{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 7۸


لیویا آخرین تلاش هاش رو برای فهموندن احساسش میکرد
اما جونگکوک نمیتونست نمیتونست به همین زودیا این اعترافو بپذیره. میترسید از عواقب همه اینا میترسید خودشم میدونست اینا عادی نیستن اما بروز نمیداد

همه اینا شرایطو برای جفتشون سخت تر میکرد جونگکوک چشمهای خسته اش رو چرخوند و با لحنش زمزمه کرد فقط بگو با همه اینا میخوای مسکن دردام باشی یا نه
با همه اینا میخوام مسکن دردات باشم -

جونگکوک پوزخندی زد : خوبه

_ولی چرا در داتو بهم نمیگی؟ چرا نمیزاری کمکت کنم؟

دردام؟ گفتنی نیست.. نمیبینیشون؟ +

لیویا سکوت کرد و هیچی نگفت

جونگکوک از خستگی چشمهاش روی هم میرفت و بزور بازش نگه داشته بود

لیویا زمزمه وار گفت کاش لحظه های خوبمون یکم بیشتر طول بکشن

_خسته ای بیا رو تخت بخوابیم.

جونگکوک سری تکون داد و با باز کردن حوله اش و پوشیدن باکسرش روی تخت خزید

از این عادت جونگکوک که بعد از بحث و دعوا انگار هیچ اتفاقی نیفتاده متنفر بود

خودش ساعت ها حرص میخورد و جونگکوک دقیقه بعد جوری رفتار میکرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده

نمیدونست کدوم روی جونگکوک رو بپذیره روی عاطفی و اهمیت
دهنده اش یا روی عصبی و تخسش رو ؟ اما اون به روی دیگه هم داشت و اون توی انکار کردن کارها و رفتاراش بود

لیویا هر لحظه خودش رو با رفتاراش امیدوار میکرد اما ساعتی بعد کاملا تصوراتش فرو میریخت

مطمئن بود اون دوسش نداره

و از طرفی دیگر پسر هم تمام ذهنش با این احاطه شده بود که " اون بهت علاقه نداره فقط حسوده و حس میکنه چون قرارداد داریم من کاملا باید در اختیار اون باشم

جفتشون با یک نظریه احمقانه خودشون رو توجیح میکردن به اشتباه

لیویا تیشرت سرخ رنگی که براش آورده بودن رو با لباس زیرش پوشید و روی تخت کنار جونگکوک دراز کشید اینقدر خسته بود که در عرض چند دقیقه خوابش برده بود
نفساهای سنگینش نشون از خواب عمیقش میداد.. رابطه امشب جز لذت بخش ترین رابطه هاش بود. پس واقعیت داره که عشق لذت هر چیزی رو دو چندان میکنه؟ تمام حرارت اون لحظات از گرمای عشقش بود از تپشهای قلبش برای نزدیکی لبهای پسر مورد علاقش به خودش

نوک انگشتش رو روی خال گردنش که حالا کبود شده بود نوازش وار کشید و لبخند تلخی زد

اونم به اندازه من دوسش داشت؟خال گردنتو میگم - )
اون هیچ چیزی از من رو دوست نداشت +
من دوست دارم. همه چیز تو هر چیزی که متعلق به تو
باشه هر چیزی که متعلق به تو باشه به چشمم قشنگه.. لبهای ریزت برام از هر موقعی خواستنی تره چشمهای سیاهت از هر موقعی درخشان تره خال گردنت از هر موقعی بوسیدنی تره
کاش همه اینارو میدونستی
کاش میتونستم همه اینارو بهت بگم. کاش غرور لعنتيمو كنار بزارم... مقابلت گارد نگیرم. البته این تویی که به هر چیزی مربوط به منه گارد میگیری

از فکرش بیرون اومد و با زمزمه لرزونی گفت : تو هم مثل همون هیچیزی از من و دوست نداری
با پشت دستش صورتش رو پاک کرد و بهش پشت کرد و سعی کرد بخوابه
اما جونگکوک توی خواب و بیداری بود. حس میکرد داره خواب میبینه و لیویا توی خوابی که میبینه بهش همچین چیزی و گفته پس با اخمی سرش رو با چشمهای بسته اش تکون داد تا این خواب مضخرف از ذهنش بپره
غلتی توی جاش زد که صورتش رو چند میلی متریه صورت جونگکوک دید

چشمهای خواب آلودش رو باز کرد و بعد از لود کردن موقعیتش دوباره به حالت قبلش برگشت ینی پشت به پسر نگاهی به ساعت انداخت یازده صبح بود

از جاش بلند شد و وارد روشویی شد تا دست و صورتش رو بشوره جونگکوک هم از سرو صدای کم و بیشی که ایجاد شده بود پلکی زد و از خواب نازش بیرون اومد. اولین چیزی که به ذهنش اومد این بود که اون چه خواب مضخرفی بود که دیشب دیدم؟

منتظر موند تا لیویا از اونجا بیرون بیاد و بعد خودش بره داخل قبل از بیرون اومدن لیویا ملحفه رو کنار زد و با بدن نیمه لختش سمت شلوار جینش رفت و پاش کرد

لیویا از روشویی بیرون اومد و با دیدن جونگکوک با صدای ارومی گفت: صبح بخیر

جونگکوک جوابش رو نداد و در عوض گفت: تا میام بیرون آماده شو بریم

لیویا سری تکون داد و سمت لباسش رفت و پوشیدش

موهاش رو با کش ریزی پایین بست تا روی صورتش نیوفته يقه كتش باز بود کبودیهای بالای سینه و گوشه ترقوه اش رو به نمایش میگذاشت.. همه اینها یک طرف لیویا فقط ذوق لاومارکی که روی گردن جونگکوک کاشته بود رو داشت. همه میدیدن. هر چند به دروغ اما فکر میکردن اون دونفر زوجن

یک دختر باریک اندام و خوش چهره با یک پسره قد بلند و هیکلی قطعا ترکیب جذابی بود

اما کی اهمیت میده؟ تا وقتی عشق نباشه اما خب عشق بود. اما کاملا مخفی بود

جونگکوک بیرون اومد و از کنار تخت پیراهن مشکی مردونه اش رو برداشت و به تن کرد

+ بریم!!؟

اهوم آمادم -
دیدگاه ها (۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط