رمان اسیر خان پارت بیستم ۲۰

اسیرِ خان 👑🔥 پارت ²⁰ 🖤🔪 از زبون اردوان‌خان 🖤 یک هفته بود که از عمارت دور بودم. اولش فکر می‌کردم این سفر فرصت خوبیه تا از تمام اتفاقات فاصله بگیرم، اما از روز دوم همه‌چیز عوض شد. هر شب به اتاقم برمی‌گشتم و ناخودآگاه نگاهم به گوشی می‌افتاد؛ منتظر بودم شاید دلنواز پیامی داده باشه. حتی چند بار شماره‌ش رو گرفتم، اما هر بار قبل از تماس پشیمون شدم. توی این یک هفته فهمیدم دلتنگشم؛ دلتنگ صدای غرغر کردنش، نگاه‌های عصبیش و حتی دعواهایی که باهام می‌کرد. اون شب بالاخره به خودم اعتراف کردم: من عاشق دلنواز شده بودم! همون لحظه تصمیم گرفتم برگردم و همه‌چیز رو درست کنم. یک ساعت بعد، عمارت... در رو باز کردم و وارد سالن شدم. چشمم به دلنواز افتاد که کنار امیر نشسته بود. لبخند روی لبش بود، اما وقتی منو دید، لبخندش محو شد. خواستم جلو برم که چشمم به دستش افتاد. یه حلقه توی انگشتش بود! چند لحظه فقط به حلقه خیره موندم. بعد با صدای بلندی گفتم: (این حلقه چیه؟!) دلنواز بدون اینکه نگاهم کنه گفت: (چیزی نیست که لازم باشه بدونی.) به طرفش رفتم و دستش رو گرفتم. (گفتم این حلقه چیه؟!) دستش رو با عصبانیت عقب کشید. (ولم کن اردوان!) نگاهم به امیر افتاد. (تو بگو ببینم اینجا چه خبره؟!) امیر با خونسردی گفت: (فکر کنم خود دلنواز بهتر بتونه توضیح بده.) یقه‌ش رو گرفتم و فریاد زدم: (با توام! این حلقه رو تو دستش کردی؟!) دلنواز بینمون ایستاد و گفت: (دست از سرش بردار! من و امیر قراره با هم ازدواج کنیم.) دنیا دور سرم چرخید. با ناباوری گفتم: (چی؟!) دلنواز برگه‌ای رو از روی میز برداشت و جلوی صورتم گرفت. (من ازت طلاق گرفتم، اردوان. دیگه هیچ رابطه‌ای بین ما نیست.) برگه رو از دستش گرفتم. مهر طلاق رو که دیدم، دستم لرزید. با عصبانیت برگه رو روی میز کوبیدم و گفتم: (تو چطور جرئت کردی بدون اینکه حتی یه کلمه به من بگی همچین کاری کنی؟!) دلنواز با چشم‌های اشکی جواب داد: (تو که یک هفته رفتی و حتی یه بار نپرسیدی زنده‌ام یا نه! حالا یادت افتاده من زنتم؟!) امیر جلو اومد و گفت: (حق با دلنوازه. تو دیگه هیچ حقی روی اون نداری.) به طرفش حمله کردم و یقه‌ش رو گرفتم. (خفه شو! تو از اول منتظر همین فرصت بودی!) امیر دستم رو پس زد و درگیری بالا گرفت. چند ضربه بینمون ردوبدل شد تا خدمتکارها خودشون رو رسوندن و از هم جدامون کردن. با خشم به امیر اشاره کردم و گفتم: (اگه یه بار دیگه نزدیک دلنواز بشی، با من طرفی!) دلنواز فریاد زد: (من جایزه نیستم که سرم دعوا می‌کنین! من خودم تصمیم گرفتم!) نگاهم به صورت پر از اشکش افتاد. تمام خشمم برای چند لحظه جاش رو به ترس داد؛ ترس از اینکه واقعاً برای همیشه از دستش داده باشم. آروم‌تر، اما با صدایی محکم گفتم: (دلنواز، باید با هم حرف بزنیم.) جواب داد: (من دیگه هیچ حرفی با تو ندارم.) نگاهم دوباره روی حلقه دستش ثابت موند. این یک هفته دلتنگش شده بودم و حالا که برگشته بودم، فهمیده بودم ممکنه دیگه هیچ‌وقت کنارم نباشه
#رمان
دیدگاه ها (۰)

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 12ویو نامجون:ات روبه‌روم نشسته بود و...

رمان خبر ممنوعه پارت چهارم ۴

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.29 (روایت از زبان ا.ت...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎دستم ...

وقتی دیر میای خونه (Part 3) 🖤هنوز سرم پایین بود که دستش رو ز...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "48""ویو پارک آنجلینا"چند ...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

Pat:2اسم: عاشق چشماش شدمیه لحظه احساس کردم خیلی خوشتیپه. وای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط