ما یک مشت دختربچه‌ایم که فقط بزرگ شده‌اند.

ما یک مشت دختربچه‌ایم که فقط بزرگ شده‌اند.
ما آلیس‌های سرزمین عجایب نبودیم و به‌جای کوچک شدن، بزرگ شدیم، اما هنوز همان‌هاییم که بودیم؛ دختر بچه‌های ظریف و کوچولویی با قابلیت‌های بیشتر...
همان‌ها که دلشان برای مهربانی و عشق، ضعف می‌رود و هنوز هم با اشتیاق خاصی به عروسک‌های پشت ویترین مغازه‌ها نگاه می‌کنند، که عاشق لاک‌های قرمز و صورتی‌اند و جوجه‌ها را دوست دارند.
ما همان دختربچه‌های ظریفیم که با کوچک‌ترین بی‌انصافی و حرفی دلشان می‌رنجد و دنبال آغوشی برای پناه بردن می‌گردند.
ولی باید در دل روزهای سخت هم ببینیدمان که چه زنانه می‌ایستیم و می‌جنگیم و پیروز می‌شویم، که چه زنانه متعهد می‌مانیم و جسارت به خرج می‌دهیم،
که چه زنانه همه چیز را می‌سازیم...
ما دختربچه‌هایی هستیم که گاهی لباس‌های زنانه می‌پوشند و شجاعانه می‌جنگند و زنانگی می‌کنند و امید می‌بخشند...
که گاهی لباس‌های مادرانه می‌پوشند و پناه می‌شوند و درد می‌کشند و تکیه‌گاه می‌شوند.
و گاهی لباس‌های کودکانه می‌پوشند و عزیز می‌شوند و عشق می‌شوند و انگیزه می‌بخشند ...
ما همان دختربچه‌های خیال‌باف دیروزیم، با کمی جسارت بیشتر،
نگاهی وسیع‌تر و
خیالاتی، عمیق‌تر ...
دیدگاه ها (۱)

فصل اول | مدرسه آویدقسمت دوم | حیاط آوید

وقتی جوانی می‌گذردوقتی جوانی می‌گذرددل آدم نازک‌تر می‌شود؛ ن...

دوست داشتید کپشن و بخونیدانسانیت فراترازمرزهاست .

فیک جونگکوک خواب های واقعی

#درخواستی«همسرِ میلیاردر»مدرسه ای/ازدواج اجباری/عاشقانه🤏🏻انق...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۳ ‌با نزدیک شدن به ا...

پروانه جان

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت شانزدهم: برخوردِ سردِ دو برا...

خسف | قصه بیست و ششم: صحیفه سجادیه (بخش پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط