هبوط.....
الهی صلح شود،
بین منِ گمشده و توی دورِ خاموش،
در میانهی میدانِ روزهای بیپناه،
با دستمالی سفید،
که بوی باران و گریههای کودکانه میدهد،
میآیم،
به امیدِ بغلی، که هرگز نیامد.
محبت را با خونِ خشکیده مینویسم،
روی دیوارِ ترکخوردهی دلتنگی،
و لبخندی،
که به خشم آلوده است،
اما هنوز بوی آشتی میدهد.
نه قافیه مانده، نه وزن،
فقط منم و تو، و شعرِ بینظمِ ما،
که شاید در بینظمیاش،
نظمی پنهان باشد
برای بازگشت.....
بین منِ گمشده و توی دورِ خاموش،
در میانهی میدانِ روزهای بیپناه،
با دستمالی سفید،
که بوی باران و گریههای کودکانه میدهد،
میآیم،
به امیدِ بغلی، که هرگز نیامد.
محبت را با خونِ خشکیده مینویسم،
روی دیوارِ ترکخوردهی دلتنگی،
و لبخندی،
که به خشم آلوده است،
اما هنوز بوی آشتی میدهد.
نه قافیه مانده، نه وزن،
فقط منم و تو، و شعرِ بینظمِ ما،
که شاید در بینظمیاش،
نظمی پنهان باشد
برای بازگشت.....
- ۱۹.۳k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط