رمان نویسی‌ عنوان رمان تا خواستم جدا شوم تهید کرد :پارت ا

رمان نویسی‌ عنوان رمان تا خواستم جدا شوم تهید کرد :پارت اول آرزوی ازدای.شخصیت های داستان امیر و دینا . صدای تیک تاک ساعت دیواری سالن،‌تنها ترین همدم این روزهای دینا بود با انگشتانی لرزان ، برگه داد خواست طلاق توافقی راروی میز وسط پذیرای گذاشت.امضا کرده بود ،با تمام وجود وبا تمام خستگی ای که از سال های بی توجهی همسرش. امیر برجانش‌ نشته بود. امیر هميشه همین طوری بود.مردی با ظاهری موجه در اجتماع. اما در خانه زندان بانی که هر نفس کشیدن الیسا هم قانون تعیین می کرد.الیسا دیگر توان ادمه دادن نداشت .خسته بود از تظاهر به خوش بختی خسته از تحقیر های پنهان ‌و آشکار. کلید در چرخید صدای سرد و بم امیر در راهرو پیچید. دینا آب دهانش را قورت داد. قلبش به شدت می‌زد باید این کار را تمام می کرد امیر با کت وشلوار مرتب وارد شد. نگاهی به چهره رنگ پریده ای دینا انداخت وپوز خندی زد. باز چی شده؟ باز خواست داری یا اون افکار مسخره ات سر زده؟ دینا نفسي عمیق کشید. برگه را برداشت وبه سمتش گرفت .صدایش اگر چه می لرزید اما سعی کرد محکم باشد، امیر دیگه نمی خوام ادمه بدم خسته شدم .این برگه طلاقه لطفا توهم امضاش کن تا تموش کنیم .به آرامش نیاز داریم .امیر به برگه خیره شد حتی ذره ای تعجب در چهره اش دیده نشد انگار از قبل می دانست چند قدم به جلو برداشت برگه را از دست دینا کشید و آرام تاکرد نگاه خیره اش را دوخت به چشم های ترس خورده دینا طلاق؟دینا تو واقعا فکر کردی می تونی از زندگی من بری بیرون؟ امیر منطقی باش مابه درد هم نمی‌خوریم. موندن کنار هم یعنی عذاب محض.عذاب؟ تازه داشت بازی جذاب تر می‌شود. امیر لبخند ترسناکی زد طرف میز رفت گوشی اش را برداشت وبا چند لمس ساده صحفه نمایش را گرفت جلوی صورت دینا. دینا با دیدن تصویر روی صحفه نفسش در سینه اش حبس شد.عکس برادر کوچکش سامان بودکه توی کافه نشته بود. و فردی با کلاه هودی از پشت سرش عکس گرفته بود، همراه با یک پیام زیرش یک اشتباه کوچک از طرف خانمت و سامان توی درد سره خیلی بزرگی می‌افتد خیلی بزرگ. دینا جیغ خفه ای کشید وعقب رفت.دستش را جلوی دهانش گرفت .تو. تو چیکار کردی؟ چیکار به سامان داری؟ اون چه ربطی به ما داره؟ امیر گوشی را سرجایش گذاشت وبا قدم های ارم ، مثل شکاری که طعمه اش را گیر اند اخته باشد به او نزدیک شد.دستش را زیر چانه الیسا برود و سرش را بالا آورد. من بهت گفتم دینا تو فقط وقتی می تونی از این خونه بری که توی کفن باشی جرات کن پای دادگاه رو بزار وسط تا کار کنم که همه تون نابود بشید:پاین پارت ۱ لایک کنید اگه خوشتون آمد تو کامنت ها برام بنویسید ادمه رمان پارت ۲
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۵حسنا نگاهی به دستِ دراز شده‌ی سامان انداخت. انگار یک ...

پارت دوم:رمان رویای عشق در بازی خبیثچشمامون رو باز کردیم دی...

dark life = 40

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۸سامان هنوز کنار در ایستاده بود....

ᴘᴀʀᴛ ۳۶ | یه تصمیم برای آیندهچند هفته گذشت...آرا روزبه‌روز ب...

کپشنننننننننن🛐😈عروسک من😈🔞پارت نود و یک با چشمای خمارش دستش ر...

رمان اسیر خان پارت بیستم ۲۰

رمان : يك قدم تا توپارت ۶: علامت ا.ت:+علامت متیو:_علامت ریگو...

الیسا:تو برو به کوک بگو که ا/ت میخواد روش آب بریزه دیگه نمید...

شاید جالب باشه بدونید این چهره‌ی مظلومی که رسانه‌های سطلیدار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط