{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام=)سایه مافیا

نام=)سایه مافیا


### پارت هفدهم: خون، بوسه و انتقامِ بی‌رحمانه

سکوتِ سنگینِ قمارخانه با صدایِ گوش‌خراشِ یک شلیک شکسته شد. گلوله‌ای که با دقتی فراتر از تصور، درست از میانِ طناب‌هایِ دورِ مچِ لیها گذشت و آن‌ها را پاره کرد. لیها با بدنی لرزان و لب‌هایی که هنوز از خونِ خودش می‌درخشید، از روی صندلی برخاست. چشمانش در میانِ تاریکیِ خیابان، تنها یک نقطه از نور را دید: جونگ‌کوک.

قلبش به شدت می‌تپید. تمامِ وجودش می‌خواست به سمتِ او بدود، تا دوباره در آن گرمایِ مقتدرانه و امن غرق شود، اما تصویرِ لحظه‌یِ تحویل دادنِ او به پدربزرگش مثلِ یک تیغِ سرد در ذهنش نشست. او هنوز هم از آن خیانتِ بی‌صدا زخم خورده بود.

ناگهان، تهیونگ مثلِ یک سایه‌یِ مرگبار وارد میدان شد. او بدونِ کلامی، لیها را از زمین بلند کرد و با فاصله‌ای که گویی زمان در آن متوقف شده بود، به سمتِ جونگ‌کوک برد. و سپس، با ماشه‌یِ تفنگی که نغمه‌یِ مرگ را می‌نواخت، شروع به هدف‌گیری کرد. صدایِ شلیک‌ها، موسیقیِ پس‌زمینه‌یِ نجاتِ خونینِ آن‌ها بود.

***

لحظاتی بعد، در سکوتی که تنها با صدایِ نفس‌هایِ تندِ آن‌ها شکسته می‌شد، جونگ‌کوک لیها را زیرِ نورِ کم‌سویِ ماشین، آنالیز کرد. نگاهش روی لبِ پاره‌یِ لیها، جایی که خونِ تازه از گوشه‌یِ دهانش سرازیر بود، قفل شد. دستش را با لرزشی که سعی در پنهان کردنش داشت، بالا آورد و ردِ خون را روی گونه‌یِ لیها کشید.

با صدایی که از شدتِ خشم و درماندگی می‌لرزید، پرسید: «چیکار کردی با خودت؟»

لیها با نگاهی که از درد و نفرت می‌سوخت، پاسخ داد: «من نکردم... تو کردی!»

جونگ‌کوک چشمانش را بست: «من مجبور بودم... لیها، الان باید این لج‌بازی‌ها رو کنار بذاری.»

«من حتی در حالِ مُردن هم لج‌بازی نمی‌کنم!» لیها فریاد زد، و اشکِ ناشی از درد، روی گونه‌هایش راه باز کرد. «تو می‌تونستی ندی... حتماً باید یونجین لبم رو پاره می‌کرد؟»

جونگ‌کوک با وحشتی که در چشمانش پنهان بود، پرسید: «چی؟»

«آره! تو نبودی که دست‌درازی کنه... تو نبودی که منو بزنه! من تمامِ خونم رو ریختم تا فقط اون طعمِ تو از بین بره!»

جونگ‌کوک، که دیگر تابِ شنیدنِ کلماتِ او را نداشت، با جنونی خام، تفنگش را به سمتِ یونجین گرفت و بدونِ فکر، شلیک کرد. صدایِ جیغِ مرد در فضا پیچید. جونگ‌کوک با فریاد پرسید: «خوبه؟ حالا آروم شدی؟»

اما لیها تسلیم نشد: «هر کاری کنی، فراموش نمی‌کنم. تو روحم رو شکستی. با خودم گفتم چقدر احمقم که عاشقِ کسی شدم که فروختم... هه، تو این حس رو هیچ‌وقت نمی‌فهمی!»

«بسه لیها! این لج‌بازی‌ها دیگه به درد نمی‌خوره!»

«من روحم شکسته... و روحِ شکسته، هیچ مرهمی نداره.»

جونگ‌کوک که دیگر از خشم و بی‌قراری در آستانه‌یِ انفجار بود، لیها را با قدرتی بی‌رحمانه به خودش چسباند. او نه برایِ آرامش، بلکه برایِ ساکت کردنِ دنیایِ پر از فریادِ او، لب‌هایش را روی لب‌هایِ خونینِ لیها گذاشت. بوسه‌ای که بویِ خون، گیلاس و خاکستر می‌داد؛ بوسه‌ای که یک بیانیه‌یِ جنگ برایِ مالکیت بود.

در آن لحظه، لیها که تمامِ وجودش برایِ آن گرمایِ آشنا بی‌تاب بود، دستش را دورِ گردنِ جونگ‌کوک حلقه کرد و او را به خود کشید. آن‌ها در میانه‌یِ آن بوسه‌یِ پر از مالکیت، تمامِ دنیا را فراموش کردند. حتی یونجین که با چشمانی باز و وحشت‌زده این صحنه‌یِ مقتدرانه‌یِ جونگ‌کوک را تماشا می‌کرد.

«نوه من رو پس بده! اون مالِ منه!» صدایِ جیغِ پدربزرگ، لی رانگ، سکوتِ آن‌ها را درید.

لیها، در میانه‌یِ همان بوسه و در اوجِ آن کششِ مرگبار، ناگهان از حالتِ تسلیم خارج شد. او با حرکتی برق‌آسا، تفنگ را از جیبِ جونگ‌کوک بیرون کشید. بدونِ ذره‌ای تردید و بدونِ حتی یک نگاه، ماشه را فشرد.

صدایِ شلیک، آخرین چیزی بود که در آن شبِ تاریک شنیده شد. گلوله، دقیقاً در میانه‌یِ گردنِ لی رانگ نشست.

در یک آن، خونِ گرمِ پدربزرگ روی صورتِ جونگ‌کوک و گونه‌یِ لیها پاشید. آن‌ها، در میانه‌یِ خون و مرگ، از هم جدا شدند. نگاهشان به هم افتاد؛ نگاهی که دیگر نه فقط عاشقانه بود، و نه فقط از روی نفرت؛ بلکه نگاهی بود که می‌دانست از این لحظه به بعد، آن‌ها دیگر هیچ راهی برایِ بازگشت به «پاک بودن» ندارند.
دیدگاه ها (۰)

فیکشن

نام=)سایه مافیا### پارت شانزدهم: طعمِ فلز و خاکسترنورِ زرد و...

نام=)سایه مافیا### پارت پانزدهم: زندانِ امنِ سایه‌هاوقتی لیه...

عشق در قوانین مختلف پارت پنجملیها تیهونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط