ابلیس
part 169
دم در عمارت نشسته بود و زانو هاشو بغل کرده بود و منتظر بود دازای از خونه بره...درسته اشتباه کرده بود اما اگه هزار بار هم به عقب برمیگشت ریو رو میکشت اون مرد دازای رو آزار میداد نمیدونست چرا باید از این ناراحت باشه...
در باز شد و ماشین داشت خارج میشد که چویا جلوش ایستاد.
+ باید حرف بزنیم
دازای نگاهش به سمت چپ بود و توجهی نکرد اما شیشه رو داد بالا
_ عجله کن
" نمیتونم... "
دازای آهی کشید و گفت
_ یه کاریش کن سریع
چویا ماشین رو دور زد و درو باز کردو سوار ماشین شد و با پرویی بهش نگاه کرد
+ گفتم باید حرف بزنیم
_ گفته بودم نمیخوام ببینمت
+ نبین...ولی باید حرف بزنیم
_ صدات آزاردهنده ست
نگاهشو به بیرون داد و چویا گفت
+ باید بچمو ببینم
_ نه
+ اون بچه ی منم هست
_ بود...دیگه نیست
+ یعنی چی من بدنیاش آوردم
_ ولی من استارت زدم
نگاه شیطنت بارش رو به چویا داد و گفت که چویا کمی سرخ شد
+ اون بچه ی منم هست...منم باید ببینمش تو نمیتونی منو از بچم جدا کنی
_ فعلا که کردم...حرفات تموم شد برو پایین کار دارم
اونقدر سرد و بی حوصله صحبت میکرد که اگه یکم دیگه ادامه پیدا میکرد چویا گریش میگرفت
+ خودتو شاید بتونی ازم بگیری اما اجازه نمیدم...
در باز شد و کشیده شد بیرون و روی سرش اسلحه گذاشته شد که چویا بهت زده به دازای که حتی به روش هم نگاه نمیکرد خیره شد
+ تو...واقعا؟
_ راه بیوفت
در ماشین بسته شد و رفت که محافظ اسلحه رو از رو سر چویا برداشت و با تندخویی گفت
" راهتو بکش و برو...دازای ساما اگه دوباره اینجا ببینتتون کسایی که قربانی میشن ماییم "
و رفت که چویا به یه نقطه خیره شد...جایی رو نداشت کجا میرفت؟ پسرش و دختر کوچولوش اون تو هستن...نمیتونست ائویی رو با خودش ببره میدونست دازای رفتار خوبی باهاش نخواهد داشت اما وقتی خودش جایی نداشت...ائویی رو کجا میبرد؟
نفس عمیقی کشید
+ باشه میرم.
راهشو کشید و سمت شهر رفت و توی شهر گشت میزد...بازار شلوغ بود و تصمیم گرفت تو بازار گشت بزنه و نمیتونست خریدی کنه...پولی نداشت
داخل کیفش رو نگاه کرد و یه دسته پول دید...هی اینارو گذاشته بود؟
صدای فرد آشنایی رو از دور شنید و برگشت که با لوکا مواجه شد
+ لوکا؟
" حالت خوبه؟ "
+ تو اینجا چیکار میکنی؟
" راستش دنبال تو میگشتم "
سوالی نگاهش کرد که ادامه داد
" بریم یه جایی باید باهات حرف بزنم "
........................................................
قهوه رو جلوش گذاشت و چویا تشکری کرد و به لوکا نگاه کرد
+ بگو...چیشده؟
" یکی فایلی برای دازای فرستاده و یکی دیگه حذفش کرده اما متاسفانه از تو سطل زباله ها نه...البته من شک دارم که دازای از قبل نمیدونسته...حس میکنم از همون اول میدونسته اما وانمود میکرده بی خبره "
+ فکر نمیکنم...دازای روی این موضوع حساسه...اون بچمو ازم گرفت...میفهمی؟ نمیزاره ببینمش
" میدونم ولی نمیدونم تو سرش چی میگذره...فردا روز اعلام ریاسته حتما بیا "
+ راهم نمیدن
" میتونی به عنوان همراه من بیای...دازای هم نمیتونه چیزی بگه "
+ اون قراره رئیس بشه چطور میتونه چیزی نگه؟
" قبل اینکه بفهمه میای داخل توی اون شلوغی بعید میدونم متوجه تو بشه. "
چویا کمی فکر کرد و گفت
+ یعنی یکی خواسته میونه ما رو خراب کنه و یکی دیگه خواسته این مشکل رو حل کنه؟
" من حدسایی دارم...مطمئن نیستم ولی اگه کار کریس باشه... "
+ اون لعنتی...
" تو قاتل ریو هستی...احتمالا سر این موضوع داره باهات بد تا میکنه "
+ چرا من...توی اون فایل تو نیستی؟
" دازای از قبل میدونسته...منو موقع ترور ریو دید...اگه قرار بود بمیرم همون روز میمردم "
+ پس بخشیده شدی
" براش مفیدم...اگه بدرد نخورم کارم تمومه "
+ اگه میدونسته...نه امکان نداره اگه میدونست نمیزاشت تو مافیا کار کنم اون همه اطلاعات رو دستم نمیداد
" شاید از قصد بوده؟ نمیدونم واقعا نمیدونم چه فکری میکنه و چه برنامه هایی داره. "
+ ولی ما...
با انگشت هاش بازی کرد و نگاهشو دزدید
+ داریم جدا میشیم
" اوه! "
تکیه به صندلی داد و نگاهشو به بیرون داد
" این خوب نیست "
+ اون دیگه نمیخواد...من تو زندگیش باشم!
" قبول نکن "
+ منظورت چیه؟
" فعلا برای جدایی زوده "
+ چ...چرا
" تو مگه دوستش نداری؟ "
+ دارم
" پس جدا شدنو از سرت بیرون کن...دازای آدمای پرو و شیطون رو دوست داره...دوباره دلشو بدست بیار...میدونم که اونم دوست داره اما این موضوع انگار براش مهم تره "
+ پس اون حدسی که میگفتی میدونه؟
" مطمئن نیستم شاید بدونه...شایدم نه اما با توجه به درخواست جدایی شاید...شاید واقعا نمیدونسته "
_____________________________________________________________
ادامه دارد...
دم در عمارت نشسته بود و زانو هاشو بغل کرده بود و منتظر بود دازای از خونه بره...درسته اشتباه کرده بود اما اگه هزار بار هم به عقب برمیگشت ریو رو میکشت اون مرد دازای رو آزار میداد نمیدونست چرا باید از این ناراحت باشه...
در باز شد و ماشین داشت خارج میشد که چویا جلوش ایستاد.
+ باید حرف بزنیم
دازای نگاهش به سمت چپ بود و توجهی نکرد اما شیشه رو داد بالا
_ عجله کن
" نمیتونم... "
دازای آهی کشید و گفت
_ یه کاریش کن سریع
چویا ماشین رو دور زد و درو باز کردو سوار ماشین شد و با پرویی بهش نگاه کرد
+ گفتم باید حرف بزنیم
_ گفته بودم نمیخوام ببینمت
+ نبین...ولی باید حرف بزنیم
_ صدات آزاردهنده ست
نگاهشو به بیرون داد و چویا گفت
+ باید بچمو ببینم
_ نه
+ اون بچه ی منم هست
_ بود...دیگه نیست
+ یعنی چی من بدنیاش آوردم
_ ولی من استارت زدم
نگاه شیطنت بارش رو به چویا داد و گفت که چویا کمی سرخ شد
+ اون بچه ی منم هست...منم باید ببینمش تو نمیتونی منو از بچم جدا کنی
_ فعلا که کردم...حرفات تموم شد برو پایین کار دارم
اونقدر سرد و بی حوصله صحبت میکرد که اگه یکم دیگه ادامه پیدا میکرد چویا گریش میگرفت
+ خودتو شاید بتونی ازم بگیری اما اجازه نمیدم...
در باز شد و کشیده شد بیرون و روی سرش اسلحه گذاشته شد که چویا بهت زده به دازای که حتی به روش هم نگاه نمیکرد خیره شد
+ تو...واقعا؟
_ راه بیوفت
در ماشین بسته شد و رفت که محافظ اسلحه رو از رو سر چویا برداشت و با تندخویی گفت
" راهتو بکش و برو...دازای ساما اگه دوباره اینجا ببینتتون کسایی که قربانی میشن ماییم "
و رفت که چویا به یه نقطه خیره شد...جایی رو نداشت کجا میرفت؟ پسرش و دختر کوچولوش اون تو هستن...نمیتونست ائویی رو با خودش ببره میدونست دازای رفتار خوبی باهاش نخواهد داشت اما وقتی خودش جایی نداشت...ائویی رو کجا میبرد؟
نفس عمیقی کشید
+ باشه میرم.
راهشو کشید و سمت شهر رفت و توی شهر گشت میزد...بازار شلوغ بود و تصمیم گرفت تو بازار گشت بزنه و نمیتونست خریدی کنه...پولی نداشت
داخل کیفش رو نگاه کرد و یه دسته پول دید...هی اینارو گذاشته بود؟
صدای فرد آشنایی رو از دور شنید و برگشت که با لوکا مواجه شد
+ لوکا؟
" حالت خوبه؟ "
+ تو اینجا چیکار میکنی؟
" راستش دنبال تو میگشتم "
سوالی نگاهش کرد که ادامه داد
" بریم یه جایی باید باهات حرف بزنم "
........................................................
قهوه رو جلوش گذاشت و چویا تشکری کرد و به لوکا نگاه کرد
+ بگو...چیشده؟
" یکی فایلی برای دازای فرستاده و یکی دیگه حذفش کرده اما متاسفانه از تو سطل زباله ها نه...البته من شک دارم که دازای از قبل نمیدونسته...حس میکنم از همون اول میدونسته اما وانمود میکرده بی خبره "
+ فکر نمیکنم...دازای روی این موضوع حساسه...اون بچمو ازم گرفت...میفهمی؟ نمیزاره ببینمش
" میدونم ولی نمیدونم تو سرش چی میگذره...فردا روز اعلام ریاسته حتما بیا "
+ راهم نمیدن
" میتونی به عنوان همراه من بیای...دازای هم نمیتونه چیزی بگه "
+ اون قراره رئیس بشه چطور میتونه چیزی نگه؟
" قبل اینکه بفهمه میای داخل توی اون شلوغی بعید میدونم متوجه تو بشه. "
چویا کمی فکر کرد و گفت
+ یعنی یکی خواسته میونه ما رو خراب کنه و یکی دیگه خواسته این مشکل رو حل کنه؟
" من حدسایی دارم...مطمئن نیستم ولی اگه کار کریس باشه... "
+ اون لعنتی...
" تو قاتل ریو هستی...احتمالا سر این موضوع داره باهات بد تا میکنه "
+ چرا من...توی اون فایل تو نیستی؟
" دازای از قبل میدونسته...منو موقع ترور ریو دید...اگه قرار بود بمیرم همون روز میمردم "
+ پس بخشیده شدی
" براش مفیدم...اگه بدرد نخورم کارم تمومه "
+ اگه میدونسته...نه امکان نداره اگه میدونست نمیزاشت تو مافیا کار کنم اون همه اطلاعات رو دستم نمیداد
" شاید از قصد بوده؟ نمیدونم واقعا نمیدونم چه فکری میکنه و چه برنامه هایی داره. "
+ ولی ما...
با انگشت هاش بازی کرد و نگاهشو دزدید
+ داریم جدا میشیم
" اوه! "
تکیه به صندلی داد و نگاهشو به بیرون داد
" این خوب نیست "
+ اون دیگه نمیخواد...من تو زندگیش باشم!
" قبول نکن "
+ منظورت چیه؟
" فعلا برای جدایی زوده "
+ چ...چرا
" تو مگه دوستش نداری؟ "
+ دارم
" پس جدا شدنو از سرت بیرون کن...دازای آدمای پرو و شیطون رو دوست داره...دوباره دلشو بدست بیار...میدونم که اونم دوست داره اما این موضوع انگار براش مهم تره "
+ پس اون حدسی که میگفتی میدونه؟
" مطمئن نیستم شاید بدونه...شایدم نه اما با توجه به درخواست جدایی شاید...شاید واقعا نمیدونسته "
_____________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۶۸
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط