رمان ماه من🌙🙂

part 12

روز بعد:

دیانا:
لباسم و پوشیدم و رفتم توی هال نشستم روی مبل منتظرش شدم که یکم بعد اومد
ارسلان:صبحانه خوردی
من:نه:)
ارسلان:چرا😐
من:گشنم نیست
ارسلان:غلط کردی تا چیزی نخوردی جایی نمیریم
من:آخه...
حرفم تموم نشده بود که زنگ خونه به صدا در اومد
من:کیه؟
ارسلان:بزار ببینم
رفت در و باز کنه منم مثل دخترای خوب نشسته بود که یهو یه گوریل افتاد سرم
پانیذ:دیانااااااا دلم برات تنگگگ شددد
من:ای پانیذذذ دارم خفه میشمممم
پانیذ کم بود نیکا هم پرید روم و بغلم کرد
من:بچه ها منم دلم تنگ شده ولی الان نمیتونم نفس بکشم😭😐🤲🏻
حرفم که تموم شد دوتاشون ازم جدا شدن
من:خدا بگم چیکارتون کنه خفم کردین😂
پانیذ:دلمون تنگ شده بود برا همون
من:انگار حالا رفته بود لندن
نیکا:خیلی بی احساسی دیانا
من:شوخی کردم بابا بیاید بغلم 🤗
...
ارسلان:
پنج ساعت نشسته بودم داشتم به این ۳تا اسکل نگاه میکردم
مگه تموم میشد لوس بازی هاشون
من:تموم نشد من دیرمه🤔😕
نیکا:خو تو برو
من:دیانا باید بیاد یا نه
پانیذ:دیانا امروز نمیاد 😑
من:دیروز نیومد امروزم نیاد اصلا نمیشه
دیانا:میام الان
نیکا:نه نمیاد
من:دیگه تا دو ماه بهت مرخصی نمیدم گفته باشم
پاشدم و از خونه زدم بیرون
انگار نه انگار من داداش اون دوتا پشمکم دیانا رو بیشتر از من دوست دارن😒
وجدان:حسود😐
من:برو بابا...



#رمان
#عشق
#دیانا
#دیانا_رحیمی
#ارسلان
#ارسلان_کاشی
#اکیپ_سلاطین
#اکیپ_نیکا
دیدگاه ها (۰)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

تکپارتی𝕁𝕀𝕄𝕀ℕ ♥🍷شخصیت ها: جیمین. لیا. کیا. یونگی. ادمین: امید...

《اسیر یک قرارداد》پارت ¹¹ویو سومیاورفتیم طبقه پایین و روی مبل...

رمان جونگکوک

╭─────────────── ✈️ ───────────────╮✦ پارت ۸۹| آخرین نگاه قب...

Do I love him, or do I hate him?p:²که مچم توسط یکی گرفته شد_...

کپشنننن پرنسس😫🎀عروسک من😈🔞پارت پنجاه و هشت وارد خونه شدیم ن‌ل...

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚🌷 ویو آت | فرودگاههشت سال...هش...

پارت 17 رمان✨ عشق مدرسه ای ✨هیونجین: چشمکه یهو گوشی هیون زنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط