𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉
𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉
𝖯𝖺𝗋𝗍:④
پدرم گفت دستهاشو تو هم گره زد:
«بله ژنرال درسته ..»
جئون لبخندی زد و ادامه داد:
«دیگه فکر میکنم بچهها حرفاشونو به هم زدن و چیزی نمونده که راجبش صحبت کنیم .. پس مبارکه.»
جانگ سرشو تکون داد:
«بله مبارکه.»
کنارِ هم ایستادیم ، پدرش حلقههایی رو که با رُبانِ قرمز به هم وصل بودن رو دستمون کرد و بعدش رُبان رو برید..
همه دست زدن ، پدر و مادرم تظاهر به خوشحالی میکردن..
لبخندی زورکی زدم ، چقدر همهچی زود اتفاق افتاد.
خواهرم لیوان هایِ نوشیدنیرو آورد و به افتخارِ این وصلتِ مسخره جام هاشون رو بالا بردن و نوشیدن.
میونگ که مادرِ جونگکوک بود لب زد:
«پسرم فردا وقتِ کلیسا بگیر که دیگه رسما ازدواج کنید.»
جونگکوک رو به من لب زد:
«باشه .. فردا صبح ساعتِ یازده آماده باش میام دنبالت.»
با سر تایید کردم.
مادرش مجدد گفت:
«ربکا ، عزیزِ دلم وسایلتو جمع کن فردا برو خونهی جونگکوک»
..
فردا با بی میلی رفتم کلیسا و پدر روحانی خطبهی عقدِ مارو خوند و رسما زنِ جونگکوک شدم.
جئون ربکا ..
یه چمدونِ نسبتا کوچیک جمع کردم و رفتم خونهش ، یه خونهی دلباز با حیاط و استخرِ شخصی .
یه خانومی به نامِ سَلما اونجا بود و کارایِ خونهرو انجام میداد.
اتاق رو بهم نشون داد اتاقی با تختِ دو نفره میزِ آرایش ، کمدِ پر از لباس و حمام بود.
از قبل برام لباس گذاشته بودن ولی من یه چندتا لباس هایِ خودمم تو کمد گذاشتم.
چقدر همهچی زود اتفاق افتاد ، من حتی فکرشم نمیکردم روزی بشم زنِ سرهنگ جئون جونگکوک.
𝗅𝗂𝗄𝖾:⁷⁰
𝖼𝗈𝗆𝗆𝖾𝗇𝗍:⁵⁰
𝗋𝗉:⁴⁰
𝗆𝖾: تازه داستان شروع شده
#جونگکوک #فیک #کمپانی_ویکتور
𝖯𝖺𝗋𝗍:④
پدرم گفت دستهاشو تو هم گره زد:
«بله ژنرال درسته ..»
جئون لبخندی زد و ادامه داد:
«دیگه فکر میکنم بچهها حرفاشونو به هم زدن و چیزی نمونده که راجبش صحبت کنیم .. پس مبارکه.»
جانگ سرشو تکون داد:
«بله مبارکه.»
کنارِ هم ایستادیم ، پدرش حلقههایی رو که با رُبانِ قرمز به هم وصل بودن رو دستمون کرد و بعدش رُبان رو برید..
همه دست زدن ، پدر و مادرم تظاهر به خوشحالی میکردن..
لبخندی زورکی زدم ، چقدر همهچی زود اتفاق افتاد.
خواهرم لیوان هایِ نوشیدنیرو آورد و به افتخارِ این وصلتِ مسخره جام هاشون رو بالا بردن و نوشیدن.
میونگ که مادرِ جونگکوک بود لب زد:
«پسرم فردا وقتِ کلیسا بگیر که دیگه رسما ازدواج کنید.»
جونگکوک رو به من لب زد:
«باشه .. فردا صبح ساعتِ یازده آماده باش میام دنبالت.»
با سر تایید کردم.
مادرش مجدد گفت:
«ربکا ، عزیزِ دلم وسایلتو جمع کن فردا برو خونهی جونگکوک»
..
فردا با بی میلی رفتم کلیسا و پدر روحانی خطبهی عقدِ مارو خوند و رسما زنِ جونگکوک شدم.
جئون ربکا ..
یه چمدونِ نسبتا کوچیک جمع کردم و رفتم خونهش ، یه خونهی دلباز با حیاط و استخرِ شخصی .
یه خانومی به نامِ سَلما اونجا بود و کارایِ خونهرو انجام میداد.
اتاق رو بهم نشون داد اتاقی با تختِ دو نفره میزِ آرایش ، کمدِ پر از لباس و حمام بود.
از قبل برام لباس گذاشته بودن ولی من یه چندتا لباس هایِ خودمم تو کمد گذاشتم.
چقدر همهچی زود اتفاق افتاد ، من حتی فکرشم نمیکردم روزی بشم زنِ سرهنگ جئون جونگکوک.
𝗅𝗂𝗄𝖾:⁷⁰
𝖼𝗈𝗆𝗆𝖾𝗇𝗍:⁵⁰
𝗋𝗉:⁴⁰
𝗆𝖾: تازه داستان شروع شده
#جونگکوک #فیک #کمپانی_ویکتور
- ۵.۹k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط