پارت نهم
سوکوکو
"زندگی دوباره"
Part: ۹.
(ویو راوى)
آروم سر ميز نشست و در حالى كه توى فكر بود جرعه جرعه قهوه رو ميخورد. تصور اينكه قراره چه بلايى سر خودش و چويا و زندگيش بيفته نگرانش ميكرد. با خودش ميگف كه قبل از مرگ بايد بقيه رو نجات بده بهتر بود بى فايده زندگى نكنه ميدونست قهرمان نيست ولى اگر همون لحظه ميمرد بقيه هم ميمردن ليوان رو آروم با صداى تق روى ميز گذاشت و به صندلى تكيه داد.
-بهم قول بده از فساد استفاده نكنى
+باشه ولى چرا اينو ميگى؟
با چشماى متعجبش به دازاى نگاه كرد.
-لطفا سوال نكن..بهت گفتم نرو ولى گوش نميدى پس حداقل فسادتو فعال نکن
+ميخواى بگى كه...
-ممكنه بهت حمله بشه.
لوييس به آرومى ليوان هارو داخل سينى گذاشت و با اضطراب نگاه كرد: جناب ناكاهارا...اون سازمان خيلى قويه، لطفا حواستون باشه..
چويا لبخندى زد و سعى كرد آروم باشه: نگران نباشيد..من تصميمم رو گرفتم اشكال نداره.. اميدوارم خوب پيش بره.. چويا صندلى رو عقب كشيد و از جاش بلند شد
+من ديگه ميرم.
-چويا
+چيه؟
-مراقب خودت باش...
+باشه
(فلش بک، ويو چويا)
توى كوچه هاى خلوت توكيو راه ميرفتم. اون کوچه ها دقیقا داخل محدوده و قلمرو ای بود که جی ان تصرفش کرده بود. هر ثانیه و دقیقه ممکن بود یکی بهم حمله کنه ولی جدی نگرفتم. دستامو بردم داخل جیبم و با کلافگی اطرافو نگاه کردم.
+اینجا واقعا افتضاحه...بوی گاز میاد...
لحظه ای صدای قدم های یه نفر باعث شد بایستم. چشمامو ریز کردم و حاله قرمزم فعال شد.
+بیا بیرون...
پسری از تاریکی عمیق بیرون اومد و با چهره ای آروم و جدی نگاهم کرد. صداش آروم بود. قیافش...قیافش آشنا بود...
*زیر دست رئیسشون رو...*
*ناکاجیما آتسوشی...اون همونیه که..*
تازه یادم اومد...دازای گفته بود که این یارو کیه...کمی جلوتر اومد و سر تا پام رو نگاه کرد: کنترل کننده جاذبه تویی؟ به نظر میاد که خیلی کوچیک باشی...
دستام مشت شد. کلمه کوچیک حالمو به هم میزد.
+ناکاجیما آتسوشی که میگفتن تویی پس...تچ...همونی که مدارک با ارزش ما رو دزدید.
خندید: اونا واقعا خوب بودن...الان از همه چی باخبرم...قدرت هاتون کاراتون هدف هاتون...
+جدی؟ واقعا مسخرس.
خواستم از قدرتم استفاده کنم که حس کردم نمیشه. جدی؟...توی شوک بودم.
+با قدرتم چیکار کردی؟!
صدای ناشناس: آروم باش چويا...این محض احتیاطه...
۲۰ لایک تا پارت بعد
"زندگی دوباره"
Part: ۹.
(ویو راوى)
آروم سر ميز نشست و در حالى كه توى فكر بود جرعه جرعه قهوه رو ميخورد. تصور اينكه قراره چه بلايى سر خودش و چويا و زندگيش بيفته نگرانش ميكرد. با خودش ميگف كه قبل از مرگ بايد بقيه رو نجات بده بهتر بود بى فايده زندگى نكنه ميدونست قهرمان نيست ولى اگر همون لحظه ميمرد بقيه هم ميمردن ليوان رو آروم با صداى تق روى ميز گذاشت و به صندلى تكيه داد.
-بهم قول بده از فساد استفاده نكنى
+باشه ولى چرا اينو ميگى؟
با چشماى متعجبش به دازاى نگاه كرد.
-لطفا سوال نكن..بهت گفتم نرو ولى گوش نميدى پس حداقل فسادتو فعال نکن
+ميخواى بگى كه...
-ممكنه بهت حمله بشه.
لوييس به آرومى ليوان هارو داخل سينى گذاشت و با اضطراب نگاه كرد: جناب ناكاهارا...اون سازمان خيلى قويه، لطفا حواستون باشه..
چويا لبخندى زد و سعى كرد آروم باشه: نگران نباشيد..من تصميمم رو گرفتم اشكال نداره.. اميدوارم خوب پيش بره.. چويا صندلى رو عقب كشيد و از جاش بلند شد
+من ديگه ميرم.
-چويا
+چيه؟
-مراقب خودت باش...
+باشه
(فلش بک، ويو چويا)
توى كوچه هاى خلوت توكيو راه ميرفتم. اون کوچه ها دقیقا داخل محدوده و قلمرو ای بود که جی ان تصرفش کرده بود. هر ثانیه و دقیقه ممکن بود یکی بهم حمله کنه ولی جدی نگرفتم. دستامو بردم داخل جیبم و با کلافگی اطرافو نگاه کردم.
+اینجا واقعا افتضاحه...بوی گاز میاد...
لحظه ای صدای قدم های یه نفر باعث شد بایستم. چشمامو ریز کردم و حاله قرمزم فعال شد.
+بیا بیرون...
پسری از تاریکی عمیق بیرون اومد و با چهره ای آروم و جدی نگاهم کرد. صداش آروم بود. قیافش...قیافش آشنا بود...
*زیر دست رئیسشون رو...*
*ناکاجیما آتسوشی...اون همونیه که..*
تازه یادم اومد...دازای گفته بود که این یارو کیه...کمی جلوتر اومد و سر تا پام رو نگاه کرد: کنترل کننده جاذبه تویی؟ به نظر میاد که خیلی کوچیک باشی...
دستام مشت شد. کلمه کوچیک حالمو به هم میزد.
+ناکاجیما آتسوشی که میگفتن تویی پس...تچ...همونی که مدارک با ارزش ما رو دزدید.
خندید: اونا واقعا خوب بودن...الان از همه چی باخبرم...قدرت هاتون کاراتون هدف هاتون...
+جدی؟ واقعا مسخرس.
خواستم از قدرتم استفاده کنم که حس کردم نمیشه. جدی؟...توی شوک بودم.
+با قدرتم چیکار کردی؟!
صدای ناشناس: آروم باش چويا...این محض احتیاطه...
۲۰ لایک تا پارت بعد
- ۹.۴k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط