ادامه پارت ۲
ادامه پارت ۲
صدای خشخش از داخل اتاق شنید. مانیا عقب رفت. «کسی اونجاست؟» جوابی نیامد. چند ثانیه بعد در خودش آرام باز شد.
داخل اتاق تقریباً خالی بود. یک میز قدیمی، چند صندلی و یک کمد فلزی گوشه اتاق قرار داشت. مانیا قدمی جلو رفت و ناگهان صدای ضبطشدن چیزی را شنید. روی میز یک دستگاه ضبط صدای قدیمی قرار داشت که چراغ کوچکش روشن بود. مانیا آن را برداشت و دکمه پخش را زد. چند ثانیه فقط صدای نفس کشیدن شنیده شد، بعد صدای دختری آرام گفت: «اگه مانیا اینو پیدا کرد، یعنی نقشه طبق چیزی که فکر میکردیم پیش نرفته.» مانیا خشکش زد. صدا برایش آشنا بود، اما نمیتوانست بفهمد متعلق به چه کسی است.
صدای دختر ادامه داد: «چهار نفر بودیم... ولی فقط سه نفر قرار بود از این اتاق بیرون برن.» ناگهان ضبط قطع شد. مانیا چند بار دکمه پخش را زد، اما دیگر چیزی پخش نشد. همان لحظه گوشیاش لرزید. پیام جدید: «فایل روی میز رو بردار.» مانیا به پوشهای که کنار ضبط قرار داشت نگاه کرد. روی آن نوشته شده بود: ۲۸ شهریور — پرونده ۲۱۷. پوشه را باز کرد و اولین چیزی که دید، یک برگه قدیمی با چهار اسم بود.
کیم مانیا — کانگ جیهون — چوی دوهیون — یون سئورا
اما کنار اسم جیهون یک علامت ضربدر کشیده شده بود.
کنار اسم دوهیون یک دایره قرمز بود.
کنار اسم سئورا یک علامت سؤال.
و کنار اسم خودش... هیچ علامتی نبود.
مانیا هنوز داشت به اسامی نگاه میکرد که صدای قدمهایی از پشت در اتاق شنید. یکی... دو تا... سه قدم. بعد سکوت. مانیا سریع پوشه را بست. گوشیاش دوباره لرزید.
«مانیا، اگه صدای قدمها رو شنیدی، پشت سرت رو نگاه نکن.»
اما قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد، آرام برگشت.
و کسی پشت سرش ایستاده بود.صدای قدمهایی از پشت در اتاق شنیده شد. یکی... دو تا... سه قدم. بعد سکوت.
مانیا سریع پوشه را بست و گوشیاش را برداشت. همان لحظه صفحه روشن شد و پیام جدیدی آمد: «مانیا، اگه صدای قدمها رو شنیدی، پشت سرت رو نگاه نکن.» نفسش برای چند ثانیه حبس شد. نمیدانست چرا، اما این بار حس میکرد فرستنده واقعاً میدانسته چه اتفاقی قرار است بیفتد.
مانیا آرام گوشی را پایین آورد، اما صدای بسیار خفیفی از پشت سرش شنید؛ انگار کسی نفسش را نگه داشته باشد. بعد صدای کشیده شدن چیزی روی زمین آمد.
او بهجای برگشتن، به شیشهی پنجره روبهرو نگاه کرد. تصویر اتاق در شیشه افتاده بود؛ میز، صندلیها، کمد فلزی و... یک سایهی مبهم درست پشت سر خودش. قد بلند بود، اما نور راهرو اجازه نمیداد صورتش مشخص شود. #جونگکوک
صدای خشخش از داخل اتاق شنید. مانیا عقب رفت. «کسی اونجاست؟» جوابی نیامد. چند ثانیه بعد در خودش آرام باز شد.
داخل اتاق تقریباً خالی بود. یک میز قدیمی، چند صندلی و یک کمد فلزی گوشه اتاق قرار داشت. مانیا قدمی جلو رفت و ناگهان صدای ضبطشدن چیزی را شنید. روی میز یک دستگاه ضبط صدای قدیمی قرار داشت که چراغ کوچکش روشن بود. مانیا آن را برداشت و دکمه پخش را زد. چند ثانیه فقط صدای نفس کشیدن شنیده شد، بعد صدای دختری آرام گفت: «اگه مانیا اینو پیدا کرد، یعنی نقشه طبق چیزی که فکر میکردیم پیش نرفته.» مانیا خشکش زد. صدا برایش آشنا بود، اما نمیتوانست بفهمد متعلق به چه کسی است.
صدای دختر ادامه داد: «چهار نفر بودیم... ولی فقط سه نفر قرار بود از این اتاق بیرون برن.» ناگهان ضبط قطع شد. مانیا چند بار دکمه پخش را زد، اما دیگر چیزی پخش نشد. همان لحظه گوشیاش لرزید. پیام جدید: «فایل روی میز رو بردار.» مانیا به پوشهای که کنار ضبط قرار داشت نگاه کرد. روی آن نوشته شده بود: ۲۸ شهریور — پرونده ۲۱۷. پوشه را باز کرد و اولین چیزی که دید، یک برگه قدیمی با چهار اسم بود.
کیم مانیا — کانگ جیهون — چوی دوهیون — یون سئورا
اما کنار اسم جیهون یک علامت ضربدر کشیده شده بود.
کنار اسم دوهیون یک دایره قرمز بود.
کنار اسم سئورا یک علامت سؤال.
و کنار اسم خودش... هیچ علامتی نبود.
مانیا هنوز داشت به اسامی نگاه میکرد که صدای قدمهایی از پشت در اتاق شنید. یکی... دو تا... سه قدم. بعد سکوت. مانیا سریع پوشه را بست. گوشیاش دوباره لرزید.
«مانیا، اگه صدای قدمها رو شنیدی، پشت سرت رو نگاه نکن.»
اما قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد، آرام برگشت.
و کسی پشت سرش ایستاده بود.صدای قدمهایی از پشت در اتاق شنیده شد. یکی... دو تا... سه قدم. بعد سکوت.
مانیا سریع پوشه را بست و گوشیاش را برداشت. همان لحظه صفحه روشن شد و پیام جدیدی آمد: «مانیا، اگه صدای قدمها رو شنیدی، پشت سرت رو نگاه نکن.» نفسش برای چند ثانیه حبس شد. نمیدانست چرا، اما این بار حس میکرد فرستنده واقعاً میدانسته چه اتفاقی قرار است بیفتد.
مانیا آرام گوشی را پایین آورد، اما صدای بسیار خفیفی از پشت سرش شنید؛ انگار کسی نفسش را نگه داشته باشد. بعد صدای کشیده شدن چیزی روی زمین آمد.
او بهجای برگشتن، به شیشهی پنجره روبهرو نگاه کرد. تصویر اتاق در شیشه افتاده بود؛ میز، صندلیها، کمد فلزی و... یک سایهی مبهم درست پشت سر خودش. قد بلند بود، اما نور راهرو اجازه نمیداد صورتش مشخص شود. #جونگکوک
- ۱۱۶
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط