روایت پایان داستان دختری به نام روشنا
روایت پایان داستان دختری به نام روشنا
با برداشتی از قطعه «روشنا» از فرشاد
تقدیم شد به روح پاک الهه حسین نژاد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
او مردی بود از نظم ساخته شده، بادیگاردی برای قانون، شهروندی بیخطا. هیچگاه از چراغ قرمز عبور نکرده بود، نه در جاده، نه در وجدان.
اما یک شب، صدایش در سکوت تلفن جاری شد و حقیقتی را افشا کرد که سالها درونش را میسوزاند:
«یکی مُرده... و من بودم.»
همه چیز از او دور میشد — قانون، اعتبار، عقل. اما ریشهی این فروپاشی نه خشم، که اندوهی فراتر از واژه بود؛ اندوهی بهنام روشنا.
دختر کوچکش، با چشمانی معصوم و قلبی سرشار از نور، دنیایش را معنادار کرده بود. حتی وقتی فهمید یکی از کروموزومها در بدنش جا نمانده، با لبخند پدرانه گفت: «از سر من هم زیادیست، همینکه او هست.»
اما روشناییِ زندگیاش خاموش شد — نه به آهستگی، بلکه به دستِ سایهای بینام، که در پناه سکوت، معصومیت را بلعید و حقیقت را در خاک پنهان کرد.
جنازهی دخترک را در دل درختان پیدا کردند، پژمرده، بیصدا. مردم تماشا کردند، پلیس پرسوجو کرد، اما قاتل همچنان در میان آنها نفس میکشید. کسی نبود که مسئولیت را به دوش گیرد. پدر اما، نشانهای یافت: حلقهای نقرهای، نیمهمدفون در خاطرهای گلآلود. آن انگشتر، شد قطبنمای شبهای بیخوابش.
او، آرام، از پدر بودن به سایه شدن رسید؛ در سکوت، در تنهایی. روزها پشت فرمانِ ذهنش مینشست و چهرهای فراموششده را دنبال میکرد. شبها، روی نیمکتی از اندوه، با خاطرهی دخترکش زمزمه میکرد: «روشنا...»
و سرانجام، شب موعود رسید. لباسی پوشید که بوی یادگارها را میداد. بر ماشینش برچسبی چسباند با جملهای شاعرانه، شبیه به رمز عبور دلشکستگان. خانهای خاموش، دیواری بلند، و اتاقی که نفس نمیکشید.
وارد شد. نه با خشم، که با سنگینیِ سالها فریادِ فروخورده. با او حرفی نزد — فقط نگاه کرد. مردی که مقابلش بود، از جنس همان تاریکی بود که روشنا را بلعیده بود. اما زبانش را تیغ نکرد، صدا نشد، تنها قلبش لرزید.
فردا صبح، شهر آرام بود. کسی نمیدانست چه رخ داده. اما تلفنی ناشناس، با صدایی بیرمق، تنها گفت:
«من بودم. به قاضیتان بگو، برای نوری که خاموش شد»
او دیگر بادیگارد نبود؛ نه برای مردم، نه برای قانون.
او سایهای بود در جستوجوی روشنایی…
و پدری که در دل جنون، فقط میخواست آرام بگیرد.
با برداشتی از قطعه «روشنا» از فرشاد
تقدیم شد به روح پاک الهه حسین نژاد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
او مردی بود از نظم ساخته شده، بادیگاردی برای قانون، شهروندی بیخطا. هیچگاه از چراغ قرمز عبور نکرده بود، نه در جاده، نه در وجدان.
اما یک شب، صدایش در سکوت تلفن جاری شد و حقیقتی را افشا کرد که سالها درونش را میسوزاند:
«یکی مُرده... و من بودم.»
همه چیز از او دور میشد — قانون، اعتبار، عقل. اما ریشهی این فروپاشی نه خشم، که اندوهی فراتر از واژه بود؛ اندوهی بهنام روشنا.
دختر کوچکش، با چشمانی معصوم و قلبی سرشار از نور، دنیایش را معنادار کرده بود. حتی وقتی فهمید یکی از کروموزومها در بدنش جا نمانده، با لبخند پدرانه گفت: «از سر من هم زیادیست، همینکه او هست.»
اما روشناییِ زندگیاش خاموش شد — نه به آهستگی، بلکه به دستِ سایهای بینام، که در پناه سکوت، معصومیت را بلعید و حقیقت را در خاک پنهان کرد.
جنازهی دخترک را در دل درختان پیدا کردند، پژمرده، بیصدا. مردم تماشا کردند، پلیس پرسوجو کرد، اما قاتل همچنان در میان آنها نفس میکشید. کسی نبود که مسئولیت را به دوش گیرد. پدر اما، نشانهای یافت: حلقهای نقرهای، نیمهمدفون در خاطرهای گلآلود. آن انگشتر، شد قطبنمای شبهای بیخوابش.
او، آرام، از پدر بودن به سایه شدن رسید؛ در سکوت، در تنهایی. روزها پشت فرمانِ ذهنش مینشست و چهرهای فراموششده را دنبال میکرد. شبها، روی نیمکتی از اندوه، با خاطرهی دخترکش زمزمه میکرد: «روشنا...»
و سرانجام، شب موعود رسید. لباسی پوشید که بوی یادگارها را میداد. بر ماشینش برچسبی چسباند با جملهای شاعرانه، شبیه به رمز عبور دلشکستگان. خانهای خاموش، دیواری بلند، و اتاقی که نفس نمیکشید.
وارد شد. نه با خشم، که با سنگینیِ سالها فریادِ فروخورده. با او حرفی نزد — فقط نگاه کرد. مردی که مقابلش بود، از جنس همان تاریکی بود که روشنا را بلعیده بود. اما زبانش را تیغ نکرد، صدا نشد، تنها قلبش لرزید.
فردا صبح، شهر آرام بود. کسی نمیدانست چه رخ داده. اما تلفنی ناشناس، با صدایی بیرمق، تنها گفت:
«من بودم. به قاضیتان بگو، برای نوری که خاموش شد»
او دیگر بادیگارد نبود؛ نه برای مردم، نه برای قانون.
او سایهای بود در جستوجوی روشنایی…
و پدری که در دل جنون، فقط میخواست آرام بگیرد.
- ۳.۳k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط