل و دو رمان آوازه زیره آب

قسمت چهل و دو رمان آوازه زیره آب
با تعجب گفتم
-نه..
-چرا...تو عاشقمی...روم غیرتی شدی!!
-بچه من عاشقه مامانم هم نیستم برو اونور بزار کارمو کنم..
زد زیره خنده...
-زهره گوجه..جوک که نگفتم!
-اینا..دیدی عاشقمی!! اگ نبودی شوخی نمیکردی!!
-عامو برو دسته عجل..انگا یه باکیته!!من از اولم قصدم دسشویی بود تو اومدی..
با یه لبخنده مسخره گف
-آها..خجالت میکشی!!
-نه واقعن تنها حسی که دارم حسه اینه که الان جیش میکنم تو شلوارم...
-یادت رفته..ما یه تابستونو با هم بودیم..
-همون موقع هم تو خودتو به من چسبونده بودی!!
ینی این یکی از درنا هم چیز تره.. ج تره
-واقعن که..من خودمو به تو چسبونده بودم آره؟
-ببین من الان خودمو خیس میکنم برو بزار کارمو کنم..
لبشو کج کرد و رفت..خب به عنم!!..سره ناهار هم هی منو نگا میکرد روشو میکرد اونور...اینم به عنم...بعده ناهار همینجور نشسته بودیم بابامو باباشو کیا داشتن نقشه رو نگا میکردن منم داشتم با گوشیم بازی ور نیرفتم این علی هم اومده بود اذیت میکرد..من میگم از هر چی بچس بدم میاد کسی گوش نمیده...مامانم اینا هم داشتن اونور عکس میگرفتن..اوضاعه سرعته اینترنتم داغوون بود اصن داغونم نبود من اینترنته همراهم تموم شده بود
-هوش..کیا!!
سرشو بلند کرد..عینکم زده بود بش خندیدم
-عامو مهندس!!
-زره گوجه..
دوباره سرشو انداخت..
-نتت رو روشن کن وصل شم
-مگه مفتی اومده که وصل شی..
-اذیت نکو...
-بیا بگیر..
-وژدانن حال ندارم بیام..
-دو قدمه ها...
-دو قدمو خودت بیا بده..
-اوووف..علی ای گوشیش بیگی بده بمن..
رفت ازش گرفت..چه بچه حرف گوش کنی من بچه بودم حال نداشتم دراز میکشیدم میگفتم من خوابیدم!!
-آفرین عمویی بدش من..
یه لبخنده مسخره زد
-اگه میتونی ازم بگیرش..
بعدم دوید اونور..خیلی دوس داشتم سرش رو با چاقو ببرم ولی خب حال نداشتم..
-کیا گوشیتو برد..
-خو برو ازش بگیر..میندازه میشکونتش!!
-من حال ندارم
-عی بمیری...
بعد فاطی رو صدا زد اونم گوشی رو ازش گرفت داد بمن..
-دستم هم درد نکنه!!
-هونونوی کردی!!
-چی؟
-ینی هنر کردی!!
-پرووو..
بچه بیا برو تو فاضلاب رنگی در بیا..والا..تا به نته بدبخت وصل شدم تو تلگرام 99999999999999 تا پی ام اومد...تو واتساپ 10 تا اینستا 2..
...شب ساعت 12 و نیم رسیدیم همدان و اونجا چون بابام نظامیه بهش تو یه سری شهرا خونه میدن مام رفتیم تو خونه هه..خیلی لامصب قدیمی و پرت بود..تو حیاطشم یه دره عجیب و فلزی بود که تو زمین بود..وسایلو که گذاشتیم تو خونه من اومدم تو حیاطش ببینم این دره چیه..به بدبختی بازش کردم...
دیدگاه ها (۱)

پارت۲

نقطه شروع کنسرت p,14(ویو هنا)+: خیلی خب باشه ولی نباید یکم ز...

مانهوا | ill be the matriarch in this life

رومان روز برفی (پارت 1)از زبان ات:امروز شنبہ 15 ژانویہ است ب...

رمان تو خود منی

رمان : قلب در تاریکی

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:④پدرم گفت دست‌هاشو تو هم گره زد: «بله ژنرال ...

#just_doktor? p۶ساعت ها گذشت،عصر شده بود هوا نارنجی و کمی سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط