رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_57
فصل بیستوپنجم | کلیدی که مال من نبود
ضبطصوت داخل جعبه روشن شد.
صدای خشخش کوتاهی شنیده شد.
بعد صدای پسری که به نظر میرسید بسیار جوانتر از فلیکس باشد، در اتاق پیچید.
«اگه این نوار رو پیدا کردی، احتمالاً چانگبین هنوز کلید رو نگه داشته.»
چانگبین سرش را بلند کرد.
صدا ادامه داد:
«بهش چیزی نگو. اون فقط کاری رو انجام داده که ازش خواستم.»
فلیکس یک قدم جلو رفت.
این صدا...
صدای خودش بود.
اما این بار مطمئن بود.
ضبطصوت ادامه داد:
«هیونجین نباید بفهمه کلید از اول برای من بوده.»
هیونجین آرام گفت:
ـ فلیکس...
اما نوار هنوز تمام نشده بود.
«اگه اون بفهمه، دوباره میره.»
مکث.
«و من نمیخوام دوباره منتظر بمونم.»
ضبطصوت خاموش شد.
فلیکس به جعبه خیره ماند.
ـ من... چرا باید همچین چیزی گفته باشم؟
هیونجین چیزی نگفت.
فلیکس به طرفش برگشت.
ـ تو فکر میکنی من میخواستم جلوی رفتنت رو بگیرم؟
هیونجین آرام جواب داد:
ـ فکر میکنم یه چیزی بین ما بوده که هیچکدوم درست یادمون نیست.
ـ ولی تو بهم اعتماد داری؟
هیونجین دستش را جلو آورد.
ـ هنوز هم دستت توی دستمه، نه؟
فلیکس به دستهایشان نگاه کرد.
آرام سر تکان داد.
هان عکس داخل جعبه را برداشت.
ـ بچهها...
همه به سمتش برگشتند.
عکس، تصویر یک اتاق را نشان میداد.
همان اتاق سوم.
اما این بار، سه نفر داخل آن بودند.
فلیکس کنار میز ایستاده بود.
چانگبین روبهرویش بود.
و شخص سوم...
هیونجین بود.
در عکس، هیونجین کلید را به فلیکس میداد.
پشت عکس نوشته شده بود:
«اولین انتخاب.»
چانگبین با ناباوری گفت:
ـ پس من چرا کلید رو از فلیکس گرفتم؟
فلیکس عکس را از دست هان گرفت.
ـ شاید بعد از این لحظه...
جملهاش نیمهکاره ماند.
چون در گوشهی عکس، چیزی دیده بود که بقیه متوجهش نشده بودند.
یک ساعت دیواری.
عقربهها روی ۱۱:۵۹ ایستاده بودند.
و زیر ساعت، با خطی بسیار ریز نوشته شده بود:
«این بار، فلیکس باید تصمیم بگیرد.»
چراغ اتاق خاموش شد.
صدای قدمهایی از پشت میز به گوش رسید.
یک قدم.
دو قدم.
سه قدم.
هیونجین دست فلیکس را گرفت.
ـ تکون نخور.
صدایی از تاریکی گفت:
ـ فلیکس...
فلیکس نفسش را حبس کرد.
صدا دوباره تکرار کرد:
ـ این بار، کلید رو به من بده.
چانگبین با صدای بلند گفت:
ـ کی اونجاست؟
هیچ پاسخی نیامد.
فقط صدای کشیده شدن چیزی روی زمین شنیده شد.
وقتی چراغها روشن شدند، جعبه ناپدید شده بود.
عکسها هم از دیوار افتاده بودند.
اما یک چیز روی میز باقی مانده بود.
یک کلید دوم.
این یکی هیچ شباهتی به کلید هیونجین نداشت.
روی آن حرف F حک شده بود.
فلیکس به آرامی آن را برداشت.
در همان لحظه، ضبطصوت برای آخرین بار روشن شد.
«انتخاب اول ثبت شد.»
مکث.
«انتخاب دوم باقی مانده است.»
صدای ضبطصوت کمی ضعیف شد.
«فلیکس، این بار... خودت باید تصمیم بگیری که کدامیک از آنها را به یاد بیاوری.»
هیونجین به کلید نگاه کرد.
چانگبین چیزی نگفت.
هان سرش را پایین انداخت.
و فلیکس برای اولین بار احساس کرد شاید تمام این مدت، فقط دنبال پیدا کردن خاطراتش نبوده است.
شاید کسی از او میخواست یکی از آنها را انتخاب کند.
حتی اگر به قیمت فراموش کردن دیگری تمام میشد
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_57
فصل بیستوپنجم | کلیدی که مال من نبود
ضبطصوت داخل جعبه روشن شد.
صدای خشخش کوتاهی شنیده شد.
بعد صدای پسری که به نظر میرسید بسیار جوانتر از فلیکس باشد، در اتاق پیچید.
«اگه این نوار رو پیدا کردی، احتمالاً چانگبین هنوز کلید رو نگه داشته.»
چانگبین سرش را بلند کرد.
صدا ادامه داد:
«بهش چیزی نگو. اون فقط کاری رو انجام داده که ازش خواستم.»
فلیکس یک قدم جلو رفت.
این صدا...
صدای خودش بود.
اما این بار مطمئن بود.
ضبطصوت ادامه داد:
«هیونجین نباید بفهمه کلید از اول برای من بوده.»
هیونجین آرام گفت:
ـ فلیکس...
اما نوار هنوز تمام نشده بود.
«اگه اون بفهمه، دوباره میره.»
مکث.
«و من نمیخوام دوباره منتظر بمونم.»
ضبطصوت خاموش شد.
فلیکس به جعبه خیره ماند.
ـ من... چرا باید همچین چیزی گفته باشم؟
هیونجین چیزی نگفت.
فلیکس به طرفش برگشت.
ـ تو فکر میکنی من میخواستم جلوی رفتنت رو بگیرم؟
هیونجین آرام جواب داد:
ـ فکر میکنم یه چیزی بین ما بوده که هیچکدوم درست یادمون نیست.
ـ ولی تو بهم اعتماد داری؟
هیونجین دستش را جلو آورد.
ـ هنوز هم دستت توی دستمه، نه؟
فلیکس به دستهایشان نگاه کرد.
آرام سر تکان داد.
هان عکس داخل جعبه را برداشت.
ـ بچهها...
همه به سمتش برگشتند.
عکس، تصویر یک اتاق را نشان میداد.
همان اتاق سوم.
اما این بار، سه نفر داخل آن بودند.
فلیکس کنار میز ایستاده بود.
چانگبین روبهرویش بود.
و شخص سوم...
هیونجین بود.
در عکس، هیونجین کلید را به فلیکس میداد.
پشت عکس نوشته شده بود:
«اولین انتخاب.»
چانگبین با ناباوری گفت:
ـ پس من چرا کلید رو از فلیکس گرفتم؟
فلیکس عکس را از دست هان گرفت.
ـ شاید بعد از این لحظه...
جملهاش نیمهکاره ماند.
چون در گوشهی عکس، چیزی دیده بود که بقیه متوجهش نشده بودند.
یک ساعت دیواری.
عقربهها روی ۱۱:۵۹ ایستاده بودند.
و زیر ساعت، با خطی بسیار ریز نوشته شده بود:
«این بار، فلیکس باید تصمیم بگیرد.»
چراغ اتاق خاموش شد.
صدای قدمهایی از پشت میز به گوش رسید.
یک قدم.
دو قدم.
سه قدم.
هیونجین دست فلیکس را گرفت.
ـ تکون نخور.
صدایی از تاریکی گفت:
ـ فلیکس...
فلیکس نفسش را حبس کرد.
صدا دوباره تکرار کرد:
ـ این بار، کلید رو به من بده.
چانگبین با صدای بلند گفت:
ـ کی اونجاست؟
هیچ پاسخی نیامد.
فقط صدای کشیده شدن چیزی روی زمین شنیده شد.
وقتی چراغها روشن شدند، جعبه ناپدید شده بود.
عکسها هم از دیوار افتاده بودند.
اما یک چیز روی میز باقی مانده بود.
یک کلید دوم.
این یکی هیچ شباهتی به کلید هیونجین نداشت.
روی آن حرف F حک شده بود.
فلیکس به آرامی آن را برداشت.
در همان لحظه، ضبطصوت برای آخرین بار روشن شد.
«انتخاب اول ثبت شد.»
مکث.
«انتخاب دوم باقی مانده است.»
صدای ضبطصوت کمی ضعیف شد.
«فلیکس، این بار... خودت باید تصمیم بگیری که کدامیک از آنها را به یاد بیاوری.»
هیونجین به کلید نگاه کرد.
چانگبین چیزی نگفت.
هان سرش را پایین انداخت.
و فلیکس برای اولین بار احساس کرد شاید تمام این مدت، فقط دنبال پیدا کردن خاطراتش نبوده است.
شاید کسی از او میخواست یکی از آنها را انتخاب کند.
حتی اگر به قیمت فراموش کردن دیگری تمام میشد
- ۱۳۴
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط