شیطانِ مزاحم
شیطانِ مزاحم
پارت : 𝟏
نور طلایی خورشید از میان پردههای سفید و نازک اتاق عبور میکرد و آرامآرام روی کف چوبی اتاق مینشست. گرمای دلنشین صبح، فضای خانه را پر کرده بود و صدای ضعیف پرندگان از پشت پنجره به گوش میرسید. خانه در سکوتی آرام فرو رفته بود؛ سکوتی که با وجود زیباییاش، گاهی بیش از اندازه طولانی به نظر میرسید.
من لیا بودم؛ دختری هجدهساله که بیشتر روزهای زندگیاش میان کتابها، امتحانها و برنامهریزی برای آینده میگذشت. همیشه باور داشتم موفقیت چیزی نیست که اتفاقی به دست بیاید؛ باید برایش تلاش کرد، شکست خورد و دوباره از اول شروع کرد. شاید به همین دلیل بود که بیشتر معلمها مرا دانشآموزی منظم و قابل اعتماد میدانستند.
البته زندگی من همیشه هم به همین سادگی نبود. پدر و مادرم به دلیل یک مأموریت اداری مجبور شده بودند برای یک ماه به خارج از شهر سفر کنند. آنها اصرار داشتند مرا هم همراه خودشان ببرند، اما امتحانات مدرسه و مسئولیتهایی که داشتم اجازه نمیداد. بنابراین، برای اولین بار قرار بود یک ماه کامل را بهتنهایی در خانه بگذرانم.
راستش را بخواهید، از تنها بودن نمیترسیدم. خانه به اندازهای بزرگ بود که حتی گاهی صدای قدمهایم در راهرو میپیچید، اما به این شرایط عادت داشتم. مادر هم تقریباً هر روز با من تماس میگرفت و من کوچکترین اتفاقات روزانهام را برایش تعریف میکردم.
از تخت بلند شدم و پس از مرتب کردن موهایم، به سمت آینه رفتم. یونیفرم مدرسه را پوشیدم، وسایلم را داخل کیف گذاشتم و بعد از بررسی دوبارهی برنامهی درسی، تلفنم را برداشتم.
پیام کوتاهی برای مادرم فرستادم.
- مامان، صبح بخیر. خوبین؟ من دارم میرم مدرسه. صبحانه هم خوردم، نگران نباشین.
چند دقیقه بعد صفحهی تلفنم روشن شد.
- صبح تو هم بخیر عزیزم. مراقب خودت باش. وقتی رسیدی بهم خبر بده. دوستت دارم.
لبخند کوچکی روی لبهایم نشست. تلفن را داخل کیف گذاشتم، کلیدهایم را برداشتم و از خانه خارج شدم.
هوای بیرون کمی خنک بود و نسیم ملایمی برگهای زرد درختان خیابان را روی زمین جابهجا میکرد. در ورودی را قفل کردم و مسیر همیشگی مدرسه را در پیش گرفتم.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای آشنایی از پشت سرم بلند شد.
- لیاااا!
برگشتم. سوا با قدمهای تند به طرفم میآمد و مثل همیشه لبخند بزرگی روی صورتش داشت. دختر پرانرژی و خوشقلبی که حتی در شلوغترین روزهای امتحانات هم میتوانست برای همه انرژی مثبت داشته باشد.
کنارش هایون قدم برمیداشت؛ دختری با موهای تیره، لباسهای همیشه تیره و چهرهای که کمتر کسی جرئت میکرد بدون دلیل با او شوخی کند. علاقهی عجیبی به فیلمهای جنایی، پروندههای مرموز و داستانهای ترسناک داشت. گاهی احساس میکردم اگر قرار باشد یک نفر از دیدن صحنههای ترسناک لذت ببرد، قطعاً اوست.
- صبح بخیر، خانمهای محترم.
سوا با خنده گفت:
- صبح بخیر! چرا انقدر زود راه افتادی؟
- چون برخلاف بعضیها، دوست ندارم دیر به مدرسه برسم.
هایون دستهایش را داخل جیب کت خود فرو برد و با بیتفاوتی گفت:
- هنوزم نمیفهمم چرا انقدر برای مدرسه ذوق داری.
- چون برخلاف بعضیها، آینده برام مهمه.
سوا خندید و هایون فقط چشمانش را چرخاند. مسیر باقیمانده را در کنار هم طی کردیم تا اینکه هایون ناگهان موضوعی را مطرح کرد.
- راستی لیا، امشب بیایم خونهی شما؟
نگاهش کردم.
- برای چی؟
- شبنشینی. امروز آخر هفتهست. میتونیم شام درست کنیم، فیلم ببینیم و تا نصف شب بیدار بمونیم.
سوا بلافاصله با هیجان گفت:
- وای، آره! من موافقم!
کمی فکر کردم. خانه بدون پدر و مادرم واقعاً خالی بود و حضور آن دو میتوانست شب متفاوتی برایم بسازد.
- باشه، مشکلی نیست. فقط قبلش باید به مامانم خبر بدم.
هایون لبخند مرموزی زد.
- عالیه. فکر کنم امشب قراره خیلی خوش بگذره.
آن لحظه نمیدانستم منظورش از خوش گذشتن دقیقاً چیست.
کلاسها طبق برنامه پیش میرفتند. صدای ورق خوردن کتابها، نوشتن روی تخته و گفتوگوی آرام دانشآموزان فضای آشنای کلاس را پر کرده بود. من هم مثل همیشه مشغول یادداشتبرداری بودم که معلم برگههای امتحانی را روی میز گذاشت.
از آنجایی که نمایندهی کلاس بودم، مسئولیت جمعآوری برگهها و تحویل دادن آنها به دفتر دبیران بر عهدهی من بود.
وقتی آخرین برگه را مرتب کردم، دستهی کاغذها را برداشتم و از کلاس بیرون رفتم.
اسلاید بعدی تهیونگ شیطان مزاحمه
پارت : 𝟏
نور طلایی خورشید از میان پردههای سفید و نازک اتاق عبور میکرد و آرامآرام روی کف چوبی اتاق مینشست. گرمای دلنشین صبح، فضای خانه را پر کرده بود و صدای ضعیف پرندگان از پشت پنجره به گوش میرسید. خانه در سکوتی آرام فرو رفته بود؛ سکوتی که با وجود زیباییاش، گاهی بیش از اندازه طولانی به نظر میرسید.
من لیا بودم؛ دختری هجدهساله که بیشتر روزهای زندگیاش میان کتابها، امتحانها و برنامهریزی برای آینده میگذشت. همیشه باور داشتم موفقیت چیزی نیست که اتفاقی به دست بیاید؛ باید برایش تلاش کرد، شکست خورد و دوباره از اول شروع کرد. شاید به همین دلیل بود که بیشتر معلمها مرا دانشآموزی منظم و قابل اعتماد میدانستند.
البته زندگی من همیشه هم به همین سادگی نبود. پدر و مادرم به دلیل یک مأموریت اداری مجبور شده بودند برای یک ماه به خارج از شهر سفر کنند. آنها اصرار داشتند مرا هم همراه خودشان ببرند، اما امتحانات مدرسه و مسئولیتهایی که داشتم اجازه نمیداد. بنابراین، برای اولین بار قرار بود یک ماه کامل را بهتنهایی در خانه بگذرانم.
راستش را بخواهید، از تنها بودن نمیترسیدم. خانه به اندازهای بزرگ بود که حتی گاهی صدای قدمهایم در راهرو میپیچید، اما به این شرایط عادت داشتم. مادر هم تقریباً هر روز با من تماس میگرفت و من کوچکترین اتفاقات روزانهام را برایش تعریف میکردم.
از تخت بلند شدم و پس از مرتب کردن موهایم، به سمت آینه رفتم. یونیفرم مدرسه را پوشیدم، وسایلم را داخل کیف گذاشتم و بعد از بررسی دوبارهی برنامهی درسی، تلفنم را برداشتم.
پیام کوتاهی برای مادرم فرستادم.
- مامان، صبح بخیر. خوبین؟ من دارم میرم مدرسه. صبحانه هم خوردم، نگران نباشین.
چند دقیقه بعد صفحهی تلفنم روشن شد.
- صبح تو هم بخیر عزیزم. مراقب خودت باش. وقتی رسیدی بهم خبر بده. دوستت دارم.
لبخند کوچکی روی لبهایم نشست. تلفن را داخل کیف گذاشتم، کلیدهایم را برداشتم و از خانه خارج شدم.
هوای بیرون کمی خنک بود و نسیم ملایمی برگهای زرد درختان خیابان را روی زمین جابهجا میکرد. در ورودی را قفل کردم و مسیر همیشگی مدرسه را در پیش گرفتم.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای آشنایی از پشت سرم بلند شد.
- لیاااا!
برگشتم. سوا با قدمهای تند به طرفم میآمد و مثل همیشه لبخند بزرگی روی صورتش داشت. دختر پرانرژی و خوشقلبی که حتی در شلوغترین روزهای امتحانات هم میتوانست برای همه انرژی مثبت داشته باشد.
کنارش هایون قدم برمیداشت؛ دختری با موهای تیره، لباسهای همیشه تیره و چهرهای که کمتر کسی جرئت میکرد بدون دلیل با او شوخی کند. علاقهی عجیبی به فیلمهای جنایی، پروندههای مرموز و داستانهای ترسناک داشت. گاهی احساس میکردم اگر قرار باشد یک نفر از دیدن صحنههای ترسناک لذت ببرد، قطعاً اوست.
- صبح بخیر، خانمهای محترم.
سوا با خنده گفت:
- صبح بخیر! چرا انقدر زود راه افتادی؟
- چون برخلاف بعضیها، دوست ندارم دیر به مدرسه برسم.
هایون دستهایش را داخل جیب کت خود فرو برد و با بیتفاوتی گفت:
- هنوزم نمیفهمم چرا انقدر برای مدرسه ذوق داری.
- چون برخلاف بعضیها، آینده برام مهمه.
سوا خندید و هایون فقط چشمانش را چرخاند. مسیر باقیمانده را در کنار هم طی کردیم تا اینکه هایون ناگهان موضوعی را مطرح کرد.
- راستی لیا، امشب بیایم خونهی شما؟
نگاهش کردم.
- برای چی؟
- شبنشینی. امروز آخر هفتهست. میتونیم شام درست کنیم، فیلم ببینیم و تا نصف شب بیدار بمونیم.
سوا بلافاصله با هیجان گفت:
- وای، آره! من موافقم!
کمی فکر کردم. خانه بدون پدر و مادرم واقعاً خالی بود و حضور آن دو میتوانست شب متفاوتی برایم بسازد.
- باشه، مشکلی نیست. فقط قبلش باید به مامانم خبر بدم.
هایون لبخند مرموزی زد.
- عالیه. فکر کنم امشب قراره خیلی خوش بگذره.
آن لحظه نمیدانستم منظورش از خوش گذشتن دقیقاً چیست.
کلاسها طبق برنامه پیش میرفتند. صدای ورق خوردن کتابها، نوشتن روی تخته و گفتوگوی آرام دانشآموزان فضای آشنای کلاس را پر کرده بود. من هم مثل همیشه مشغول یادداشتبرداری بودم که معلم برگههای امتحانی را روی میز گذاشت.
از آنجایی که نمایندهی کلاس بودم، مسئولیت جمعآوری برگهها و تحویل دادن آنها به دفتر دبیران بر عهدهی من بود.
وقتی آخرین برگه را مرتب کردم، دستهی کاغذها را برداشتم و از کلاس بیرون رفتم.
اسلاید بعدی تهیونگ شیطان مزاحمه
- ۶۱۲
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط